سلام میخواستم ببینم سال اول دبستان با گریه زاری و زور التماس رفتین کلاس یا نه ؟؟؟
نمایش نسخه قابل چاپ
سلام میخواستم ببینم سال اول دبستان با گریه زاری و زور التماس رفتین کلاس یا نه ؟؟؟
:دی
عه من اصلا یادم نمیاد:))
فقط مهدکودکمو یادمه
اقا خیلی باحال بود ما که تعطیل میشدیم نوبت پسرا بود بعد این وسط خروج ما ورود اونا هی همدگیرو میزدیم:دی
یادتونه مامانمون برامون هریه میخریدن بعد مهدکودک از طرف خودش میداد :دی
بعد من بازش نکردم بیام خونه باز کنم موقع خروج توسط پسرا باز شد دیگ :)) چقد جیغ جیغ کردم
هیییییع همین دیروز بودا
مخسی استارتر حس خیلی خوبی بهم دادی
تاپیک جالبیه:))
من چون مهد کودک رفتم درنتیجه گریه هامو تو مهدکودک بجای مدرسه
انجام دادم:))
5سالم بود با مامانم رفتیم بعد اونا گفتن خب تو میمونی مامان دیگ میره منم زدم زیر گریه گفتم پ چرا شما مامانتون پیشتونه منم مامانمو میخوااااااااااااااام اونام بم میخندیدن خیلی سخت بود:yahoo (12):
اونجا ی معلم جوان با ی معلم پیر بودن فک کردم مادرو دخترن اونا :))
نه من خیلی ذوق کرده بودم :))تازه به مامانمم میگفتم نیا تنها میرم ولی اومد:|
عکسشو بعدا تو عکسای بچگی میذارم:yahoo (79):
من روز اول دبستانم دقیق یادم میاد با جزئیات مامانم منو برد تو حیاط مدرسه اولین بار بود این همه شلوغی میدیدم من جیغ میکشیدمو گریه میکردم بعد معلم اول دبستانم دستمو گرف برد همه جای مدرسه رو نشون داد بهم با هم کلاسی هام البته بعدش که یخم باز شد رئیس بازی در اووردم و بعد چن روزم شدم مبصر اخی چه روزایی بود وقتی بچه شلوغ میکردن خودمو میزدم به مردن بعد یکی از ته کلاس داد میزد مبصر مرد دیگه شلوغ نکنین بعد یه سکوت طولانی ...اخی چه روزایه خوبی بود
آخی یاد کودکیم افتادم
: (((
تنها چیزی ک یادمه اینه ک از همه بدم می اومد
:))
در ضمن حالم از مدرسه بهم میخود
: )))
من اول مهر نرفتم مدرسه:yahoo (111)::yahoo (15)::yahoo (79):
من خودم با بابام رفتیم بچه ها هم سر کلاس بودن هر چقدر پدرم ومعلمو بچه ها التماس ودخیل کردند نرفتم سر کلاس برگشتم خونه:troll (5):
عه چرا اینطورین شما :/
من اول مهر رفتم...چشم مشکل پیدا کرد دگ نرفتم تا آخر اردیبهشت...اصنم گریه نداشت :yahoo (13):
نه اصلا من عاشق معلم اولم بودم
خانوم معلم سال اولمون
میگفت شلوغ کنید چشماتونو در میارم باهاش تیله بازی میکنم
:((
بعد اون رفت خانوم خرم نژاد اومد
روحش شاد
هنوز دفتر اول دبستانمو دارم
ی صفحه ای باکلاه
ی صفحه ب
:))
من اولین روز که رفتم مهدکودک همه ی بچه ها گریه میکردن اکثریتم دخترا بودن
بعدا بعضی از مامانا بیرون پشت پنجره وایستاده بودن مامان منم بود بعدا مربی مهدکودک به مامانا میگفت برین
تا میخواستن برن همه باهم میزدن زیر گریه منم همینطور چن بار ترسیدم مامان بره کلی التماس کردم که تورو خدا نرو مامانم موند یکم بعد ساکت شدم
یه لحظه حواسم نبود در رفت انقد گریه کردم انقد گریه کردم که اشک مربی در اومد منو فرستاد خونه:)):yahoo (56):
ولی وقتی اول ابتدایی بودم مثه دسته گل ساکت و اروم:)):y (573):
گریه زاری که مال لوسا وسوسولاس حس تعجب گونه داشتم فکرکنم کلاتوعرفان خودم بودم:))
من تودوران ابتدایی بچه ی شری بودم کسی نبودفکرکنم از دست من توسال پاییناوبعضاسال بالاهاکتک نخورده باشه خدامنوببخشه:yahoo (101)::))
ولی عجب حسودایی تودوران ابتدایی داشتیم ناموسا:yahoo (110):
من از همون کودکی مستقل بودم😂 پیش دبستانی رو با کمال میل رفتم اصلن دلم نمیخواست برگردم خونه لامصب پیش دبستانیم فول امکانات شهر بازی بود واسه خودش😅 مثل الانا نبود دوتا وسیله بازی بزارن تموم تو یه باغ بود و پر از وسیله ی بازی همه ی بچه ها اینجوری بودن کلن دل نمیکندیم برگردیم خونه
یادش بخیر
وسط گرفتاری های کنکور نوستالژی خوبی بود
کلی خندیدم وخیر نیاید😂😂😅😅😅😅
اووووووخی
من یادمه خیلی ذوق داشتم از شب قبلش از ذوق نخوابیدم تمام وسایلم حتی فرم مدرسم هم صورتی بود...
وایی وقتی رفتم اونجا کلی حس خوب داشتم...
بعد یه مدت که یاد گرفتیم بنویسیم
بینمون جا افتاده بود هر کی ریز تر بنویسه زرنگ تره!!!!!
آخخخخخخخخخخیی
چقدر برچسب باربی و پاک کن رژلبیو این چیزا میخریدم...
ممنون استارتر:y (592):
روز اول نرفتم..خخخ غایب بودم ولی روز دوم هم ک رفتم..دبیرم گفت نقاشی بکشید. من نکشیدم بهم گفت چرا نقاشی نمیکشی؟ گفتم: دوس ندارم:yahoo (23)::yahoo (23)::yahoo (23):
من از3-4سالگی رفتم مهد:|
نه عادی بود برام
یه خاطره دیگه از پیش دبستانی
یه پسری بود تو کلاسمون هنوزم که هنوزه وقتی بهش فک میکنم حالم بد میشه
عاقا این پسره تا میووردنش مهد مثل چی عر میزد و گریه میکرد
یبار اونقدر گریه کرده بود که فینش اویزون شده بود دقیقا یه فین یه متری:))
من اولین نفری بودم که دیدمش...عاقا یه جیغ بنفش کشیدم....
پسره که داشت گریه میکرد از جیغ من دو دیقه سکوت کرد بعد دوباره شروع به عز ردن کرد...
خلاصه بعد یه هفته از مهد اخراجش کردن به دلیل عر زیاد:))
من یکی از خل بازیای اون دورانم این بود که از این صابونا بودن که میخردیم برای مدرسه کوچولو فنقلی ها!!!
یواشکی میرفتم توی اشپزخونه مهد صابونم رو رنده میکردم :))
نمیدونم چرا اینقدر لذت میبردم!!!
من مهد کودک رو که خوب یادمه
اولین باری بود که عاشق شدم
هنوز که هنوز چهره دختره جلو چشامه
خدایی عجب فیسی داشت
فکر کنم اروپایی بود :yahoo (100):
دبستان هم مثل مرد رفتم
کلا بچه نننه نبودم اون زمان :yahoo (79):
آخی یادش بخیر من گریه که نکردم هییچ گریه بقیه رو در می آوردم .... :))
یادش بخیر روز اولو قشنگ یادمه ...... میز و صندلی هامون اون موقع از این میز های پنج ضلعی بود که دورش صندلی داشت .... یادمه دختر همسایمون هم تو کلاسمون بود نمیذاشت رو صندلی که می خوام بشینم منم زورم بهش نمیرسید کتکش بزنم ( اصولا من اون موقع خیلی وحشی تشریف داشتم :)):)) ) منم بهش گفتم تخم مرغه گندیده باباش بهش خندیده .... خخخخخ تا ظهر اشک ریخت بدبخت سوسول ...:yahoo (111)::yahoo (79):
بع..همه هم ک کتک میزدن و مث مرد رفتن مدرسه:| پس اونی ک کتک میخورده و سوسول بوده...کی بوده؟؟:|
من خیلی خوشحال بودم و به گریه بقیه میخندیدم نه اینکه مسخره کنم دلیل گریه شونو نمیدونستم واسه همین میخندیدم
کلا اینجور ادمیم که وابسته به خانواده نیستم از همون اولم همینجور بودم :24:
یه خاطره یادم اومد واقعا حال بهم زنه هر دفه یادش میوفتم تا دو روز نمیتونم هیچی بخورم
تو مهدکودک که بودیم یه پسر خیلی وحشی داشتیم
یه روز مارو بردن پارک همینطور که داشتیم میرفتیم یهو یه قورباغه ی خیلی بزرگ دیدیم البته فک کنم وزغ بود خیلی بزرگ بود
یهو این پسره رفت یه اجر از یه جا پیدا کرد همچین زد تو سرش اصن مغزش متلاشی شد اه اه حیف که زورم نمیرسید وگرنه انقد میزدمش همونجا بمیره اخه یعنی چی اینکار واقعا؟
ناراحتی روانی داش اصن بچه