سلام میخواستم ببینم سال اول دبستان با گریه زاری و زور التماس رفتین کلاس یا نه ؟؟؟
سلام میخواستم ببینم سال اول دبستان با گریه زاری و زور التماس رفتین کلاس یا نه ؟؟؟

عه من اصلا یادم نمیاد
فقط مهدکودکمو یادمه
اقا خیلی باحال بود ما که تعطیل میشدیم نوبت پسرا بود بعد این وسط خروج ما ورود اونا هی همدگیرو میزدیم
یادتونه مامانمون برامون هریه میخریدن بعد مهدکودک از طرف خودش میداد
بعد من بازش نکردم بیام خونه باز کنم موقع خروج توسط پسرا باز شد دیگچقد جیغ جیغ کردم
هیییییع همین دیروز بودا
مخسی استارتر حس خیلی خوبی بهم دادی
تاپیک جالبیه
من چون مهد کودک رفتم درنتیجه گریه هامو تو مهدکودک بجای مدرسه
انجام دادم
5سالم بود با مامانم رفتیم بعد اونا گفتن خب تو میمونی مامان دیگ میره منم زدم زیر گریه گفتم پ چرا شما مامانتون پیشتونه منم مامانمو میخوااااااااااااااام اونام بم میخندیدن خیلی سخت بود
اونجا ی معلم جوان با ی معلم پیر بودن فک کردم مادرو دخترن اونا
Is the end of all the endings?
My broken bones are mending
ویرایش توسط somi : 20 دی 1395 در ساعت 20:42
نه من خیلی ذوق کرده بودمتازه به مامانمم میگفتم نیا تنها میرم ولی اومد
عکسشو بعدا تو عکسای بچگی میذارم![]()
من روز اول دبستانم دقیق یادم میاد با جزئیات مامانم منو برد تو حیاط مدرسه اولین بار بود این همه شلوغی میدیدم من جیغ میکشیدمو گریه میکردم بعد معلم اول دبستانم دستمو گرف برد همه جای مدرسه رو نشون داد بهم با هم کلاسی هام البته بعدش که یخم باز شد رئیس بازی در اووردم و بعد چن روزم شدم مبصر اخی چه روزایی بود وقتی بچه شلوغ میکردن خودمو میزدم به مردن بعد یکی از ته کلاس داد میزد مبصر مرد دیگه شلوغ نکنین بعد یه سکوت طولانی ...اخی چه روزایه خوبی بود
آخی یاد کودکیم افتادم
: (((
تنها چیزی ک یادمه اینه ک از همه بدم می اومد
در ضمن حالم از مدرسه بهم میخود
: )))
We are our choices
-J.P.Sartre-
ویرایش توسط tyler : 20 دی 1395 در ساعت 20:46
من خودم با بابام رفتیم بچه ها هم سر کلاس بودن هر چقدر پدرم ومعلمو بچه ها التماس ودخیل کردند نرفتم سر کلاس برگشتم خونه:troll (5):
عه چرا اینطورین شما :/
من اول مهر رفتم...چشم مشکل پیدا کرد دگ نرفتم تا آخر اردیبهشت...اصنم گریه نداشت![]()
خانوم معلم سال اولمون
میگفت شلوغ کنید چشماتونو در میارم باهاش تیله بازی میکنم
بعد اون رفت خانوم خرم نژاد اومد
روحش شاد
هنوز دفتر اول دبستانمو دارم
ی صفحه ای باکلاه
ی صفحه ب
![]()
We are our choices
-J.P.Sartre-
من اولین روز که رفتم مهدکودک همه ی بچه ها گریه میکردن اکثریتم دخترا بودن
بعدا بعضی از مامانا بیرون پشت پنجره وایستاده بودن مامان منم بود بعدا مربی مهدکودک به مامانا میگفت برین
تا میخواستن برن همه باهم میزدن زیر گریه منم همینطور چن بار ترسیدم مامان بره کلی التماس کردم که تورو خدا نرو مامانم موند یکم بعد ساکت شدم
یه لحظه حواسم نبود در رفت انقد گریه کردم انقد گریه کردم که اشک مربی در اومد منو فرستاد خونه
ولی وقتی اول ابتدایی بودم مثه دسته گل ساکت و اروم
گریه زاری که مال لوسا وسوسولاس حس تعجب گونه داشتم فکرکنم کلاتوعرفان خودم بودم
من تودوران ابتدایی بچه ی شری بودم کسی نبودفکرکنم از دست من توسال پاییناوبعضاسال بالاهاکتک نخورده باشه خدامنوببخشه
ولی عجب حسودایی تودوران ابتدایی داشتیم ناموسا![]()
من از همون کودکی مستقل بودم😂 پیش دبستانی رو با کمال میل رفتم اصلن دلم نمیخواست برگردم خونه لامصب پیش دبستانیم فول امکانات شهر بازی بود واسه خودش😅 مثل الانا نبود دوتا وسیله بازی بزارن تموم تو یه باغ بود و پر از وسیله ی بازی همه ی بچه ها اینجوری بودن کلن دل نمیکندیم برگردیم خونه
یادش بخیر
وسط گرفتاری های کنکور نوستالژی خوبی بود
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)