زین بیابان میبرم خود را برون چون گردباد
بیش ازین نتوان غبار خاطر صحرا شدن
زین بیابان میبرم خود را برون چون گردباد
بیش ازین نتوان غبار خاطر صحرا شدن
هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست...
دیوانه مشو، قدم منه در راهم
کز آمدن و نماندنت آگاهم
من اهل دلم، تو عاقلی خیر سرت!
با من منشین که من ندامتگاهم ...
"خواب دیدم تو یه دشت از نعنا،
روی پاهای تو خوابم برده…"
کنت اُکبر منک بالعمر و کنت اُکبر منی بالحب
فالنساء حین تحب تصبحهن اُمهات...
و نحن الرجال نصغر
نصغر حتی نصبح اطفالهن.
از تو بزرگتر بودم در "عمر"
و تو بزرگتر بودی در "عشق"
چرا که زنان وقتی که عاشق میشوند «مادر» میشوند...
و ما مردان، کوچک
کوچک که فرزندانِ آنان شویم...
_ از نامه های غسان کنفانی به غادة السمان
به هوش باش دلی را به سهو نَخْراشی
به ناخنی که توانی گره گشایی کرد...🌿: )
چشمی به رهت دوختهام باز که شاید
بازآیی و برهانیام از چشم به راهی ...
"خواب دیدم تو یه دشت از نعنا،
روی پاهای تو خوابم برده…"
عشق شورانگیز پیش از آسمان آمد پدید
میزبان اول نمکدان بر سرخوان آورد
هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست...
در خیالت سر به زانو، دوش خوابم برده بود
یا رب! از آن خواب خوش بهر چه سر برداشتم؟
"خواب دیدم تو یه دشت از نعنا،
روی پاهای تو خوابم برده…"
در حریم عشق شو تا بوی فقر آید زتو
زآنکه عاشق گر فریدونست مسکین می شود
هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست...
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟
"خواب دیدم تو یه دشت از نعنا،
روی پاهای تو خوابم برده…"
هـمـه عـمـر برندارم سـر از ایـن خمـار مستی
که هنـوز من نبودم که تــو در دلـــم نشستی
تو نه مثـل آفتابـی که حضـور و غیبـت افـتـد
دگـــران روند و آیـند و تو همچنان که هستی
چـه حکایــت از فراقـت کـه نـداشـتم ولیکن
تـو چــو روی بــاز کــردی در ماجـــرا ببستی
نظـری به دوسـتان کــن که هـزار بار از آن به
کـه تحیــتی نویــسی و هــدیتــی فرســتی
دل دردمنـد مــا را کـه اسیــر تــوست یــارا
به وصال مرهــمــی نه چــو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشـمن شکنی به روز هیـجا
تو که قلب دوستـــان را بـه مفارقـت شکستی
بــرو ای فـقـیه دانــا به خــدای بخش ما را
تو و زهــد و پارسایــی من و عاشقی و مستی
دل هوشـمند بایـــد کـه به دلبــری سـپاری
که چو قبلهایت باشد به از آن که خــود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چـــه کنند اگــر زبـــونی نکنند و زیـــردستی
گـلـه از فــراق یـــاران و جـفـای روزگــاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رســتی

ای شعلهی فراق، مرا بیامان بسوز
ای دل! تو نیز بشکن و تا میتوان بسوز ...
"خواب دیدم تو یه دشت از نعنا،
روی پاهای تو خوابم برده…"
در حال حاضر 13 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 13 مهمان)