حال من حال طبیبیست که بیمار شود
حال نان آور یک خانه که بیکار شود
ناخدایی که پس از یک شب طوفانی باز
دو قدم مانده به کوه یخ و بیدار شود ...
حال من حال طبیبیست که بیمار شود
حال نان آور یک خانه که بیکار شود
ناخدایی که پس از یک شب طوفانی باز
دو قدم مانده به کوه یخ و بیدار شود ...
"خواب دیدم تو یه دشت از نعنا،
روی پاهای تو خوابم برده…"
بستهام چشم از تماشای زلیخای جهان
چشم آن دارم که با یوسف به زندانم کنند
هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست...
خبر از آمدنت من که ندارم، تو ولی
جان من! تا نفسی مانده، خودت را برسان ...
"خواب دیدم تو یه دشت از نعنا،
روی پاهای تو خوابم برده…"
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی
که یک سر مهربانی دردسر بی
اگر مجنون دل شوریدهای داشت
دل لیلی از آن شوریده تر بی
پشه با شب زندهداری خون مردم میخورد
زینهار از زاهد شب زندهدار اندیشه کن
هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست...
حرف را میشود از حنجره بلعید و نگفت
وای اگر چشم بخواند؛ غم ناپیدا را ...
"خواب دیدم تو یه دشت از نعنا،
روی پاهای تو خوابم برده…"
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند
کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند
نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند!
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند!
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
" God is that infinite All of which man knows himself to be a finite part "
|خداوند ، آن بی نهایتی است که هر انسانی خودش را یک بخش محدود از آن میداند|
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشورۀ ما بود، دلارام جهان شد
در اوّل آسایشمان سقف فرو ریخت
هنگام ثمردادنمان بود، خزان شد
زخمی به گِل کهنۀ ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کورۀ کوچک
شد قلّۀ یک آه، مسیر فوران شد
با ما که نمکگیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چهها کرد و چُنان شد
ما حسرت و دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
ویرایش توسط ملکا : 27 مرداد 1405 در ساعت 19:21
با شب چه کند سینهی این برکهی بیتاب
وقتی که تو ای ماه! نخواهی که بتابی ...
"خواب دیدم تو یه دشت از نعنا،
روی پاهای تو خوابم برده…"
چون شبنم روشن گهر، با خار و گل یکرنگ شو
بگذار رعنایی ز سر، بیزار از نیرنگ شو
هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست...
تا تو به داد من رسی
من به خدا رسیده ام…
پشت یه نیسان نوشته بودش
نیسانیه بیچاره
دلم میخواست رنگت صورتی بود میومدم بغلت میکردم
ولی آبی بودی
ترسیدم منو بخوری![]()
به روی پل میروم
اگر اینترنت وصل شد نمیپرم ….
حُسن و عشق پاک را شرم و حیا در کار نیست
پیش مردم شمع در بر میکشد پروانه را
هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست...
در حال حاضر 10 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 10 مهمان)