حال من حال طبیبیست که بیمار شود
حال نان آور یک خانه که بیکار شود
ناخدایی که پس از یک شب طوفانی باز
دو قدم مانده به کوه یخ و بیدار شود ...
حال من حال طبیبیست که بیمار شود
حال نان آور یک خانه که بیکار شود
ناخدایی که پس از یک شب طوفانی باز
دو قدم مانده به کوه یخ و بیدار شود ...
"تو؛ آفتاب نبودی که بیدریغ بتابی"
فدا سرت، پیش میاد!
بستهام چشم از تماشای زلیخای جهان
چشم آن دارم که با یوسف به زندانم کنند
هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست...
خبر از آمدنت من که ندارم، تو ولی
جان من! تا نفسی مانده، خودت را برسان ...
"تو؛ آفتاب نبودی که بیدریغ بتابی"
فدا سرت، پیش میاد!
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
چه خوش بی مهربانی هر دو سر بی
که یک سر مهربانی دردسر بی
اگر مجنون دل شوریدهای داشت
دل لیلی از آن شوریده تر بی
در حال حاضر 5 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 5 مهمان)