ای آنکه طبیب دردهای مایی
این درد ز حد رفت
چه می فرمایی؟!
مولانا
دلا یاران سه قسمند گر بدانی
زبانی اند و نانی اند و جانی
به نانی نان بده از در برانش
محبت کن به یارانِ زبانی
ولیکن یارِ جانی را نگه دار
به پایش جان بده تا می توانی
مولانا
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت...
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت...
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت.....
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت....
در هوایت بیقرارم روز و شب/سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم/روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان میخواستند/جان و دل را میسپارم روز و شب
تا نیابم آن چه در مغز منست/یک زمانی سر نخارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد/گاه چنگم گاه تارم روز و شب
میزنی تو زخمه و بر میرود/تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح/زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو/در میان این قطارم روز و شب
میکشم مستانه بارت بیخبر/همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزهام/تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم/عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو/انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالی نیستم موقوف عید/با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز بعد/روز و شب را میشمارم روز و شب
بس که کشت مهر جانم تشنه است/ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
ویرایش توسط TAT : 31 تیر 1396 در ساعت 23:28
آن یار که عهد دوستداری بشکست
میرفت و منش گرفته دامن در دست
میگفت دگر باره به خوابم بینی
پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست
ابو سعید ابوالخیر
We are our choices
-J.P.Sartre-
کم کم دل مرا غم واندیشه می خورد
این باده عاقبت سر این شیشه می خورد
مسدود چون کنم که درین تنگنا مرا
بادی به دل ز روزن اندیشه می خورد
خون دل است روزی غم پیشگان فکر
بیچاره آن که روزی ازین پیشه می خورد
ضعفم رسیده است به جایی که پای من
از موجه هوا به دم تیشه می خورد
جایی که خون ز ناخن خورشید می چکد
فرهاد ساده لوح غم تیشه می خورد
نخلی است آسمان که دل ماست ریشه اش
این نخل سرکش آب ازین ریشه می خورد
پرورده اند شیشه افلاک را به زهر
بیچاره آن که زخمی ازین شیشه می خورد
موقوف یک پیاله بود زهد خشک من
از چشم شیر برق به این بیشه می خورد
صائب کجا رسد به هما استخوان ما
ما را چنین که آتش اندیشه می خورد
صائب تبریزی
گفت لیلی را خلیفه کان تویکز تو مجنون شد پریشان و غوی
از دگر خوبان تو افزون نیستیگفت خامش چون تو مجنون نیستی
هر که بیدارست او در خوابترهست بیداریش از خوابش بتر
چون بحق بیدار نبود جان ماهست بیداری چو در بندان ما
جان همه روز از لگدکوب خیالوز زیان و سود وز خوف زوال
نی صفا میماندش نی لطف و فرنی بسوی آسمان راه سفر
خفته آن باشد که او از هر خیالدارد اومید و کند با او مقال
دیو را چون حور بیند او به خوابپس ز شهوت ریزد او با دیو آب
چونک تخم نسل را در شوره ریختاو به خویش آمد خیال از وی گریخت
ضعف سر بیند از آن و تن پلیدآه از آن نقش پدید ناپدید
مرغ بر بالا و زیر آن سایهاشمیدود بر خاک پران مرغوش
ابلهی صیاد آن سایه شودمیدود چندانک بیمایه شود
بیخبر کان عکس آن مرغ هواستبیخبر که اصل آن سایه کجاست
تیر اندازد به سوی سایه اوترکشش خالی شود از جست و جو
ترکش عمرش تهی شد عمر رفتاز دویدن در شکار سایه تفت
سایهٔ یزدان چو باشد دایهاشوا رهاند از خیال و سایهاش
سایهٔ یزدان بود بندهٔ خدامرده او زین عالم و زندهٔ خدا
دامن او گیر زوتر بیگمانتا رهی در دامن آخر زمان
کیف مد الظل نقش اولیاستکو دلیل نور خورشید خداست
اندرین وادی مرو بی این دلیللا احب افلین گو چون خلیل
رو ز سایه آفتابی را بیابدامن شه شمس تبریزی بتاب
ره ندانی جانب این سور و عرساز ضیاء الحق حسام الدین بپرس
ور حسد گیرد ترا در ره گلودر حسد ابلیس را باشد غلو
کو ز آدم ننگ دارد از حسدبا سعادت جنگ دارد از حسد
عقبهای زین صعبتر در راه نیستای خنک آنکش حسد همراه نیست
این جسد خانهٔ حسد آمد بداناز حسد آلوده باشد خاندان
گر جسد خانهٔ حسد باشد ولیکآن جسد را پاک کرد الله نیک
طهرا بیتی بیان پاکیستگنج نورست ار طلسمش خاکیست
چون کنی بر بیحسد مکر و حسدزان حسد دل را سیاهیها رسد
خاک شو مردان حق را زیر پاخاک بر سر کن حسد را همچو ما
تقدیم به همه ی مشهدیارفتین حرم ما رو هم دعا کنین
بچه محله ی امام رضایوم
موره میبینی که شر و با صفایوم
بچه محله امام رضایوم
زلزلیوم حادثیوم بلایوم
بِچه محله امام رضایوم
هرروز جمعه دلومه مبندوم
به پینجله طلا و ورمگردوم
کار و بارم ردیفه با خدایوم
بچه محله امام رضایوم
به مو بگو بیا به قله قاف
اصلا مو ره بیزر همونجه علاف!
قرار مرار هر چی بیگی مو پایوم
بچه محله امام رضایوم
دروغ، مروغ نیست مییون ما باهم
الان به عنوان مثال تو حرم
چند روزه که تو نخ کفترایوم
بچه محله امام رضایوم
چشم موره گیریفته چنتا کفتر
گفته خودش: چنتاشه خواستی وردر
الان دروم خادماره مپایوم
بچه محله امام رضایوم
کفتراره که بردم از روگنبد
مرم مو واز تونخ رفت وآمد
تو نخشه او گنبد طلایوم
بچه محله امام رضایوم
گنبده نصب شب مده به دستم
او گفته: هر وقت که بییی مو هستوم
مویم که قانع و بی ادعایوم
بچه محله امام رضایوم
وخته میبینم توی عالم همه
ازش میگیرن و مگن واز کمه
گنبدشه اگر بده رضایوم
بچه محله امام رضایوم
گنبد و ممبد نموخوام باصفا
سی ساله پای سفره ای آقا
منتظر یک ژتون غذایوم
بچه محله امام رضایوم
ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستمهیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .»موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :« هستم اگر می روم گر نروم نیستم . »موج ز خود رفته رفتساحل افتاده ماند .این، تن فرسوده را،پای به دامن کشید؛و آن سر آسوده را،سوی افق ها کشاند .***ساحل تنها، به درددر پی او ناله کرد:- (( موج سبکبال من،بی خبر از حال من،پای تو در بند نیست !
بر سر دوشت، چو من،کوه دماوند نیست !« هستم اگر می روم » ! خوشتر ازین پند نیست .بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست . ))***ناله خاموش او، در دلم آتش فکندرفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دل اندیشمند ؟گفت : - (( به پایان راه، هر دو به هم می رسند ! ))عمر گذر کرده را غرق تماشام شدم :سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدمهستم اگر میروم، گفتم و رفتم چو بادتن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدمبس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم !شوق در آمد ز پای، پای درآمد به سنگو آن نفس گرم تاز، در خم و پیچ درنگ؛اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است !موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده استمحمد اقبال لاهوری
همیشه یادتان باشد که وضعیت کنونی شما..
سرنوشت نهاییتان نیست..
روزهای خوب خواهند آمد
پرنده قشنگی بود و پر زد
رفیق روز تنگی بود و پر زد
خیال کردم دلش دنبال عشقه
پی خوش آب و رنگی بود و پر زد
اگه سکه دو رو داره اسیر دست بازاره
نه عشقی داره تو کارش نه مهری داره بازارش
تو که سکه نبودی یار بودی
به ظاهر عاشق و غمخوار بودی
منو گمراه کردی وای بر من
تو هم افسونگر و مکار بودی
خیال کردم که تو فصل بهارم
بها ر و یار و قلب بی قرارم
خیال کردم که تو قلب بهشتم
از این بهتر نمیشه سرنوشتم
پرنده رفت و پژمرد و دل مرد
پرنده رفت و عشق رو با خودش برد
چطور پنهون می کردی از من اون روتو
چطور پنهون می کردی عطر گیسوتو
منی که عطر گیسوتو به یک دنیا نمیدادم
چی شد من عاقبت از چشم مشتاق تو افتادم
چه میکنی؟ چه میکنی؟درین پلید دخمه ها
سیاهها ، کبودهابخارها و دودها ؟
ببین چه تیشه میزنیبه ریشه ی جوانیت
به عمر و زندگانیتبه هستیت ، جوانیت
هرکه آمد در این میان ناچار
رود از این جهان چه شه چه گدا
یک جهان دگر خدای آراست
که بود نام آن جهان بقا
ایرج میرزا
خدا همیشه انلاینه ... کافیه دلت رو بروز رسانی کنی... اون موقع می بینی ک در تک تک لحظات کنارت بوده و هست و خواهد بود...
در حال حاضر 86 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 86 مهمان)