X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    صفحه 111 از 439 نخستنخست ... 11101110111112121211 ... آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 1,651 به 1,665 از 6581
    1. Top | #1651
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      03 مرداد 1395
      نوشته ها
      934
      نمایش مشخصات
      ​ای آنکه طبیب دردهای مایی
      این درد ز حد رفت
      چه می فرمایی؟!

      مولانا

    2. Top | #1652
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      03 مرداد 1395
      نوشته ها
      934
      نمایش مشخصات
      چه نزدیک است جانِ تو به جانم
      که هرچیزی که اندیشی بدانم

      مولانا

    3. Top | #1653
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      03 مرداد 1395
      نوشته ها
      934
      نمایش مشخصات
      دلا یاران سه قسمند گر بدانی
      زبانی اند و نانی اند و جانی

      به نانی نان بده از در برانش
      محبت کن به یارانِ زبانی

      ولیکن یارِ جانی را نگه دار
      به پایش جان بده تا می توانی

      مولانا

    4. Top | #1654
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      18 شهریور 1395
      نوشته ها
      637
      نمایش مشخصات
      سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت...
      آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت...‌
      تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت.....
      جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت....

    5. Top | #1655
      TAT
      در انتظار تایید ایمیل

      تاریخ عضویت
      05 مهر 1395
      نوشته ها
      299
      نمایش مشخصات
      در هوایت بی‌قرارم روز و شب/
      سر ز پایت برندارم روز و شب

      روز و شب را همچو خود مجنون کنم/
      روز و شب را کی گذارم روز و شب

      جان و دل از عاشقان می‌خواستند/
      جان و دل را می‌سپارم روز و شب

      تا نیابم آن چه در مغز منست/
      یک زمانی سر نخارم روز و شب

      تا که عشقت مطربی آغاز کرد/
      گاه چنگم گاه تارم روز و شب

      می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود/
      تا به گردون زیر و زارم روز و شب

      ساقیی کردی بشر را چل صبوح/
      زان خمیر اندر خمارم روز و شب

      ای مهار عاشقان در دست تو/
      در میان این قطارم روز و شب

      می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر/
      همچو اشتر زیر بارم روز و شب

      تا بنگشایی به قندت روزه‌ام/
      تا قیامت روزه دارم روز و شب

      چون ز خوان فضل روزه بشکنم/
      عید باشد روزگارم روز و شب

      جان روز و جان شب ای جان تو/
      انتظارم انتظارم روز و شب

      تا به سالی نیستم موقوف عید/
      با مه تو عیدوارم روز و شب

      زان شبی که وعده کردی روز بعد/
      روز و شب را می‌شمارم روز و شب

      بس که کشت مهر جانم تشنه است/
      ز ابر دیده اشکبارم روز و شب
      ویرایش توسط TAT : 31 تیر 1396 در ساعت 23:28

    6. Top | #1656
      کاربر نیمه فعال

      Maghror
      تاریخ عضویت
      17 اسفند 1391
      نوشته ها
      135
      نمایش مشخصات
      آن یار که عهد دوستداری بشکست
      می‌رفت و منش گرفته دامن در دست
      می‌گفت دگر باره به خواب‌م بینی
      پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست

      ابو سعید ابوالخیر



      We are our choices
      -J.P.Sartre-

    7. Top | #1657
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      03 مرداد 1395
      نوشته ها
      934
      نمایش مشخصات
      در خموشی های من فریاد هاست
      آن که در یابد چه می گویم کجاست؟!

      فریدون مشیری

    8. Top | #1658
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      21 تیر 1393
      نوشته ها
      734
      نمایش مشخصات
      کم کم دل مرا غم واندیشه می خورد

      این باده عاقبت سر این شیشه می خورد


      مسدود چون کنم که درین تنگنا مرا

      بادی به دل ز روزن اندیشه می خورد


      خون دل است روزی غم پیشگان فکر

      بیچاره آن که روزی ازین پیشه می خورد


      ضعفم رسیده است به جایی که پای من

      از موجه هوا به دم تیشه می خورد


      جایی که خون ز ناخن خورشید می چکد

      فرهاد ساده لوح غم تیشه می خورد


      نخلی است آسمان که دل ماست ریشه اش

      این نخل سرکش آب ازین ریشه می خورد


      پرورده اند شیشه افلاک را به زهر

      بیچاره آن که زخمی ازین شیشه می خورد


      موقوف یک پیاله بود زهد خشک من

      از چشم شیر برق به این بیشه می خورد


      صائب کجا رسد به هما استخوان ما

      ما را چنین که آتش اندیشه می خورد


      صائب تبریزی


    9. Top | #1659
      TAT
      در انتظار تایید ایمیل

      تاریخ عضویت
      05 مهر 1395
      نوشته ها
      299
      نمایش مشخصات

      گفت لیلی را خلیفه کان توی
      کز تو مجنون شد پریشان و غوی

      از دگر خوبان تو افزون نیستی
      گفت خامش چون تو مجنون نیستی

      هر که بیدارست او در خواب‌تر
      هست بیداریش از خوابش بتر

      چون بحق بیدار نبود جان ما
      هست بیداری چو در بندان ما

      جان همه روز از لگدکوب خیال
      وز زیان و سود وز خوف زوال

      نی صفا می‌ماندش نی لطف و فر
      نی بسوی آسمان راه سفر

      خفته آن باشد که او از هر خیال
      دارد اومید و کند با او مقال

      دیو را چون حور بیند او به خواب
      پس ز شهوت ریزد او با دیو آب

      چونک تخم نسل را در شوره ریخت
      او به خویش آمد خیال از وی گریخت

      ضعف سر بیند از آن و تن پلید
      آه از آن نقش پدید ناپدید

      مرغ بر بالا و زیر آن سایه‌اش
      می‌دود بر خاک پران مرغ‌وش

      ابلهی صیاد آن سایه شود
      می‌دود چندانک بی‌مایه شود

      بی‌خبر کان عکس آن مرغ هواست
      بی‌خبر که اصل آن سایه کجاست

      تیر اندازد به سوی سایه او
      ترکشش خالی شود از جست و جو

      ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
      از دویدن در شکار سایه تفت

      سایهٔ یزدان چو باشد دایه‌اش
      وا رهاند از خیال و سایه‌اش

      سایهٔ یزدان بود بندهٔ خدا
      مرده او زین عالم و زندهٔ خدا

      دامن او گیر زوتر بی‌گمان
      تا رهی در دامن آخر زمان

      کیف مد الظل نقش اولیاست
      کو دلیل نور خورشید خداست

      اندرین وادی مرو بی این دلیل
      لا احب افلین گو چون خلیل

      رو ز سایه آفتابی را بیاب
      دامن شه شمس تبریزی بتاب

      ره ندانی جانب این سور و عرس
      از ضیاء الحق حسام الدین بپرس

      ور حسد گیرد ترا در ره گلو
      در حسد ابلیس را باشد غلو

      کو ز آدم ننگ دارد از حسد
      با سعادت جنگ دارد از حسد

      عقبه‌ای زین صعب‌تر در راه نیست
      ای خنک آنکش حسد همراه نیست

      این جسد خانهٔ حسد آمد بدان
      از حسد آلوده باشد خاندان

      گر جسد خانهٔ حسد باشد ولیک
      آن جسد را پاک کرد الله نیک

      طهرا بیتی بیان پاکیست
      گنج نورست ار طلسمش خاکیست

      چون کنی بر بی‌حسد مکر و حسد
      زان حسد دل را سیاهیها رسد

      خاک شو مردان حق را زیر پا
      خاک بر سر کن حسد را همچو ما

    10. Top | #1660
      در انتظار تایید ایمیل

      تاریخ عضویت
      21 آذر 1395
      نوشته ها
      436
      نمایش مشخصات
      تقدیم به همه ی مشهدیا رفتین حرم ما رو هم دعا کنین



      بچه محله ی امام رضایوم

      موره میبینی که شر و با صفایوم

      بچه محله امام رضایوم

      زلزلیوم حادثیوم بلایوم

      بِچه محله امام رضایوم

      هرروز جمعه دلومه مبندوم

      به پینجله طلا و ورمگردوم

      کار و بارم ردیفه با خدایوم

      بچه محله امام رضایوم

      به مو بگو بیا به قله قاف

      اصلا مو ره بیزر همونجه علاف!

      قرار مرار هر چی بیگی مو پایوم

      بچه محله امام رضایوم

      دروغ، مروغ نیست مییون ما باهم

      الان به عنوان مثال تو حرم

      چند روزه که تو نخ کفترایوم

      بچه محله امام رضایوم

      چشم موره گیریفته چنتا کفتر

      گفته خودش: چنتاشه خواستی وردر

      الان دروم خادماره مپایوم

      بچه محله امام رضایوم

      کفتراره که بردم از روگنبد

      مرم مو واز تونخ رفت وآمد

      تو نخشه او گنبد طلایوم

      بچه محله امام رضایوم

      گنبده نصب شب مده به دستم

      او گفته: هر وقت که بییی مو هستوم

      مویم که قانع و بی ادعایوم

      بچه محله امام رضایوم

      وخته میبینم توی عالم همه

      ازش میگیرن و مگن واز کمه

      گنبدشه اگر بده رضایوم

      بچه محله امام رضایوم

      گنبد و ممبد نموخوام باصفا

      سی ساله پای سفره ای آقا

      منتظر یک ژتون غذایوم

      بچه محله امام رضایوم

    11. Top | #1661
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      29 آذر 1395
      نوشته ها
      523
      نمایش مشخصات

    12. Top | #1662
      کاربر باسابقه

      Mamoli
      تاریخ عضویت
      28 اسفند 1393
      نوشته ها
      682
      نمایش مشخصات
      ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم
      هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .»
      موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :
      « هستم اگر می روم گر نروم نیستم . »
      موج ز خود رفته رفت
      ساحل افتاده ماند .
      این، تن فرسوده را،
      پای به دامن کشید؛
      و آن سر آسوده را،
      سوی افق ها کشاند .
      ***
      ساحل تنها، به درد
      در پی او ناله کرد:
      - (( موج سبکبال من،
      بی خبر از حال من،
      پای تو در بند نیست !
      بر سر دوشت، چو من،
      کوه دماوند نیست !
      « هستم اگر می روم » ! خوشتر ازین پند نیست .
      بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست . ))
      ***
      ناله خاموش او، در دلم آتش فکند
      رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دل اندیشمند ؟
      گفت : - (( به پایان راه، هر دو به هم می رسند ! ))
      عمر گذر کرده را غرق تماشام شدم :
      سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم
      هستم اگر میروم، گفتم و رفتم چو باد
      تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم
      بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،
      زآنهمه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم !
      شوق در آمد ز پای، پای درآمد به سنگ
      و آن نفس گرم تاز، در خم و پیچ درنگ؛
      اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است !
      موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است
      محمد اقبال لاهوری
      همیشه یادتان باشد که وضعیت کنونی شما..
      سرنوشت نهاییتان نیست..
      روزهای خوب خواهند آمد


    13. Top | #1663
      کاربر نیمه فعال

      divoone-shodam
      تاریخ عضویت
      16 خرداد 1395
      نوشته ها
      173
      نمایش مشخصات
      پرنده قشنگی بود و پر زد
      رفیق روز تنگی بود و پر زد
      خیال کردم دلش دنبال عشقه
      پی خوش آب و رنگی بود و پر زد
      اگه سکه دو رو داره اسیر دست بازاره
      نه عشقی داره تو کارش نه مهری داره بازارش
      تو که سکه نبودی یار بودی
      به ظاهر عاشق و غمخوار بودی
      منو گمراه کردی وای بر من
      تو هم افسونگر و مکار بودی
      خیال کردم که تو فصل بهارم
      بها ر و یار و قلب بی قرارم
      خیال کردم که تو قلب بهشتم
      از این بهتر نمیشه سرنوشتم
      پرنده رفت و پژمرد و دل مرد
      پرنده رفت و عشق رو با خودش برد
      چطور پنهون می کردی از من اون روتو
      چطور پنهون می کردی عطر گیسوتو
      منی که عطر گیسوتو به یک دنیا نمیدادم
      چی شد من عاقبت از چشم مشتاق تو افتادم

    14. Top | #1664
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      18 تیر 1394
      نوشته ها
      1,206
      نمایش مشخصات
      چه میکنی؟ چه میکنی؟
      درین پلید دخمه ها
      سیاهها ، کبودها
      بخارها و دودها ؟
      ببین چه تیشه میزنی
      به ریشه ی جوانیت
      به عمر و زندگانیت
      به هستیت ، جوانیت

    15. Top | #1665
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      27 مهر 1394
      نوشته ها
      1,480
      نمایش مشخصات
      هرکه آمد در این میان ناچار
      رود از این جهان چه شه چه گدا
      یک جهان دگر خدای آراست
      که بود نام آن جهان بقا

      ایرج میرزا

      خدا همیشه انلاینه ... کافیه دلت رو بروز رسانی کنی... اون موقع می بینی ک در تک تک لحظات کنارت بوده و هست و خواهد بود...

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 86 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 86 مهمان)

    کلمات کلیدی این موضوع




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن