حس میکنم زمان داره منو به سمت جلو میکشونه اما من نای حرکت کردن ندارم ، اینقدر روی زمین کشیده شدم که کل روحم زخم و زیلی شده ، ولی هنوز نمرده ، یعنی نمیدونم چرا نمیمیره ؟!
حس میکنم زمان داره منو به سمت جلو میکشونه اما من نای حرکت کردن ندارم ، اینقدر روی زمین کشیده شدم که کل روحم زخم و زیلی شده ، ولی هنوز نمرده ، یعنی نمیدونم چرا نمیمیره ؟!
خوبم...
دیگ خوشحالم ک دارم ب خود واقعی ام بر میگردم...
فقط دلتنگ این روزای پارسالم ک اونم چندان مهم نیس...
خداروشکر ک تونستم خودمو جمع و جور کنم...
با اینکه زیاد زیاد خوب نیستم ولی همینم کافیه...
نشانه یه تغییر بزرگه...
خدا جونم مرسی بابت همه چی![]()
تغییری باش که آرزو داری در جهان به وجود آوری...
تو راه برگشت
ی ماشین تو شاهرود چپ کرده بود
کنار جاده نگه داشتیم
میترسیدم برم نگاه کنم
بالاخره رفتم
جوری ک چپ شده بود گفتم حتما کسی مرده
فقط تو دلم از خدا خواستم کسی نمرده باش
بعد دیدم ی زن و مرد و ی بچه چن ماهه ک سر نشین ماشین بودن
کنار خیابون نشستن
خیلی خوشحال شدم از اینکه سالم بودن
ولی بچه و مادرش از ترس رنگشون پریده بود
مشهدی بودن
هر چی گفتیم بیاین برسونیمتون
قبول نکردن
چون باید ب خاطر ماشینشون و کروکی کشیدن صبر میکردن
خلاصه اون همه منظره ی قشنگ و دشت و زمینای سبز و زرد رو ی تصادف همشو خراب کرد
بازم خداروشکر ک سالم بودن
هوووووووف
میریم ی جایی دیگ دوس ندارم برگردم ب این روستای خراب شده !
خسته کننده و تکراری و ......
پای دوست داشتنت ایستادهام...
مثلِ درختِ کاج
روبروی پاییز...
نگران ته قصه نیستم...
چون تهش یه نفر منتظرمه
یه نفر که خیلی وقته چشم به راهمه
که بشناسمش و برم به سمتش ...
یه نفر که یواشکی سنگ های جلومو برام میزد کنار تا من تو مسیر برم
یه نفر که از بالا نگام نمیکنه..یه نفر که کنارم حسش میکنم
یه نفر که هیچ حرفی برای گفتن باقی نمیذاره..
خوابیدم سرشب
بیدار که شدم دیدم مامانم رفته بازار برا من و خواهرم لباس ست خریده *-*
اینجوری بیدار شدن بخدا چیزی کم از بهشت نداره![]()
تو به هیچکس غیر از خودت نیاز نداری
هییییم ارامش دارم نه واسه کنکور و این داستانا
خودمو پیدا کردم(: سخت بود ولی بالاخره شناختم خودم رو و بیشتر از قبل عاشق خودم شدم*.*و هیچی با ارزش تر از این نیست که عاشق خودت باشی*.*ومطمئنم ازداستان زندگیم چون خودم نویسندشم*.* تمام
امروز داشتم به یکی میگفتم که به فال نیک بگیر این اتفاقات رو و بدون که خدا برای هیچ بنده ای بد و شر نمیخواد...
واقعا بهش فکر کردم...خدایی که به ما نشون دادن خدایی بوده خشمگین که یه گوشه نشسته تا ما خطا کنیم اونم ماشه بزنه تو کمر ما و زندگیمونو نابود کنه
من که مدت ها اینطور فک میکردم...
اگه تو زندگیمون اتفاق بدی میوفته یا نتیجه کار بد خودمونه یا یه امتحانه...
خدای ما اون خدایی نیستن که کردن تو گوشمون این همه سال....
ر.ا: خوبم شکر خدا....
منتهی درس مرس یوخ![]()
کنون اگرچه کویرم؛ هنوز در سر من
صدای پر زدن مرغ های دریایی ست
واقعا کلافه شدم ... #جدا ... به شکل خنده داری![]()
ما معمولا وقتی تو زندگی به مشکل می خوریم، ناراحت میشیم.
اگه بیشتر دچار مشکل بشیم، فکرمون مشغول میشه و بیشتر درگیر میشیم.
اگه مشکلات واقعا عرصه رو تنگ کنه و مثل یه مار به دور گردنِ زندگیمون حلقه بزنه و لحظه به لحظه بیشتر فشار بده، دچار مشکلات جدی روانی میشیم.
/
ولی یه مرحله ای وجود داره که جزو هیچکدوم از دسته بندی های بالا نیست! اینقدر بدشانسی و بدبیاری و اتفاقات بد پشت سر هم می افته که خندت می گیرهدیگه برات تبدیل به یه جور طنز می شه
مثلا موقعیتش که پیش میاد، دیگه خودت میدونی و میتونی به راحتی پیشگویی کنی، و بعد اون اتفاق بد می افته و می خندی
البته خیلی هم بد نیستاااا . جلوی این اتفاقات بد رو که نمیشه گرفت، رخ دادنشون که اجتناب ناپذیره، پس بهتره شل کنیم و سعی کنیم از دلِ این اتفاقا، نکات طنز و "معنا" بیرون بکشیم
![]()
![]()
هرگز فراموش نکن که «چهکسی» هستی؛ چون"دنیا" فراموش نمیکنه. /
«رندی» دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام، نه دنیا و نه دین
نه حق، نه حقیقت، نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان که را بود زهره این
اون:پردیس فک کنم خیلی ذهنت شلوغه و نمیتونی درست و حسابی فکر کنی ...
من : کاش فقط اونجوری که تو میگی بود فقط....ولی تو ذهن و فکر من داره مراسم گاو بازی اجرا میشه
در حال حاضر 2290 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 2290 مهمان)