تو دریای من بودی آغوش باز کن که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد
نمایش نسخه قابل چاپ
تو دریای من بودی آغوش باز کن که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد
درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث .
ثوابت باشد ای دارای خرمن اگر رحمت کنی بر خوشه چینی
ببخشید دیگه ذهنم فقیره تو "ث" از کتاب درسی نوشتم
یا رب آن نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
شبی آدم که از انسانیت کاست
تبر آورده بود و چوب میخواست...
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودازده از غصه دو نیم افتادست
تاب بنفشه می دهد طره ی مشک سای تو
پرده غنچه می درد خنده ی دلگشای تو
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی می کشم از برای تو
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
خود به خلوت می رسند آن کار دیگر می کنند.
دوستش داری و رویای تو جان خواهد داد
همه ی زندگی ات را به "فلان" خواهد داد
فکر کردی به تو یک لحظه امان خواهد داد؟!
دل من، عشق به تو "شست" نشان خواهد داد...
(هیسسس ، شاعر عصبانیه ^.^ )
در کارگه کوزهگری کردم رای ///در پایه چرخ دیدم استاد بپای
میکرد دلیر کوزه را دسته و سر /// از کـلـه پادشاه و از دست گدای
#خیام:|
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست
تو آمدی و پلک کسی بسته نمی شد...
آن دکمه ی لامذهب تو باز که باز است ؟..
=]