راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد
نمایش نسخه قابل چاپ
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با آن رطل گران توان زد
ديدي دلا كه يار نيامد؟
آن يار كهنه كار نيامد؟
در راه او پياده نشستم
آن يكه تكسوار نيامد
درویش را نباشد برگ سرای سلطان
ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد
ديده ام خورشيد را در خواب، تعبيرش تويي
خواب دريا و شب مهتاب، تعبيرش تويي
حسين منزوي
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من است
طعنهی خلق و جفای فلک و جور رقیب
همه هیچاند، اگر یار موافق باشد
شوريده شيرازي
دل سنگین تو را اشک من آورد به راه
سنگ را سیل تواند به لب دریا برد
در زير اين نيلي سپهر بي كرانه
چندان كه يارا داشتم، در هر ترانه
نام بلند عشق را تكرار كردم
با اين صداي خسته شايد خفته اي را
در چارسوي اين جهان بيدار كردم
من مهرباني را ستودم
من با بدي پيكار كردم
پژمردن يك شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناري در قفس را غصه خوردم
وز غصه مردم شبي صد بار مردم
فريدون مشيري
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد میسپارد جان.
نيما يوشيج
ای نازنین دلدار من بنشسته ای در جان من
از کفر زلف عنبرت خوش برده ای ایمان من
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
Sent from my ST25i using Tapatalk
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ور نه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم