سرویست ک ایستاده ازادورها/دنیاست به چشم اوچوخاشاک هوا/اوفاطمه است ومثل اونیست کسی/نه دراین دنیاونه دران دنیا
نمایش نسخه قابل چاپ
سرویست ک ایستاده ازادورها/دنیاست به چشم اوچوخاشاک هوا/اوفاطمه است ومثل اونیست کسی/نه دراین دنیاونه دران دنیا
از بس که کوته است و سیه زلف یار من
گویی که روز من بود و روزگار من
"مجیر بیلقانی"
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
دو گیتی بیابد دل مرد راد / نباشد دل سفله یک روز شاد
درویش را نباشد برگ سرای سلطان
ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد
دشت از مجنون که لاله می روید از او
ابر از دهقان که ژاله میروید از او
ولیکن خداوند بالا و پست
به عصیان در رزق بر کس نبست
تو خود سر وصل ما نداری........من عادت بخت خویش دانم
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من، چه نیازی،چه غروری، چه غمیست!
تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
تا کی به تمنای وصال تو یگانه.....اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
هردم ازین باغ بری میرسد
تازه تر از تازه تری میرسد
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست........مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون
کجا به کوی حقیقت گذر توانی کرد