باز دیدم که ملائک در میخانه زدند....گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
نمایش نسخه قابل چاپ
باز دیدم که ملائک در میخانه زدند....گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
خخخخخخخخخ میدونم بابا!!!!!!!:yahoo (76):
آخه من چندباره دارم تو دوش این اتفاقارو میبینم!!!:yahoo (56):
یا عاشق شیدا شو.......یا از بر ما وا شو
ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب
که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
تو مکن تهدیدم از کشتن که من..........تشنه ی زارم به خون خویشتن
نهادم عقل را ره توشه از می
زشهر هستی اش کردم روانه
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست............عشق بازی دگر و نفس پرستی دگر است
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون
کجا به کوی حقیقت گذر توانی کرد
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست
تا گل روی تو دیدم همه گلها خارند
تا تو را یار گرفتم همه یار اغیارند
دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود
مگر صبا برساند به من هوای تو را
از مضیق حیات درگذری
وسعت ملک لامکان بینی
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
من نه آنم ک زبونی کشم ازچرخ وفلک/چرخ برهم زنم ارجز به مرادم باشد
دو تنها و دو سرگردان دو بی کس/ دد و دامت کمین از پیش و از پس