مزن ز چون و چرا دم که بنده ی مقبول / قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
نمایش نسخه قابل چاپ
مزن ز چون و چرا دم که بنده ی مقبول / قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
ماه من پرده از چهره زیبا بردار
تا فلک لاف نیاید که چه ماهی دارد
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل ادم بسرشتندو به پیمانه زدند
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت / دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
روزگاریست که کسی را به کسی یاری نیست........جز دل آزاری و نیرنگ و ریاکاری نیست
تو به محتشم نداری نظری و من به این خوش/که نگاه دور دوری به تو گاه گاه دارم
مرا گویی کرایی؟ من چه دانم......چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستی......به عشقم چون برآیی؟ من چه دانم
ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم / امید زهرکس که بریدیم بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند/از گوشه بامی که پریدیم پریدیم
ما را ز برای دیدنش باید چشم...........گر دوست نباشد به چکار آید چشم
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو / یادم از کشته خود آمد و هنگام درو
ور نبود مشربه از زر ناب.......با دو کف دست توان خورد آب
به درد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش/ که هرچه ساقی ما ریخت عین الطاف است
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت.....مرا بین که از پا تا سر بسوخت
تو خود را از آن در چه اندازی / که چه را ز ره بازنشناختی
یوسف گمگشته بازآید ز کنعان غم مخور......کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور