واما اگر زمان مرگم فرا رسيد و يگديگر را نديديم فراموش نكن كه من ديدار تورا بسيار آرزو كردم....
نمایش نسخه قابل چاپ
واما اگر زمان مرگم فرا رسيد و يگديگر را نديديم فراموش نكن كه من ديدار تورا بسيار آرزو كردم....
دارم فکر میکنم به جای سریال فرندز چی جایگزین کنم
ی سریال بهتر میخوام ولی بهتر ازش نیس
سلام
به موضوعات انجمن
به اینکه چرا انقدر سلام میکنم
دارم به این فکر میکنم آیا بعدا کسی باور میکنه این شرایط چند سال مارو یا حتی ذره ای آیندگان وضعیت مارو درک خواهند کرد یا قراره قضاوت بشیم ؟!
به اینکه نباید به اون موضوعی که تو ذهنمه فکر کنم ،نه واقعا میدونم فکر کردن بهش چه عواقبی داره ! باید از خودم خواهش کنم که یه امشبو بیخیال بشه!نباید فکرکنم باید مشغول بشم /:
ب اینکه ده سال پیش زندگی چ شکلی بود واسم و الان چجوریه :yahoo (100):
چقد تباه بودم:yahoo (77):
کنکوری ای که دو سه سال میگذره ولی تغییر مثبتی نداشتی و حالت با درس خوندن خوب نیس ( کسی که حتی یکمم پیشرفت کرده و انگیزه داره رو اصلا نمیگم) بیخیال شو اقاااااا عمرتو حروم نکن
عاشق شخصی شدی یا رشته ای میخوای ولی نمیشه بیخیااااال
زندگی ی مسیر دیگه واست تعیین کرده کافیه رها کنی تا لذت مسیر جدیدو بچشی ... اینقده خوبههههههه:yahoo (65):
به اینکه کدوم قسمت میفتم:))
ب این ک چرا تو هر تاپیکی ، تا میام بنویسم،بعدش مکث میکنم و همه نوشته هام پاک میکنم؟
همینجا یکم پیش ی لیست دراااااز از " ب این ک " هام نوشته بودم ...
یعنی بقیه کشور ها هم مثل ما اینقدر برنامه برا شبکه های اجتماعی دارن یا فقط ما اینجوری هستیم ؟!!
ایتا رو بیکا،بله سروش ،ای گپ و... یه طرف تلگرام ،اینستا واتساپ و... هم یه طرف دیگه تازه بعصیاشو آدم هرچی مقاومت میکنه نصب نکنه بازم کارش یه جا گیر میکنه که مجبور به نصب میشه!
به اینکه زیبایی درونش مُرده...
به اینکه بهم میگفت دُرست نکن خرابش میکنی ولی برای سومین بار دُرست کردم و اتفاقا خراب نشد و بهترین خودش شُد.
به اینکه اگه همینقدر استمرار برای هرچیزی داشتم موفق میشدم؛ البته تازگی ها نمیذارم مانع کارهام بشن.
به اینکه فردا چی بپوشم؟!
به اینکه واقعا اونی که من دُرست کردم خوشمزه تر شُده بود.
به اینکه اعتماد به نفس منو داشت زیر دست و پاش له میکرد.
به اینکه گفتم مالِ تو نیست پس اجازه ای درکار نیست.
به اینکه خیلی دارم پیشرفت میکنم و "نه" گفتن رو یادگرفتم.
به اینکه وقتی تو خودم میرم خیلی حرف های نگفته دارم.
به اینکه هر دو روز یک بار حالی از رفیقام میپرسم.
به اینکه من بمیرم کسی هم همینقدر پیگیر من میشه؟!
به اینکه گفتم مهم نیست نمیخورم...
به اینکه چقدر نادیده خودم روگرفتم.
به اینکه هنوز نرفتم دیدنش از وقتی که از بندر اومده .
به اینکه اگه برم ببینمش یک موضوعی اذیتم میکنه ...
به اینکه کسی نمیدونه یا اگه بدونه داداشش بهم چیا گفته اون رو توبیخ میکنه یا منو؟!
به اینکه وقتی خونشون بودیم هر حرفی میزدم نگام میکرد و هربار اذیت تر میشدم ...
به اینکه بازم به مادر گفتم ولی گفت نادیده بگیر.
به اینکه اذیت شدنم مهم نبوده ...
به اینکه چقدر کِسل کُننده شده روز ها و شب هام .
به اینکه زودتر این ماه بگذره و ماه بعدش برم خوابگاه فکر میکردم سطح دغدغه ام مثل قبل میشه ولی انگار نه
ربطی به مکان نیست واقعا سطح فکر و دغدغه بزرگ تر شده هر سال با سنم یکی روش گذاشته میشه و سنگین تر میشه.
به اینکه قرار بود مبحث۱۹ تموم بشه ولی این روزا انقد خوابیدم که دیگه نمیدونم چه مرگمه.
به اینکه چه مرگمه واقعا؟!
به کارآموزایِ بدبختم که نمیدونم کُجا باهاشون حرف بزنم چیکار کُنم؟!
به آقا امیر که قرار بود کُمکش کُنم ولی تِل قطع شُد و نشونه ای ازم نداره که کُمک کُنم...
به قرص هام که نمیخورم و معدم هر روز داره بدتر درد میگیره ...
به خیلی چیزها و آشفته تر از همیشه ام .
چرا امشب انقد ناراحتم
حتی حوصله حرف زدنم ندارم
شاید سالگرد یه تروماست که یادم نیست چیه
هر چی که هست عجیب دلگیر و ناراحتم
برم یکم دفترخاطراتمو پر کنم بعدا یادم بمونه چه روزایی رو از سر گذروندم
به ترس های امروز
گریه و جیغ بچه های کوچیک
آشوب شهر
ترافیک
شیشه خورده ها
ترسی که توی وجود خودم هم هست .
امروز کلا استرس داشتم
منی که همیشه ریلکسم
شاید اگه جلو پنجره نبودم ترسم کمتر بود الان