از آب گل آلود ماهی بگیرم در این دوران...:))
نمایش نسخه قابل چاپ
از آب گل آلود ماهی بگیرم در این دوران...:))
میزنن،نمیزنن؟
بخوابم، نخوابم؟
ترسیدم.
میترسم.
به اینکه انقد بلاتکلیفی خوب نیست.
آخرِ این راه چی میشه.
به فکرهای بیپایان...
به این فکر میکنم که شهر ما کی قراره بمباران بشه
اینکه این همه حرص میخوردم که از جنگ خسارت نبینم حالا که دیدم دیگه واسم مهم نیست
اینکه ایدئولوژی چقدر خطرناکه و میتونه انسانها رو کور کنه که حق طبیعی خودشونو نبینن
اینکه روزی که خواستم بدنیا بیام چه پوینت مثبتی دیدم که قبول کردم
اینکه نسل پدرمادرامون چقدر گناه دارن ، اوایلش که جنگ بود جوون که شدن کار کردن واسه ماها ، سنشون که بالاتر رفت کمتر استفاده کردن که ما استفاده کنیم چون اسیر تورم شدن ، الانم دوباره درگیر جنگن …
امیدوارم هممون روزای خوبی رو ببینیم که دغدغمون روزمرگی باشه نه چیزایی که به واسطه جغرافیای زندگیمون بهمون اجبار شده
به اینکه بارون غم میاد به جایِ برف شادی.
به اینکه این همه عکس گرفتم و تهش یکی مورد پسند واقعه شد در صورتی که در هر عکسی یک جذابیت وجود داشت .
به اینکه بچه ها تو این دوران چقدر دارن اذیت میشن
به اینکه فردا واقعا حس کلاس آنلاین دانشگاه نیست
به اینکه وضعیت تا چه زمان ناپایدار خواهد بود
به اینکه ساختن زندگیم در کنارِ او به چه شکل خواهد بود
به اینکه تمام افکارم دربارهی حال و گذشته شده برام کسل کننده شده.
به پیامی که جواب قشنگی نداشت.
به کینه آدم ها که حتی در این دوران کنار گذاشته نشده
به دیشب که داد میزدم بیا خونه نمیخوام فشارت بالا بره
به لواشک هایی که بابایی برام خریده بود و چقدر لذت بخش هستش وقتی چیزی که دلم میخواد رو بدون اینکه بگم برام آورده میشه
مثل شیرموز و کیک تاینی که دیشب برام خریده بود:))
به ذوق های یهویی که لذت بخش خواهد بود
به مبحث۱۹ ایی که داره آه میکشه و منم نگاش میکنم.
به خیلی چیزهای مبهم ذهنم که بی پایان بوده و هست!
به اینکه آخرین باری که از ته دلم خوشحال بودم یادم نیست
اتفاقات خوب خیلی افتاده ولی من فقط ظاهرا لبخند زدم
حس خاصی نداشتم
در واقع انگار از هیچی لذت نمیبرم …
به اینکه اگر روزی بچه دار شدم جوری تربیتش کنم که دنیا رو خاکستری ببینه و هیچ وقت هیچ چیز رو مطلق نبینه تا کور باطنانه از چیزی که بهش عقیده داره طرفداری نکنه و هر اعتقاد و نظر و مرام و مسلکی رو در پیش میگیره فقط برای شخص خودش باشه وسعی نکنه به اجبار اطرافیانش رو با خودش همراه کنه چون فاصله روشنگری و دیکتاتوری خطی باریکتر از مو هست
یه روز باید یاد بگیرم بقیه در قبال احساسی که من بهشون دارم مسولیتی بهم ندارن
فایل پیوست 111270
دارم به این فکر میکنم چطوری الان بهش بگم داشتم باهاش شوخی میکردم و ایسگاش کرده بودم، درحالی که از ترس منو بلاک کرده، آخه آدم اینقدر ترسو هنوز داشتم به این فکر میکردم که چطوری بیشتر اذیتش کنم که دیدم عه بلاک شدم:((
:yahoo (114)::yahoo (23)::yahoo (23):
دارم به این فکر میکنم چرا وقتی یه نفرو دوست داری دیر به دیر میبینیش یا اصلا رابطهات باهاش قطع میشه...ولی کافیه از یه نفر بدت بیاد همیشه هستش...
آگاهی و دانش ؟
فقط کتاب کتاب کتاب
دارم فکر میکنم با این مردم به کجا خواهیم رسید....
کاشکی @Eve حالش خوب باشه
دلم براش تنگ شده