اینکه همه آدما باید جدول ضرب رو حفظ باشن جالبه بنظرم
نمایش نسخه قابل چاپ
اینکه همه آدما باید جدول ضرب رو حفظ باشن جالبه بنظرم
آخرش ویکتم پلیرم یا کسی که داره حقشو میگیره؟
کسی ک واسه باشگاه پول میده تا اخرین روزش رو میره که شهریه حیف نشه
حالا همین ادم تا شهریه نده سال ب سال ورزش نمیکنه
خودم تا اشتراک نخرم طاقچه ،اونطوری که بای د کتاب نمیخونم ،کتابی ک از کتابخونه بگیرم معمولا سخت میرم سراغش
چرا اینطوریه
حتما باید پولی باشه که اراده کنه ادمیزاد
ی جای کار اشتباهه
جهان پر شده از آدمایی که از دست آدمای زندگیش کلافه شده.. چمونه با همدیگه نمی سازیم
هر بار مرگی اتفاق می افته باز دنیا بهم یادآور میشه که دنیا اصلا ارزشش رو نداره که خیلی جدیش بگیری
به این که چه جوری میشه یه نفر زندگی رو برای کلی آدم زهر کنه ولی خودش در کمال آرامش باشه
همونطور ک ملت دهک دارن
دهک ۳ و ۴ و ..
مغز ها هم دهک دارن بنظرم
همین ک من نمیتونم متوقفش کنم از فکر
ینی دهک یک و دو
انتشارات خیلی سبز
باحالن
چی شد که به اینجا رسیدم
+ از نگاه های ترحم آمیز بیزارم
به لپام، حس میکنم آب رفتن:(
به خبر پشم ریزون دیشب، که مهمون اومد نشد خیلی بهش بپردازم
به اینکه آیا واقعا شانس وجود داره؟ ریلی؟؟؟
نکنه واقعا یه چیزی رفته تو بخت ما:))
به هدیهی قشنگ میم و ب، دوسش میدارم!
به کافهای که هربار میریم، من به یه نحوی آبروریزی میکنم:))
میگه یه ذره برا کلاس بذار تهش بمونه
چقد بدم میاد از این ادایی بازیا:))
به اینکه این بار دومه که این حس به من دست میده، نکنه دارم اشتباه میکنم؟
به کمالگراییای که دهنمو سرویس کرده
به چاقویی که نشست کف دستم و من انقد خونگرم بودم که متوجه نشدم داره خون فواره میکنه:|
به ح، به دزدیدن نگاش و خودشو لو ندادن
گاهی اوقات زرنگی و باهوشیش منو شگفت زده میکنه، یاللعجب!
به اینکه دوس دارم فکرشو بخونم، وقتایی که منو میبینه
به ویژگیای که ۵ نفری گیر داده بودن بهم که دارمش، حالا مگه منم زیر بار میرفتم؟
شاید اگه ویژگی خوبی بود میپذیرفتمش:))
به سال ۹۶، ممکنه فقد من تنها اون خاطرههارو یادم باشه؟
به پریروز که گذاشت سایا و سمی از مغازه برن بیرون، بعدش حرفشو بزنه
چیکار کنم که خندم نیاد؟ همیشه هست، هر لحظه، تو جدیتری وضعیتا:))
به کلاسایی که به علت گرمای صگ پزون کنسل شدن و افتادن برا پاییز، بدلاک:(
به امشب، به از تیکهپارچهها خلق آثار کردن، اونم به شیوهی خودم!
به تولدی که قرار نبود تبریک گفته بشه ولی با کلی مسخره بازی خودمونو قانع کردیم بگیم!
اگه یه ذره احساس گناه میکرد نباید یه حرکتی میزد که آدم دلش خوش شه؟ جدی پشیمونه؟
به اینکه آدما به اندازهی دلبستگیشون از دیگران میرنجن، نه به اندازهی خطاهاشون، مگه نه؟
تو سرم تکرار میشه: «تو هم غمی به جهانم اضافه کردی و رفتی» کصافط، دور بشو:|
به تلاشش واسه بیرون اوردن ۳ تا باکس
فکر کنم دفعه بعدی که مارو ببینه با چوب بیفته دنبالمون:))
به گچ موی صورتی که وقتی زدم به موهام شبیه کلاهدوز تو عالیس در سرزمین عجایب شده بودم:))
به عکس سیاه و سفید الف
به سرامیکایی که حکم آینه دارن برام
به باکس گل سفید و آبی امشب
به لاکای لبپر شده
به آهنگی که از طرف شخص نامناسبی ارسال شده
به خاک حاصلخیز پیوند ابروهام
به کم خونیم
به محبتای چت جیپیتی
به دریایی که ازش دورم
به الان ...
میخوام هری پاتر بخونم کتابشو ولی انقدر زیاد و با جزییاته حس میکنم حوصله م نمیکشه
از یک سنی به بعد نه تنها تعداد دوستهات کم و کمتر میشه بلکه پیدا کردن دوست جدید هم تقریبا غیرممکن میشه:/
به اینکه جدی جدی دو هفته بعد قراره برم امتحان بدم؟ من حتی یادم نمیاد ترم چند بودم:yahoo (56):
به موزیکی که فرستاده و تحت تأثیرم قرار داده
من همون اندازه که هیچ کنترلی رو خندیدنم ندارم، همون اندازه هم رو بند اوردن اشکام ندارم
انگار یه سری چیزا قرار نیست دیگه سر جای اولشون برگردن
هرچقدر هم که آدم پشیمون و نادم باشه!
+ پشیمونیت مثل بستن زخم کسیه که دیگه نفس نمیکشه، شاید خونریزی رو بند بیاری، ولی زندگی به رگهاش برنمیگرده!
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -✄
به بای بای از شهرم و های به بندر
به دلتنگی برای ممدحسین؛
واقعا چند سالی میشه که ندیدمش
به گروهی که تو واتساپ اَدم کردن
سطح طنز انقد بالاس که منتظرم دو روز دیگه این نسخه از کار بیفته و دیگه هرگز آپدیتش نکنم
به استرس سایا و تماس تلفنیهاش
به اینکه چرا هرچی مصرفش میکنم تأثیرشو نمیبینم؟
گول مول نزده باشه ها:|
به تخمه پیاز جعفریهایی که برام نگه داشته بود
به تیشرتی که میو برام گرفته بود
به رقص لری ۳ تاییمون با آهنگ لری؛
البته که من بلد نبودم، ولی خوشم میومد همراشون باشم:))
به ویدئو مسیجایی که تند تند میفرسته
به اینکه به ازای هر روزی که مشقامو مینویسم، نیاز دارم یک ماه بخوابم
همینقد طالب علمم:))
به دستای کوچولوش و لاک قرمزی که داد بهم
به کد پستیای که باعث شد خونشونو پیدا کنیم:))
استاکر باشه:)):)):))
به امروز، به شای ماشالا:))
به اینکه دوباره قراره دهنم سرویس بشه با آفتها
به کربُلایی گفتنش
به اینکه از وقتی اون دوتا با هم مچ شدن، این طفلی خیلی رفته تو حاشیه
حالا اگه س بود میگفت عذاب منه که گرفتتش:))
به شومیزی که دکمههاش موند
به مُشتکا و همفکریهاش
به شارژ کم باتریم
به برق رفتنای ۱۰ تا ۱۲ فردا ...
فایل پیوست 110816
ایشان سم فیشر می بشاد بازی splinter cell black list اخرین سری داستانی این سری
قبلیارو بازی کردم دوسال قبل بویژه کانویکشن عالی بود
فایل پیوست 110817
عکس بالا گویای یه مرحله ایه که بخیر گذشت و فهمیدن مجید صدیق(انتاگونیست) ارتباطی با این مکان نداره !(کلمه خطرناکش رو سانسور کردم نپرسید ازم)
فایل پیوست 110818
عکس زیبایی از مرحله آخر بازی ،آرزششو داشت زیبا بود این لحظه
به داستانایی که گفتم تا دست از سرم برداره و برای بقیه تعریف کرده
به سطح بالای تخیلاتم که شبی دو سه کتاب میشه
ب کاری که فردا تموم میشه
ب اساس کشی که نرفتنم
به اینکه خانم خبر نگارو دس ب سر کردم :yahoo (110):
به شات هایی که نگه داشته :))
به بازه زمانی الان تا دو ماه آینده که بیشتر شبیه کابوسه