اونا تجربه شون از ما بیشتره مطمئن باش یه چیزی میدونن که میگن. بابای من که به چیزی که ارزوشو داشته همیشه رسیده
نمایش نسخه قابل چاپ
به اینکه چقدر تهیمغز بودم که اون افکار و تصورات رو داشتم...هه.
اصلا کندال جنر چرا باس کتاب بخونه
خارجیا هم عجیبن
الان دارم به این فکر میکنم که شرایط فقط بهونس...
اونی که دوست واقعیه، حتی اگه همه چی بهم بریزه، کنارته.
اونایی که الکی لفت میدن و بی خبر میرن از اولم موندنی نبودن.
چقدر دوست دارم بنویسم ولی انگار توانایی نوشتن رو از دست دادم
اینکه چقدر تنهایی سخته.
اینکه چجور یه سری ادما خیلی قوی ان؟
فایل پیوست 110720
فایل پیوست 110721
به مادر قهوگی همچین چیزی ... البته خیلی زیاد دیدم شبیهش این بازتابی از اونه
ب یاد اون پسری که برای ارشد میخوند تو انجمن گزارش میذاشت
ساعت ۲و نیم اینای شب گزارش شروع میذاشت تا ۸ و نیم ۹ و ساعت مطالعه فک کنم ۱۲ و ۱۳ ساعت بود
امیدوارم هر جا هستی موفق باشی من همیشه انگیزه میگرفتم ازت
به اینکه مرز خود ستایی و خدا ستایی چقد باریکه این باید یادم بمونه
شروع مجدد چقدر سخته
واسه هر کاری
هر کاری که ازش چند بار شکستی
و بازم خواستی دست بزاری رو زانوهاتو بلند شی
واقعا سخته
نمیدونم کسی راهکاری داره؟:)):)
به امروز، به خبری که باعث شد چشام واسه یه لحظه اشکی بشه
به اینکه من اگه گوش شنوایی نبودم، بازم دوسم داشتن؟
به صفت بدِ دلرحم و دلسوز بودنم که زیادی داره بهم آسیب میزنه
به ۵۰ دقیقه مسخره شدنم:))
دوتایی بهم حمله کردن، من فقد میتونستم بخندم
نمیدونم چرا من باید تافتهی جدا بافته میشدم
از اینکه یه ذره کلاس و ادا توی رفتارم نیست و کاملا خودمم، خیلی معمولی، و بابتش کلی حرف میشنوم یه کوچولو ناراحتم میکنه:|
هنوزم مثل زمان کودکیم غذاهای خورشتی رو با هم قاطی میکنم و میخورم
با پیژامه میرم بیرون و از این بابت اصلا خجالت نمیکشم چون راحتیم برام مهمه:))
برام مهم نیست چند نفر دورمن، به وضوح ذوقمو نسبت به خوراکی و چیزای مورد علاقهم نشون میدم، قشنگ ندیده بازی و این صوبتا:))
به اینکه میگفت انتخاب طبیعی شماهارو از محیط حذف میکنه
جهنممم، ما حذف شدهها میریم یه گوشه سرزمین خودمونو تشکیل میدیم و فرمانروایی میکنیم
هاهاها، سوزِ دل همگی:))
به نینیای که هنوز جنسیتش نامعلومه ولی ما دوتا جوراب صورتی و آبی گرفتیم تا ببینیم چی میشه
به امشب، به پیاده روی با سایا و میم
به افتادنم جلو کافه فرشید و ضایع شدنم جلو کلی پسر:))
حالا هیشکی هم نخندیدا، خودم و سایا از بس خندیدیم کف کردیم
کل مسیرو دعا میکردم کاش این لحظه از حافظهی همشون پاک بشه:))
به خل بازیای امشب
به عروس و دوماد شدنامون، به رقصای دو نفره و مسخره بازیامون، به چرت و پرتایی که هرکس دیگهای اگه میشنید فکر میکرد ما رو دراگیم
به اون لحظهای که داداشم دست مامانو گرفته بود و داشت مارو نشون میداد و میگفت تا حالا چندتا دیوونه یکجا ندیده بودم:))
به لبخند مهربون آقای ح، وااااای رضا رضا رضا، الحق که بابای خوبی داری:))
به اینکه هروقت با اینا مشورت میکنم، رسوایی زیادی نصیبم میشه
به اینکه کدورت پیش میاد که آدما به شناخت برسن؟
به گلدن تایم داشتن یه سری چیزا
به دربهدر دنبال پول نقد گشتنا
به بازی ۲۰۰
به حلقهی کارتیه
به ز کوچولو
به باجه شماره ۲
به ردّ زخم زیر زانوش
به رقص و آشپزیش
به عدد نازنینی که ترازو نشون میداد
به سهشنبهی بعدی و چیتان پیتانش:))
به لایهی اولم، دل نازکی!
به آهنگ یه چی از دورچی
به شب و خطر ریزش خاطرات ...
در دنیای موازی
موز ها هسته دارن ؟
بعد مثلا یکی در دنیای موازی داره هسته های موز رو داخل یه سبد کنار سینک نگه داره که بعدا ببره هسته ی موز شکنی براش بشکنه ؟
پ.ن : خوابم میاد :((
چرا خوبیهای آدما یادمون میره ولی بدیهاشون همیشه تو ذهنمون می مونه :y (744):