البته هنوز دقیق مشخص نیست این یکی ار احتمالاته
نمایش نسخه قابل چاپ
شما لطف کن این مطلب رو کامل بخون تا احتمال یا واقعیت بودن شهادت حضرت زهرا (س) برات کامل مشخص بشه
خواهر همچنین همه مطالب و اسناد حدیثی این مطلب از کتب صحیح و معتبر مفسران و بزرگان اهل سنت آمده که همگی از نظر رجالی مورد بررسی قرار گرفته اند و همگی صحیح و معتبر هستش ....
مطرح کردن شبهه شهادت صدیقه طاهره حضرت زهرا سلام الله علیها ؛
شهادت حضرت فاطمه زهراء (س) واقعيتى است كه منابع حديثى و تاريخ شيعه و سنّى بر آن گواه است.
برخى به علت عدم آشنائى با حديث و تاريخ ، در اين واقعيت ترديد نمودهاند. از اين رو گوشهاى از شواهد اين مصيبت بزرگ را تنها از منابع صحیح و معتبر اهلسنّت تقديم پويندگان حق و حقيقت مىنمائيم.
قال رسول اللَّه (ص): «... فتكون اوّل من يلحقنى من اهل بيتى فتقدم علىّ محزونة مكروبة مغمومة مقتولة ».
ترجمه :
(فاطمه) اولين كسى از اهلبيتم مىباشد كه به من ملحق مىگردد، پس بر من وارد مىشود، محزون، مكروب، مغموم،
مقتول ...
سند صحیح و معتبر : فرائد السمطين ج 2، ص 34
قال ابن عباس: « إنّ الرّزيّة كُلَّ الرّزية، ما حال بين رسولاللَّه (ص) و بين كتابه. »
ترجمه : مصيبت تمام مصيبت آنگاه رخ داد كه بين پيامبر (ص) و نوشتارش حائل گرديدند.
سند صحیح و معتبر : صحيح بخارى ، ج 1، 120
«عن ابن عباس قال: لمّا اشتدّ بالنّبيّ (صلى الله عليه و سلم) وجعه، قال: ائتونى بكتاب اكتب لكم كتاباً لاتضلّوا بعده، قال عمر: انّ النّبيّ (صلى الله عليه و سلم) غلبه الوجع وعندنا كتاب اللَّه حسبنا، فاختلفوا وكثر الغلط، قال: قوموا عنّي ولاينبغي عندي التنازع، فخرج ابن عباس يقول: انّ الرزيّة كلّ الرزيّة ماحال بين رسول اللَّه (صلى الله عليه و سلم) وبين كتابه.»
چون بيمارى رسول خدا (ص) شديد گرديد، فرمود: چيزى بياوريد تا بر آن براى شما نوشتهاى بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد.
عمر بن خطاب گفت: بر پيامبر (ص) بيمارى چيره گرديده ، كتاب خدا در دست ماست ما را بس است ، پس اختلاف كردند وجنجال بالا گرفت.
پيامبر (ص) فرمود: از نزد من بر خيزيد درگيرى در حضور من سزاوار نيست.
پس ابن عباس بيرون رفت ومى گفت: مصيبت، تمام مصيبت آنگاه رخ داد كه بين پيامبر (ص) و نوشتارش حائل گرديدند.
اسناد صحیح و معتبر :
صحيح بخارى، ج 1، ص 120، كتاب العلم، باب 82 كتابة العلم، حديث 112. و ج 3، ص 318، كتاب المغازى، باب 199 مرض النّبيّ (ص) و وفاته، حديث 872. و ج 4، ص 225، كتاب المرض و الطب، باب 357 قول المريض قوموا عنّى، حديث 574. و ص774، كتاب الاعتصام، باب 1191 كراهية الخلاف، حديث 2169.
اسناد شهادت صدیقه طاهره ؛
خانه انبياء احترام ويژهاى دارد كه كسى حق ورود بدون اجازه ندارد ؛
« يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لاتَدْخُلُواْ بُيُوتَ النَّبِىِّ إِلا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ. »( سوره مبارکه الأحزاب ، آیه شریفه 53 )
ترجمه : اى افرادى كه ايمان آوردهايد! در خانه هاى پيامبر داخل نشويد مگر به شما اجازه داده شود.
شكى نيست كه خانه حضرت صديقه طاهره خانه پيغمبر محسوب میشود همانطورى كه در تفاسير متعدد اهل سنت
ذيل آيه شريفه:
« فِى بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَن تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُو يُسَبِّحُ لَهُو فِيهَا بِالْغُدُوِّ وَالْأَصَالِ. » ( سوره مبارکه نور ، آیه شریف 36 )
ترجمه : در خانه هايى كه خدا رخصت داده كه [قدر و منزلت] آنها رفعت يابد و نامش در آنها ياد شود. در آن [خانه] ها هر بامداد و شامگاه او را نيايش میكنند.
سيوطى و ديگران از قول ابوبكر از نبى مكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كردهاند ؛
كه خانه علي و زهرا عليهما السلام از با فضيلت ترين خانههاى انبياء محسوب می شود
« وأخرج ابن مردويه عن أنس بن مالك وبريدة قال: قرأ رسول الله صلى الله عليه وسلم هذه الآية في بيوت أذن الله أن ترفع
فقام اليه رجل فقال: أي بيوت هذه يا رسول الله قال: بيوت الأنبياء. فقام اليه أبو بكر فقال: يا رسول الله هذا البيت منها ـ
البيت علي و فاطمة ـ قال: نعم من أفاضلها. »
رسول خدا (صلی الله علیه وآله) اين آيه را تلاوت فرمود، شخصى پرسيد: اين كدام خانه ها است؟ فرمود: خانه هاى پيامبران. ابوبكر پرسيد: آيا خانه علي و فاطمه هم از همان خانه ها است؟ فرمود: بلي، از برترين آن است.
اسناد صحیح و معتبر :
السيوطي، عبد الرحمن بن الكمال جلال الدين (متوفاي911هـ)، الدر المنثور، ج 6، ص 203، ناشر: دار الفكر - بيروت –
1993 م؛
الثعلبي النيسابوري أبو إسحاق أحمد بن محمد بن إبراهيم (متوفاي427هـ) الكشف والبيان، (متوفاي 427 هـ - 1035م)، ج 7، ص 107، تحقيق: الإمام أبي محمد بن عاشور، مراجعة وتدقيق الأستاذ نظير الساعدي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت، الطبعة: الأولى، 1422هـ-2002م؛
الثعالبي، عبد الرحمن بن محمد بن مخلوف (متوفاي875هـ)، الجواهر الحسان في تفسير القرآن، ج 7، ص 107، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات – بيروت.
الآلوسي البغدادي، العلامة أبي الفضل شهاب الدين السيد محمود (متوفاي1270هـ)، روح المعاني في تفسير القرآن العظيم والسبع المثاني، ج 18، ص 174، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت.
پیش بینی پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله از شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها ؛
یكى از دليلهاى شيعيان براى اثبات مصيبتهاى وارده بر حضرت زهرا سلام الله عليها و شهادت آن بانوى گرامي ، روايتى است كه ، صدر الدين ، ابوالمجامع جوينى در كتاب معتبر فرائد السمطين آورده است.
وى در اين كتاب مىنويسد:
روزى پيامبر صلى الله عليه وآله نشسته بود ، حسن بن علي عليهما السلام وارد شد ، ديدگان پيامبر كه بر حسن افتاد ، اشك آلود شد ، سپس حسين بن علي بر آن حضرت وارد شد ، مجدداً پيامبر گريست.
در پى آن دو ، فاطمه و علي عليهما السلام بر پيامبر وارد شدند ، اشك پيامبر با ديدن آن دو نيز جارى شد ، از پيامبر علت گريه بر فاطمه را پرسيدند ، فرمود:
« وَأِنِّي لَمَّا رَأَيْتُهَا ذَكَرْتُ مَا يُصْنَعُ بِهَا بَعْدِي كَأَنِّي بِهَا وَقَدْ دَخَلَ الذُّلُّ في بَيْتِهَا وَانْتُهِكَتْ حُرْمَتُهَا وَغُصِبَتْ حَقُّهَا وَمُنِعَتْ إِرْثُهَا وَكُسِرَ جَنْبُهَا [وَكُسِرَتْ جَنْبَتُهَا] وَأُسْقِطَتْ جَنِينُهَا وَهِيَ تُنَادِي يَا مُحَمَّدَاهْ فَلَا تُجَابْ وَتَسْتَغِيثُ فَلَا تُغَاثْ... فَتَكُونُ أَوَّلَ مَنْ يَلْحَقُني مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَتَقَدَّمَ عَلَيَّ مَحْزُونَةً مَكْرُوبَةً مَغْمُومَةً مَغْصُوبَةً مَقْتُولَة. فَأَقُولُ عِنْدَ ذَلِكَ اللَّهُمَّ الْعَنْ مَنْ ظَلَمَهَا وَعَاقِبْ مَنْ غَصَبَهَا وَذَلِّلْ مَنْ أَذَلَّهَا وَخَلِّدْ فِي نَارِكَ مَنْ ضَرَبَ جَنْبَهَا حَتَّى أَلْقَتْ وَلَدَهَا فَتَقُولُ الْمَلَائِكَةُ عِنْدَ ذَلِكَ آمِين. «
سند صحیح و معتبر :
الجويني، ابراهيم بن محمد بن مؤيد (متوفاي 722هـ)، فرائد السمطين، ج2، ص 34 و 35، ناشر: مؤسسة المحمودي ـ بيروت، 1400هـ.
زمانى كه فاطمه را ديدم، به ياد صحنهاى افتادم كه پس از من براى او رخ خواهد داد ، گويا مىبينم ذلت وارد خانه او شده ، حرمتش پايمال گشته ، حقش غصب شده ، از ارث خود ممنوع گشته ، پهلوى او شكسته شده و فرزندى را كه در رحم دارد سقط شده ؛ در حالى كه پيوسته فرياد مىزند : وا محمداه! ؛ ولى كسى به او پاسخ نمىدهد ، کمک مىخواهد؛ اما كسى به فريادش نمىرسد.
او اول كسى است از خاندانم كه به من ملحق مىشود؛ و در حالى بر من وارد مىشود كه محزون، نالان، غمگين، حقش غصب و شهيد شده است.
در آن حال عرض مىكنم: خدايا لعنت كن هر كه به او ستم كرده، كيفر ده هر كه حقش را غصب كرده، خوار كن هر كه خوارش كرده و در دوزخ مخلد كن هر كه به پهلويش زده تا اين كه فرزندش را سقط كرد، و ملائكه آمين گويند.
هجوم به خانه وحی در چهار مرحله صورت گرفته است ؛
1ـ تهدید ؛
2ـ تهدید همراه فتیله آتش زا ؛
3ـ تهدید و آتش کشیدن خانه وحی ؛
4ـ شهادت حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها ؛
1ـ تهدید ؛
طبری گوید:
« حَدَّثَنَا ابْنُ حُمَيْدٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا جَرِيرٌ، عَنْ مُغِيرَةَ، عَنْ زِيَادِ بْنِ كُلَيْبٍ، قَالَ: أَتَى عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ مَنْزِلَ عَلِيٍّ وَفِيهِ طَلْحَةُ وَالزُّبَيْرُ وَرِجَالٌ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ، فَقَالَ: وَاللَّهِ لأَحْرِقَنَّ عَلَيْكُمْ أَوْ لَتَخْرُجُنَّ إِلَى الْبَيْعَةِ فَخَرَجَ عَلَيْهِ الزُّبَيْرُ مصلتا بالسيف، فَعَثَرَ فَسَقَطَ السَّيْفُ مِنْ يَدِهِ، فَوَثَبُوا عَلَيْهِ فاخذوه. »
ترجمه :
عمر بن خطاب (خلیفه دوم) به خانه علي آمد در حالى كه گروهى از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند.
به آنان گفت: به خدا سوگند خانه را به آتش مى كشم؛ مگر اينكه براى بيعت بيرون بياييد. زبير از خانه بيرون آمد درحالى كه شمشير كشيده بود، ناگهان پاى او لغزيد و شمشير از دستش افتاد، در اين موقع ديگران هجوم آوردند و شمشير را از دست او گرفتند.
اسناد صحیح و معتبر :
الكتاب: تاريخ الطبري المؤلف: محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب الآملي، أبو جعفر الطبري (المتوفى: 310هـ) (صلة تاريخ الطبري لعريب بن سعد القرطبي، المتوفى: 369هـ) الناشر: دار التراث - بيروت الطبعة: الثانية - 1387 هـ عدد الأجزاء: 11 -ج3 ص202
همچنین ابن أبي الحديد گوید:
« عن سلمة بن عبد الرحمان قال: فجاءعمر اليهم فقال: «والذى نفسى بيده لتخرجنّ إلى البيعة أو لأحرقنّ البيت عليكم »
سند صحیح و معتبر : شرح نهج البلاغه؛ ابن ابی الحدید انتشارات دارالجبیل ج2 ص45
همچنین ابن أبی شیبه (متوفای225) میگوید:
نقلهای تاریخی حاکی از آن است که حضرت زهراعلیهاالسّلام ، تهدیدِ عمر بن خَطّاب (خلیفه دوم) مبنی بر سوزاندنِ خانه را جدّی دانسته و به واقعی بودنِ آن تصریح فرمودهاند؛
فَقالَتْ: ... وَ أیْمُ اللهِ لَیُمْضِیَنَّ لِما حَلَفَ عَلَیْهِ ...
آن بانو فرمود: ... به خدا سوگند، او به آنچه برایش سوگند خورده، عمل میکند.
سند صحیح و معتبر :
(الكتاب: الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار المؤلف: أبو بكر بن أبي شيبة، عبد الله بن محمد بن إبراهيم بن عثمان بن خواستي العبسي (المتوفى: 235هـ) المحقق: كمال يوسف الحوت الناشر: مكتبة الرشد - الرياض الطبعة: الأولى، 1409 عدد الأجزاء: 7 دارالتاج- ج7 ص432)
2ـ آوردن وسائل آتش سوزى و بى توجهى عمر بن خطاب (خليفه دوم) بر اعتراض مردم ؛
ابن قُتَیْبَه (متوفّای 276) می گوید:
و قال عمر: « والذى نفس عمر بيده لتخرجنّ أو لأحرقنّها على من فيها! فقيل له: يا أباحفص إنّ فيها فاطمة!! فقال: وإن.»
و ابوبکر غیبتِ گروهی را ـ که از بیعتِ با او [با حضورشان] نزد علی سرپیچی کرده بودند ـ ، احساس کرد؛ لذا عمر بن خطاب را به سراغشان فرستاد.
او آمد و ـ در حالی که آنان درخانه علی بودند ـ صدایشان زد.
آنان از بیرون آمدن امتناع ورزیدند.
عمر بن خطاب هیزم طلبید و گفت: قسم به آن که جانم در دست اوست، یا بیرون میآیید یا بیتردید خانه را ـ با هر کس که در آن است ـ، به آتش میکشم.
http://sonnat.net/upload/article/FC0...T_pic.gif?rnd=اسناد صحیح و معتبر :
http://sonnat.net/upload/article/FC0...K_pic.gif?rnd=
الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 30، باب كيف كانت بيعة علي رضي الله عنه، تحقيق: الشیری، ناشر: دارالاضواء
أعلام النساء لعمر رضا كحالة موسسه الرساله ج4 ص114
همچنین ابن شَحْنه، متوفّای (882) میگوید:
« إنَّ عُمَرَ جاءَ إلی بَیْتِ عَلِیٍّ لِیُحْرِقَهُ عَلی مَنْ فِیهِ. »
ترجمه : عمر بن خطاب سوی خانه علی آمد تا خانه را با اهلش بسوزاند.
سند صحیح و معتبر :
(روضة المناظر تألیف: ابن شَحْنه، متوفّای 882 دارالکتب العلمیه ج1 ص101)
3ـ آوردن وسائل آتش سوزي و درگيرى لفظى ميان حضرت صديقه سلام الله عليها و عمر بن خطاب ؛
بَلاذُری (متوفّای 279) میگوید:
« أنَّ أبابَكْرٍ أرْسَلَ إلی عَلِیٍّ یُرِیدُ الْبَیْعَةَ، فَلَمْ یُبایِعْ. فَجاءَ عُمَرُ وَ مَعَهُ فَتِیلَةٌ فَتَلَقَّتْهُ فاطِمَةُ عَلَی الْبابِ. فَقالَتْ فاطِمَةُ: یَابْنَ الْخَطّابِ! أتُراکَ مُحْرِقاً عَلَیَّ بابِی؟! قالَ: نَعَمْ... »
ترجمه :
ابوبكر سراغ علی فرستاد تا بیعت بگیرد و او بیعت نكرد. عمر با آتش آمد و فاطمه او را بر آستانه درب دید.
فاطمه فرمود: پسر خَطّاب! آیا تو دربِ خانهام را به آتش میكشی؟ عمر بن خطاب گفت: آری.
سند صحیح و معتبر :
(أنساب الأشراف بلاذری ج1 ص586 المؤلف: أحمد بن يحيى بن جابر بن داود البَلَاذُري (المتوفى: 279هـ)، تحقيق: سهيل زكار ورياض الزركلي، الناشر: دار الفكر - بيروت، الطبعة: الأولى، 1417 هـ - 1996 م، عدد الأجزاء: 13)
همچنین ابوالفداء گوید:
« وكذلك تخلف عن بيعة أبي بكر أبو سفيان من بني أمية ثم إن أبا بكر بعث عمر بن الخطاب إِلى علي ومن معه ليخرجهم من بيت فاطمة رضي الله عنها، وقال: إِن أبوا عليك فقاتلهم. فأقبل عمر بشيء من نار على أن يضرم الدار، فلقيته فاطمة رضي الله عنها وقالت: إِلى أين يا ابن الخطاب؟ أجئت لتحرق دارنا؟ قال: نعم. »
سند صحیح و معتبر :
الكتاب: المختصر في أخبار البشر المؤلف: أبو الفداء عماد الدين إسماعيل بن علي بن محمود بن محمد ابن عمر بن شاهنشاه بن أيوب، الملك المؤيد، صاحب حماة (المتوفى: 732هـ) الناشر: المطبعة الحسينية المصرية الطبعة: الأولى عدد الأجزاء: 4 - ج1 ص164.
همچنین ابن عبد ربّه (متوفّای 328) می گوید:
« اَلَّذِینَ تَخَلَّفُوا عَنْ بَیْعَةِ أبِیبَکْرٍ... فَأمّا عَلِیٌّ وَ الْعَبّاسُ وَ الزُبَیْرُ فَقَعَدُوا فِی بَیْتِ فاطِمَةَ حَتّی بَعَثَ إلَیْهِمْ أبُوبَکْرٍ، عُمَرَ بْنَ الْخَطّابِ؛ لِیُخْرِجَهُمْ مِنْ بَیْتِ فاطِمَةَ، وَ قالَ لَهُ:إنْ أبَوْا فَقاتِلْهُمْ!فَأقْبَلَ عُمَرُ بِقَبَسٍ مِنْ نارٍ عَلی أنْ یُضْرِمَ عَلَیْهِمُ الدّارَ... »
آنان که از بیعتِ با ابوبکر سرپیچی کردند ... امّا علی و عبّاس و زبیر، در خانه فاطمه تحصّن کردند تا جایی که:
ابوبکر، عمر بن خَطّاب را به سراغ آنان فرستاد تا ایشان را از خانه فاطمه بیرون آورد ؛
و به او گفت: اگر امتناع ورزیدند، با آنان بجنگ.
لذا عمر بن خطاب با شعلهای از آتش پیش آمد تا خانه را همراه با آنان به آتش کشد.
سند صحیح و معتبر :
(العقد الفرید جلد 5، صفحه 13 ـ 14، چاپ: بیروت، 1404 هـ؛ دارالکتب العلمیه و جلد 3، صفحه 64، چاپ: مصر، 1353 هـ)
4ـ حمله عمر بن خطاب (خليفه دوم) به حضرت صديقه طاهره ؛
شهرستانى گوید:
« عن الجاحظ: إنّ عمر ضرب بطن فاطمة عليها السلام يوم البيعة حتّى ألقت الجنين من بطنها وكان عمر يصيح: إحرقوا دارها بمن فيها، وماكان فى الدار غير علىّ و فاطمة و الحسن والحسين و زينب. »
سند صحیح و معتبر :
الملل والنحل: الشهرستانی. طبعة بيروت، دار المعرفة.ج1ص71
همچنین مسعودى گوید:
« فهجموا عليه وأحرقوا بابه، واستخرجواه منه كرهاً، وضغطوا سيّدة النساء بالباب حتّى أسقطت محسناً. »
سند صحیح و معتبر :
إثبات الوصیة للإمام علیّ بن أبی طالب نويسنده:مسعودی، علی بن حسین ج1 ص146
همچنین ابن حجر عسقلانى گوید:
« إنّ عمر رفس فاطمة حتّى أسقطت بمحسن »
ترجمه : عمر بن خطاب به فاطمه لگد زد که سبب سقط محسن گرديد.
سند صحیح و معتبر :
العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852 هـ) لسان الميزان، ج 1، ص 268، تحقيق: دائرة المعرف النظامية - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1406هـ – 1986م.)
همچنین صفدى گوید:
« إنّ عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة حتّى ألقت المحسن من بطنها. »
سند صحیح و معتبر :
الكتاب: الوافي بالوفيات المؤلف: صلاح الدين خليل بن أيبك بن عبد الله الصفدي (المتوفى: 764هـ) المحقق: أحمد الأرناؤوط وتركي مصطفى الناشر: دار إحياء التراث - بيروت عام النشر:1420هـ- 2000م عدد الأجزاء: 29 =ج6 ص15
همچنین ذهبي گوید:
« إنّ عمر رفس فاطمة حتّى أسقطت بمحسن. »
http://sonnat.net/upload/article/674...6_pic.gif?rnd=
http://sonnat.net/upload/article/674...5_pic.gif?rnd=
سند صحیح و معتبر :
1ـ الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ) ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج 1، ص 283، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1995م؛
2ـ الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 15، ص 578، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ
ندامت ابوبکر (خلیفه اول) از هجوم به خانه وحی ؛
« أنا حميد أنا عثمان بن صالح، حدثني الليث بن سعد بن عبد الرحمن الفهمي، حدثني علوان، عن صالح بن كيسان، عن حميد بن عبد الرحمن بن عوف، أن أباه عبد الرحمن بن عوف، دخل على أبي بكر الصديق رحمة الله عليه في مرضه الذي قبض فيه ... فقال [أبو بكر] : « أجل إني لا آسى من الدنيا إلا على ثَلاثٍ فَعَلْتُهُنَّ وَدِدْتُ أَنِّي تَرَكْتُهُنَّ، ثلاث تركتهن وددت أني فعلتهن، وثلاث وددت أني سألت عنهن رسول الله ، أما اللاتي وددت أني تركتهن، فوددت أني لم أَكُنْ كَشَفْتُ بيتَ فاطِمَةَ عن شيء، وإن كانوا قد أَغْلَقُوا على الحرب... . »
عبد الرحمن بن عوف به هنگام بيمارى ابوبكر به ديدارش رفت و پس از سلام و احوالپرسى، با او گفت و گوى كوتاهى داشت. ابوبكر به او چنين گفت: من در دوران زندگى بر سه چيزى كه انجام دادهام تأسف مىخورم ، دوست داشتم كه مرتكب نشده بودم ، يكي از آنها هجوم به خانه فاطمه زهرا بود ، دوست داشتم خانه فاطمه را هتك حرمت نمىكردم ؛ اگر چه آن را براى جنگ بسته بودند ...
سند صحیح و معتبر :
الأحاديث المختارة ج1 ص89 المؤلف: ضياء الدين أبو عبد الله محمد بن عبد الواحد المقدسي (المتوفى: 643هـ)، دراسة وتحقيق: معالي الأستاذ الدكتور عبد الملك بن عبد الله بن دهيش، الناشر: دار خضر للطباعة والنشر والتوزيع، بيروت - لبنان، الطبعة: الثالثة، 1420 هـ - 2000 م، عدد الأجزاء: 13.
آيا فاطمه صدیقه (س) دختر گرامی رسول اکرم (ص) از شيخين ( جناب ابوبکر و عمر) راضى شد؟
ابن قتيبه گوید:
هنگامى كه آن دو (ابوبکر و عمر) براى عيادت آمدند ، فاطمه زهرا سلام الله عليها اجازه ورود نداد و ناچار شدند به اميرمؤمنان علي عليه السلام متوسل شوند و آن حضرت وساطت كرد ، در پاسخ اميرمؤمنان عليه السلام فرمود:
البيت بيتك. يعنى علي جان! خانه خانه تو است، تو مختارى هر كسى را كه دوست دارى اجازه ورود بدهي.
امير مؤمنان عليه السلام براى اتمام حجت و اين كه آن دو بعداً بهانه نياورند كه ما مىخواستيم از فاطمه رضايت بگيريم ؛ ولى علي نگذاشت ، به آن دو اجازه ورود داد.
هنگامى كه آن دو (ابوبکر و عمر) عذرخواهى كردند ، صديقه طاهره (س) نپذيرفت ؛ بلكه از آنها اين چنين اعتراف گرفت:
« نشدتكما الله ألم تسمعا رسول الله يقول «رضا فاطمة من رضاي وسخط فاطمة من سخطي فمن أحب فاطمة ابنتي فقد أحبني ومن أ رضى فاطمة فقد أرضاني ومن أسخط فاطمة فقد أسخطني »
ترجمه :
شمارا به خدا سوگند مىدهم آيا شما دو نفر از رسول خدا نشنيديد كه فرمود: خوشنودى فاطمه خوشنودى من، و ناراحتى او ناراحتى من است. هر كس دخترم فاطمه را دوست بدارد و احترام كند مرا دوست داشته و احترام كرده است و هر كس فاطمه را خوشنود نمايد مرا خوشنود كرده است و هر كس فاطمه را ناراحت كند مرا ناراحت كرده است؟
هر دو نفرشان (ابوبکر و عمر) اعتراف كردند: آرى ما از رسول خدا اينگونه شنيده ايم.
« نعم سمعناه من رسول الله صلى الله عليه و سلم »
سپس صديقه طاهره حضرت فاطمه زهرا (س) فرمود:
« فإني أشهد الله وملائكته أنكما أسخطتماني وما أرضيتماني ولئن لقيت النبي لأشكونكما إليه. »
ترجمه : پس من خدا و فرشتگان را شاهد مىگيرم كه شما دو نفر مرا اذيت و ناراحت كردهايد و در ملاقات با پدرم از
شما دو نفر شكايت خواهم كرد.
حضرت فاطمه (س) به اين نيز بسنده نكرده و فرمود:
« والله لأدعون الله عليك في كل صلاة أصليها. »
ترجمه : به خدا قسم پس از هر نماز بر شما نفرين خواهم كرد.
سند صحیح و معتبر :
الدينوري، أبو محمد عبد الله بن مسلم ابن قتيبة (متوفاي276هـ)، الإمامة والسياسة، ج 1، ص 17، باب كيف كانت بيعة علي رضي الله عنه، تحقيق: خليل المنصور، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - 1418هـ - 1997م.
هدف حضرت زهرا (سلام الله علیها) از وصیت به دفن مخفیانه چه بود؟
بخاری در صحیحش (صحیح بخاری) گوید:
«فلما تُوفيّت دَفَنها زوجُها علیٌ ليلاً و لم يؤذن بها أبابکر و صلّی عليها».
ترجمه :
[فاطمه زهرا(سلام الله علیها)] زمانی که از دنیا رفت شوهرش علی (علیه السلام) او را شبانه دفن کرد و ابوبکر را با خبر نساخت.
سند صحیح و معتبر :
کتاب صحیح البخاری، ج5، ص82، باب غزوة خیبر
همچنین بیهقی گوید :
«فغضبت فاطمه(ع) علی ابی بکر و هجرته ، فلم تکلمه حتی ماتت فدفنها علی(ع)لیلاً »
ترجمه : حضرت فاطمه (ع)بر ابوبکر غضب کرد و خشمناک شد، و از او اعراض نمود و با او صحبت نکرد تا این که شهید شد ، پس
علی(ع) او را شبانه دفن کرد
سند صحیح و معتبر :
سنن الکبری ، جلد ششم ، صفحه300، چاپ بیروت
همچنین ؛
«فوجدت فاطمة على ابى بكر في ذلك فهجرته فلم تكلمه حتّى توفيّت وعاشت بعد النّبيّ (صلى الله عليه و سلم) ستّة اشهر... ولم يكن يبايع تلك الاشهر. »
«فاطمه (س) بر ابوبكر غضب نمود پس با وى قهر كرد پس با او سخنى نگفت تا وفات نمود وبعد از پيغمبر (ص) شش ماه زندگى كرد... (و على (ع)) در اين ماه ها بيعت نكرد. »
سند صحیح و معتبر :
صحيح بخارى، ج 3، ص 253، كتاب المغازى، باب 155 غزوة خيبر، حديث 704.
:y (467): السلام علیک یـا امـ❤ــیر الــ❤ــمؤمنین یـا عــ❤ــلــ❤ــی بن ابی طالب علیه السلام :y (467):
:y (467): السلام علیک یـا فـاطــ❤ــمــ❤ــه زهــ❤ــرا یـا صدیقه الــ❤ــشهیــ❤ــده سلام الله علیها:y (467):
اثبات ازدواج ام کلثوم با حضرت عمر از منابع دو مذهب شیعه و سنی و منابعی از بهترین کتب تاریخ ...
داستان ازدواج خلیفه دوم با ام کلثوم دختر علی بن ابی طالب به قرارذیل است
عمر رضی الله عنه از ام کلثوم دختر ابوبکرصدیق رضی الله عنه خواستگاری نمود. ولی او که دختری کوچک بود و عائشه به عنوان سخنگوی عمر پیش او آمده بود، خواستگاری عمر را نپذیرفت. عائشه رضی الله عنها گفت: وای بر تو، امیر المؤمنین از تو خواستگاری کرده و تو نمیپذیری؟! گفت: بدین خاطر نمیپذیرم که او زندگی سختی دارد. آنگاه عائشه، عمرو بن عاص رضی الله عنه را نزد خلیفه فرستاد و او را به ازدواج با ام کلثوم دختر علی و فاطمه رضی الله عنهما راهنمایی کرد. پس از خواستگاری، علی رضی الله عنه نیز بی درنگ دختر خود را به عقد عمربن خطاب رضی الله عنه در آورد و عمر هم چهل هزار را به عنوان مهریه او قرار داد. عمر رضی الله عنه از او صاحب دو فرزند به نامهای زید و رقیه گردید». منبع: الکامل فی التاریخ (۲/۲۱۲).
امکلثوم دختر علی رضی الله عنه، از عمر رضی الله عنه دختری بدنیا آورد که آن را رقیه نامیدند و پسری از او متولّد شد که زید نامیدند، یاران زید روایت کردهاند که زید بن عمر در جلسهی جر و بحثی از قوم بنی عدی بن کعب شرکت نمود، گویند: شب هنگام بود که زید بن عمر آمد تا در میانشان صلح و آشتی ایجاد کند، چون آنها در حال درگیری بودند، ضربه ای به سرش خورد و زخمیشد و در همان جا وفات یافت، مادرش نیز که وفات کرده بود، هر دو را با هم دریک وقت دفن کردند، نماز جنازهی آن دو را عبدالله بن عمر خواند، در حالی که حسن بن علی رضی الله عنه او را پیش نماز کرد و پشت سرش نماز خواند. ”الاصابه /۲۷۶ کتاب الکنی و کتاب النساء”.
این ازدواج را تمام تاریخ نویسان، نسب شناسان، محدثان و حتی فقهاء شیعه و پیشوایان – آن طور که گمان میکنند – تأیید کردهاند و «علاّمهاحسان الهی ظهیر» تمام روایات مختص به این ازدواج را در کتابش که «الشیعه و السنه» نام دارد، آورده است. الشیعه و اهل البیت /۱۰۵٫
علماء اهل سنت نیز این ازدواج را در تاریخ ذکرکرده و تمام منابع بر آن اتفاق دارند، برخی از آنها که این ازدواج را ذکر کردهاند عبارتند از:
۱- طبری در”تاریخ طبری” ۵/۲۸٫
۲- ابن کثیر در ” البدایه و النهایه” ۵/۲۲۰٫
۳- ذهبی در ” تاریخ الاسلام فی عهد الخلفاء الراشدین” /۱۶۶٫
۴- ابن جوزی در ” المنتظم” ۴/۱۳۱٫
۵- دیار بکری در ” تاریخ الخمیس” /۱۹٫
همچنین علمای رجال شناس نیز این کتاب را در کتابهای رجال شناسی ذکر کردهاند.
از جمله: ابن حجر در ” الاصابه /۲۷۶ کتاب الکنی و کتاب النساء “، ابن سعد، مولف کتاب “اسد الغابه” ۷/۴۲۵٫ و استاد ابو معاذ اسماعیلی در کتابش: «زواج عمر بن خطاب من ام کلثوم بنت علی بن ابی طالب حقیقه و لیس افتراء» مفصّل به بررسی و ذکر منابع و مراجع اهل سنت در این موضوع پرداخته و به شبهاتی که به این ازدواج نسبت داده شده پاسخ دادهاند.
و در اینجا به ذکر بعضی از منابع شیعه می پردازیم که مولفین این کتابها؛ بر صحت ازدواج عمر و أم کلثوم رضی الله عنهما اقرار کرده اند:
۱- کلینی؛ از معاویه بن عمار اؤ أبی عبد الله علیه السلام.
[الکافی فی الفروع باب المتوفی عنها زوجها المدخول بها أین تعتد ص۳۱۱ ج۲ ط الهند].
و حتی در کتاب [الکافی فی الفروع ص۱۴۱ ج۲ ط الهند] بابی را تحت عنوان “باب فی تزویج أم کلثوم” آورده است.
۲- أبو جعفر الطوسی؛ تهذیب الأحکام فی باب عده النساء، و الإبصار ص۱۸۵ ج۲٫
و [“تهذیب الأحکام للطوسی” ص۳۸۰ ج۲ کتاب المیراث ط طهران].
۳- محمد بن علی بن شهر آشوب المازندرانی: [مناقب آل أبی طالب ص۱۶۲ ج۳ ط بومبئ الهند].
۴- الشهید الثانی للشیعه زین الدین العاملی: [“مسالک الأفهام” ج۱ کتاب النکاح ط إیران ۱۲۸۲ه].
خلاصه اینکه: نیازی به اثبات این ازدواج نیست، چرا که اظهر من الشمس است، همانگونه که نیازی برای اثبات ازدواج علی با فاطمه رضی الله عنهما نیست.
حضرت عثمان ذی النورین [۱] خلیفه سوم مسلمانان بدست ابوبکر صدیق رضی الله عنهما مسلمان شد و بعد از این، رسول الله صلی الله علیه سلم دختر خود رقیه [۲] بنت محمد را به عقد او درآورد و بدین جهت اورا ذی النورین ( یعنی صاحب دو تا نور ) می نامند، ابتدا فشار قبیله بر عثمان و فشار بقیه قبایل قریش بر مسلمانان دیگر، سبب شد تا افرادی که در شرایط دشواری بودند به حبشه مهاجرت نمایند و عثمان نیز با همسر خود ؛رقیه بنت رسول الله؛ هجرت نمود .
پس از استقرار اسلام در مدینه عثمان با همسرش به مدینه برگشت، و حضرت رقیه در اثنای جنگ بدر بیمارشد و وفات یافت عثمان باز به پیش رسول الله رفت و ام کلثوم [۳]بنت محمد صلی الله علیه و سلم را خواستگاری نمود ، و پیامبر باز موافقت فرمود، این دختر رسول الله نیز بعد از ۷ سال زندگی مشترک با عثمان وفات یافت .
بدین ترتیب در طول تاریخ ،عثمان تنها انسانی است که با دو دختر یک پیامبر عروسی نموده است، در واقع حضرت عثمان با دو تن از اهل بیت پیامبر زندگی کرده است ، بیشک این نشان از مقام شامخ ایشان دارد .
آیا رسول الله صلی الله علیه و سلم دخترانی بجز فاطمه رض داشته است ؟
قرآن کریم به رسول الله ص فرمان می دهد که به همسران و دخترانت بگو ، (چادرهای بلند خود را بر خویش فرو افکنند) معلوم می شود که رسول الله چند تا دختر داشته است که الله تعالی صیغه جمع را بکار می برد ، واگر تک دختر بود که می فرمود به زنان و (دخترت) بگو .
آیه این است أَیهَا النَّبِی قُلْ لِأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاءِ الْمُؤْمِنِینَ یدْنِینَ عَلَیهِنَّ مِنْ جَلَابِیبِهِنَّ ذَلِکَ أَدْنَی أَنْ یعْرَفْنَ فَلَا یؤْذَینَ وَکَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِیمًا/ الأحزاب/۵۹
ترجمه : ای پیامبر! به همسران و دخترانت و زنان مؤمنان بگو: «چادرهای بلند خود را بر خویش فروافکنند، این کار برای اینکه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند بهتر است؛ خداوند همواره آمرزنده رحیم است.
کتبی که به وجود دختران رسول الله ص و یا به داماد بودن عثمان تصریح کردند
۱_ الخصال- الشیخ الصدوق _ ولد لرسول الله صلی الله علیه وآله من خدیجه القاسم والطاهر وهو عبد الله، وأم کلثوم، ورقیه، وزینب، وفاطمه ، یعنی : برای رسول خدا از خدیجه قاسم، طاهر (عبدالله) ، ام کلثوم ، رقیه ، زینب و فاطمه متولد شدند .
۲_ تهذیب الاحکام- طوسی _ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی أُمِّ کُلْثُومٍ بِنْتِ نَبِیکَ ، یعنی : خدایا بر ام کلثوم دختر پیامبرت درود بفرست .
۳_ الکافی – وَ تَزَوَّجَ خَدِیجَهَ وَ هُوَ ابْنُ بِضْعٍ وَ عِشْرِینَ سَنَهً فَوُلِدَ لَهُ مِنْهَا قَبْلَ مَبْعَثِهِ ع الْقَاسِمُ وَ رُقَیهُ وَ زَینَبُ وَ أُمُّ کُلْثُومٍ وَ وُلِدَ لَهُ بَعْدَ الْمَبْعَثِ الطَّیبُ وَ الطَّاهِرُ وَ فَاطِمَهُ ، یعنی : (پیامبر) با خدیجه ازدواج کرد درحالیکه پسر ۲۰ و چند ساله بود ، پس برای او قبل از بعثت قاسم و رقیه و زینب و ام کلثوم متولد شد . و برای او بعد از بعثت طیب و طاهر و فاطمه متولد شدند .
۴_ بحار الانوار : جلد ۱۶- وولدت منی القاسم وفاطمه ورقیه وام کلثوم وزینب ، ( سخن پیامبر) خدیجه از من قاسم ، فاطمه، رقیه و ام کلثوم را بدنیا آورد .
۵_ در خطبه (۱۶۲) نهج البلاغه، علی به عثمان -داماد پیامبر خطاب می کند
فضایل عثمان در کلام رسول الله ص
عثمان رض از جمله ده نفری است که در دنیا از زبان مبارک آن حضرت ص مژده دخول بهشت را گرفت، به این ده به این ده نفر «عشره مبشره» می گویند. و در احادیث بیشماری از فضایل عثمان رض سخن گفته شده است، که ما چند نمونه آن را ذکر میکنیم.
۱- «اللهم قد رضیت عن عثمان فأرض عنه (ثلاثاً)» [۴]
بار الها، من از عثمان راضی هستم پس تو هم از او راضی باش.
۲- «اللهم اغفر لعثمان ما أقبل وما أدبر وما أخفی وما أعلن وما أسرّ وما أجهر» [۵]
بار الها : گذشته عثمان را ببخش و آیندهاش را نیز مغفرت کن و هر آنچه را پوشیده و ظاهر کرده و آنچه را پنهان و اقرار کرده، ببخش.
۳- «یَا عُثْمَانُ إِنْ وَلَّاکَ اللَّهُ هَذَا الْأَمْرَ یَوْمًا فَأَرَادَکَ الْمُنَافِقُونَ أَنْ تَخْلَعَ قَمِیصَکَ الَّذِی قَمَّصَکَ اللَّهُ فَلَا تَخْلَعْهُ> [۶]
ای عثمان، خداوند تو را لباس عزت و خلافت میپوشاند و منافقین سعی در بیرون آوردن آن میکنند پس تو آن را بیرون نکن.
۴- «إنّ لله سیفاً مغموداً فی غمده مادام عثمان حیّاً فإذا قتل جرّد ذلک السیف فلم یغمد إلى یوم القیامه [۷]
به درستی برای خدا شمشیری است که در غلاف خود میباشد، تا مادامی که عثمان زنده است. هر زمانی که کشته شد از نیام بیرون میآید و تا قیامت به نیام نمیرود.
۵- «لکلّ نبیٍّ رفیقٌ فی الجنّه ورفیقی فیها عثمان بن عفان.[۸]
هر پیامبری را در جنت رفیقی است و رفیق من در جنت عثمان است.
۶- «أرحم أمتی بأمتی أبو بکر، وأشدهم فی أمر الله عمر، وأصدقهم حیاء عثمان» [۹]
مهربانترین امّت من، ابوبکر است، سختگیرترینشان در اجرای دین، عمر، با حیاترین ایشان، عثمان.
۷- «جاء عثمان إلى النبی بألف دینار فی کمّه حین جهّز له *** العسره فنشرها فی حجره فرأیت النبی صلى الله علیه وسلم یقلبها فی حجره ویقول: ما ضرّ عثمان ما عمل بعد الیوم».[۱۰]
عثمان به طرف پیامبر آمد در حالی که هزار درهم در آستین جهت تجهیز *** العسره گذاشته بود. آنها را در دامان پیامبر ریخت پیامبر را دیدم (راوی) که سکهها را زیر و رو میکند و میفرماید: بعد از امروز عثمان ضرر نخواهد کرد.
۸- عثمان از نظر اخلاق از میان صحابه بیشتر از همه به من شبیه است.
عثمان در کلام بزرگان
۱- عثمان از مهاجرانی بود که به خاطر اسلام از مکه به حبشه هجرت کرد. (مجمع البیان، طبرسی، ج ۳، ص ۲۳۳).
۲- خویشاوندی عثمان از ابوبکر و عمر با پیامبر نزدیکتر است، و به ذریعه دامادی پیامبر مرتبهای یافت که ابوبکر و عمر نیافتند. «فیض الإسلام»، شارح نهج البلاغه.
۳- وقتی یاغیها به عثمان رض حملهور شدند علی رض با دست و زبان از عثمان رض دفاع کرد. شرح ابن میثم، ص ۳۵۶٫
۴- قسم به خدا اگر کسی برابر زرهای قاتلان عثمان رض را دوست بدارد قبل از مرگ، یا اگر بمیرد بر دجال ایمان خواهد آورد. «حضرت حذیفهبن یمان».
۵- حضرت عثمان به بهشت و قاتلانش به جهنم خواهند شتافتند. «حذیفهبن یمان».
۶- مردم کسی را بعد از عثمان بمانند او نخواهند یافت. «ابن مسعود».
۷- مردم با کشتن عثمان رض دروازه فتنه را بر خود گشودند که تا قیامت بسته نخواهد شد. «عبدالله بن سلام».
————————–
پی نوشت
[۱] دوران خلافت ۳۵-۲۳ هجری/۵۵-۶۴۴ میلادی ، و از تیره ابوالعاص (نام پدربزرگش) از خاندان بنی امیه از مکه است
[۲] رقیه دختر محمد بن عبدالله و خدیجه بنت خویلد بود. او نخست به عقد عتبه بن ابولهب درآمد. پس از آن که محمّدص رسالتش را آغاز نمود ، عتبه او را طلاق داد. محمّد، دخترش رقیه را به عثمان بن عفان تزویج کرد و از او پسری به نام عبدالله بن عثمان بدنیا آورد. رقیه سال دوم هجرت، در بیست و دو سالگی در مدینه درگذشت، محمد بر پیکر او نماز گزارد و در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.
منابع : عایشه بعد از پیغمبر، نوشته کورت فریشلر، انتشارات امیرکبیر ۱۳۴۳، صفحه ۸
زندگی صحابه، محمود طریقی، مشهد، ۱۳۸۵
[۳] امکلثوم بنت محمد، دختر محمد پیامبر اسلام از خدیجه بنت خویلد بود، امّ کلثوم نیز مانند خواهرش رقیه نخست با عتیبه پسر دیگر ابولهب ازدواج کرد. وقتی محمّد اعلام پیامبری کرد، ابولهب پسرش عتیبه را واداشت که ام کلثوم را طلاق دهد.پس از مرگ رقیه دختر محمد در سال ۲ هجری، ام کلثوم در سال سوم هجرت، به عقد عثمان پسر عفان درآمد. ام کلثوم در سال نهم پس از هجرت در مدینه درگذشت و در بقیع مدفون گشت.
منبع : زندگی صحابه، محمود طریقی، مشهد، ۱۳۸۵
[۴] رواه الترمذى باب مناقب عثمان (۳۶۳۴)
[۵] أخرجه البغوی فی معجمه. وخرجه ابن عرفه العبدی قال: وما کان وما هو کائن.
[۶] رواه البخاری (۵۲۵، ۱۴۳۵، ۱۸۹۵) ، ومسلم (الإیمان / ۲۳۱) ، وأحمد (۵ / ۳۸۶، ۴۰۱) .
[۷] الصواعق المحرقه (ص۳۲۴ ) کنزالعمال (ص۵۹۶) تاریخ الخلفا ، تاریخ دمشق
[۸] مرقاه المفاتیح شرح مشکاه المصابیح کتاب المناقب والفضائل باب مناقب عثمان رضی الله عنه ورواه ابن ماجه عن أبی هریره . وقال الترمذی هذا حدیث غریب
[۹] أخرجه الترمذی عن أنس بن مالک
[۱۰] أخرجه الترمذی
امیرالمومنین عمر از دیدگاه اهل بیت رضی الله عنهم
در شرایط فعلی و حساس جهان اسلام، مسلمانان به این حقیقت رسیدند که وحدت امت اسلامی تنها راه عزت اسلام و پیروزی مسلمانان است در خصوص وحدت امت اسلامی سخن زیاد گفته شده و می شود اما بررسی وحدت از منظر کتابهای تاریخی طرفین راه حل اصولی برای تحقق وحدت واقعی است . ما در اینجا کتابهای عزیزان را بررسی کردیم و نکات وحدت بخش آنهارا جمع آوری و خدمت همه بزرگواران تقدیم میداریم .
عمر بن خطاب، قائد اسلام، امیر مؤمنان، قهرمان ملت، سنگ مرکزی آسیای مسلمانان، بانی عظمت و شوکت آنها، فاتح قیصریه، شکست دهندهی کسری، بالابرندهی پرچم الهی، تعالی دهندهی کلام خدا و رسانندهی اسلام از قلب جزیره العرب به نقاط دور دست دنیا ، آن کسی که رسول الله صلی الله علیه وسلم در باره او فرمودند إن الله جعل الحق على لسان عمر وقلبه
خداوند حق را بر زبان و قلب عمر قرار داده است / ترمذی
و پیامبرصلی الله علیه و سلم که از روی هوی و هوس صحبت نمیکند و تنها از روی وحی سخن میگوید.http://vaislamah.com/wp-content/uploads/2015/04/th1.jpg
همچنین آنحضرت در حق او فرمودند دخلت الجنه … ورأیتُ قصراً بفنائه جاریه، فقلت: لمن هذا؟ فقالوا: لعمر بن الخطاب
وارد بهشت شدم… و قصری دیدم که در حیات آن یک دوشیزه بود.. گفتم: این مال کیست؟ گفتند: مال عمر بن خطاب است / بخاری و مسلم . که این بشارتی است بزرگ بر بهشتی بودن سیدنا فاروق اعظم که در دنیا این بشارت نصیب هر کسی نمی شود و البته یکی از بشارتهاست .
دیدگاه علی رضی الله عنه در باره شخصیت عمر فاروق
علی بن ابیطالب میگوید: فاروق و خلافت وی تصدیق کنندهی رؤیای سرور فرزندان آدم، یعنی پیامبرع بود که عمر بن خطاب را به آن بشارت داد: «یک والی، سرپرستی مردم را به عهده گرفت که به وسیلهی وی ثبات و استواری در دین ایجاد شد.» (۱)
میثم بحرانی، شارح نهج البلاغه، و همچنین دنبلی در شرح سخن وی می گویند: این والی، عمر بن خطاب بوده و استواری وی کنایه از ثبات و استقامت و پایداری در راه دین است . (۲)
ابن ابیالحدید معتزلی در ذیل این خطبه میگوید: این والی، عمر بن خطاب بوده و این سخن از سخنان علی است که در زمان خلافت طولانی عمر بن خطاب گفته است و در آن به نزدیکی وی با پیامبر ص اشاره کرده است. تا جایی که میگوید: مردم پس از پیامبر خدا با رأی خود کسی را انتخاب کردند که در حد توانش میانهروی کرد و راستی و درستی را ایجاد کرد. سپس بعد از او خلیفهای دیگر سرپرستی مردم را به عهده گرفت. پس دین را بر پای داشت و خودش ثابت قدم و استوار ماند تا اینکه دین استواری و ثبات خود را به دست آورد .(۳)
این علی رضی الله عنه است که چگونه این اوصاف را به ابوبکر و عمررضی الله عنهما نسبت میدهد و آنها را دقیقاً تصدیق کنندهی رؤیای پیامبر میداند، و عمر فاروق را مصداق مژدهی پیامبرصلی الله علیه و سلم قرار میدهد، و چه زیبا می فرماید که دین در زمان خلافت مبارک حضرت عمر فاروق استقرار یافت و اسلام در ایام خلافتش قدرت گرفت.
به علاوه، خطبهای که حضرت علی در آن به مدح حضرت عمر پرداخته و او را مصداق بشارت رسول اکرم ص دانسته، همان خطبهای است که در ایام خلافت خود بیان کرده است.
چه بسیار خطبههایی که حضرت علی در نهج البلاغه آورده و بر این مفهوم دلالت میکند که عمر فاروق سبب عزت دین و سربلندی اسلام و عظمت مسلمانان و توسعهی سرزمینهای اسلامی بود و او مردم را به راه روشن و راست هدایت میکرد و فتنهها را ریشه کن و کجیها را راست و باطل را نابود و سنت اطاعت از خداوند همراه با ترس را زنده کرد. که در این خصوص چنین می فرماید: «ماشاالله به فلانی! او کجی را راست نمود و بیماری را معالجه کرد و سنت را برپا داشت و تباهکاری را پشت سر انداخت و پاک طینت و کم عیب از دنیا رفت. نیکویی خلافت را دریافت و از شرّ آن پیشی گرفت. طاعت خدا را به جا آورد و از نافرمانی او پرهیز کرد و حقش را ادا نمود و پس از وفاتش مردم راههای گوناگون را در پیش گرفتند که هیچ گمراهی نمیتواند راه درست را پیدا کند و هدایت یابد و هیچ هدایت کنندهای به راه درستش یقین و باور ندارد .(۴)
ابن ابیالحدید میگوید: در این جا منظور از فلانی عمر بن خطاب است. من نسخهای را با خط ابوالحسن رضا، گرد آورندهی نهج البلاغه، یافته ام که در زیر فلانی، نوشته شده بود: عمر. و از ابوجعفر یحیی بن ابی زید علوی در این باره پرسیدم، به من گفت: او عمر است. به او گفتم: آیا امیر المؤمنین او را ستود؟ گفت: آری .(۵)
ابن میثم و دنبلی و علی نقی در الدره النجفیه و شرح النهج فارسی ، مانند آن را آورده اند.(۶)
علی رضی الله عنه در ملأ عام با صدای بلند دربارهی عمر فاروق میگوید: «او کجی را راست و بیماریها را دوا کرد و به سنت نبوی عمل کرد و فتنهها را نابود کرد و به سمت پروردگارش رفت در حالی که چیزی او را نمیآزرد و بهترین ولایت و خلافت را داشت. به طرف خدای متعال شتافت در حالی که دستش به قتل و خونریزی که میان مسلمانان رخ داد، آلوده نشد. او خدا را اطاعت میکرد و معصیت نمیورزید و در ادای حق الله، تقوا داشت و در آن کوتاهی و ظلم نمیکرد.
حضرت علی عمر رض را از رفتن به جنگ با روم و ایران باز میدارد چراکه او پناهگاه مسلمانان است
عمر همان شخصیتی است که زیبا است دربارهاش گفته شود: در عصر وی، دین با وجود او استواری یافت. -علی همان رهبر چهارم – فاروق را پناهگاه اسلام و مسلمانان و مرجع آنها میشمارد، و او را با این اوصاف توصیف میکند و هنگام جنگ با روم در مشورت با او میگوید:
تو خود به باطن این دشمن آگاهی، مواجهه با آنها مساوی با شکست است. مسلمانان در سرزمینهای دوردست، قدرتی ندارند و بعد از تو مرجعی نیست که به آن مراجعه کنند. یک نفر مبارز را به همراه ناصحان و مصلحان نزد آنها بفرست. اگر خداوند مسلمانان را پیروز کرد، این همان چیزی است که تو دوست داری و اگر خلاف آن پیش بیاید، تو یاور و پناهگاه مسلمانان باقی میمانی . (۷)
علی رض پیشنهاد کرده که عمرفاروق شخصاً به جنگ نرود از ترس اینکه مبادا بلایی سرش بیاید و همهی مسلمانان به خاطر از بین رفتن او که به منزلهی سر برای بدن مسلمانان است، از بین بروند، بلکه به جای خود فرماندهای بفرستد و خودش در مدینه بماند که اگر خدای ناکرده مسلمانان شکست خوردند، او مرجع و پناهگاه شان باشد.(۸)
و حضرت علی در طول مدتِ خلافت حضرت عمر، همراه وی بود و مانند یک نگهبان خود را برای او به خطر میانداخت و مصالح و بقا و دوام او را میخواست. خیرخواه وی بود و صلاح امت و رستگاری آنها را میخواست. به همین دلیل وقتی عمر درباره ی رفتن شخص خود به جنگ با ایران با علی مشورت کرد، علی او را از این کار منع کرد و گفت:
اگر چه امروز عرب اندک است، اما به سبب دین اسلام بسیارند، و به خاطر اجتماع و اتحاد و یکپارچگی شکست ناپذیرند.
پس تو مانند میخ وسط آسیاب باش و آسیاب را با عرب بگردان و آنان را به جنگ بفرست و خود به کارزار مرو؛ زیرا اگر تو از این زمین بیرون روی، عرب از اطراف و نواحی آن، عهد تو را شکسته و فساد و تباهکاری مینمایند، تا کار به جائی میرسد که حفظ و نگهبانی سرحدات که در پشت سر گذشتهای، برای تو از رفتن به کارزار مهم تر میگردد.
ایرانیها تو را ببینند، میگویند: این پیشوای عرب است که اگر او را از بین ببرید، آسودگی مییابید، و این حرص، ایشان را بر تو و طمعشان را در تو سخت تر و زیادتر میگرداند .
آنچه تو راجع به آمدن ایرانیها به جنگ با مسلمانان یادآوری نمودی، خداوند سبحان از آمدن ایشان بیش از تو کراهت دارد و او به برطرف نمودن آنچه از آن کراهت دارد، تواناتر است .(۹)
علی به این کلام پیامبر صلی الله علیه و سلم اشاره کرده که میفرماید: «ثم استحالت غرباً فأخذها عمر بن الخطاب، فلم أر عبقریاً ینزع نزع عمر حتى ضرب الناس بعطن»: «سپس این دلو به دلو بزرگی تبدیل شد و عمر بن خطاب آن را برداشت، هیچ قهرمانی را ندیده ام که همچون عمر آب از چاه بکشد. –آن قدر آب از چاه کشید- تا جایی که مردم کنار آب برای چهارپایان شان، آغل ساختند». رسول الله ص راست گفت .
علاوه بر این، توجه مردم را به این کلام و وعدهی الهی جلب میکند که در کتابش که باطل در آن راه ندارد، آمده است
سوره نور آیه ۵۵ «خدا به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، وعدهی نیکو داده است که حتماً آنان را در این سرزمین جانشین قرار میدهد، همان گونه که کسانی را که پیش از آنان بودند، جانشین قرار داد، و آن دینی را که برایشان
پسندیده است به سودشان مستقر کند و بیمشان را به ایمنی مبدل گرداند».
منظور از بیان این نکته که میگوید: ما بر این وعدهی الهی هستیم، این است که خداوند به مؤمنان و صالحان قدرتمند در روی زمین وعده داده است، پس ما مؤمن هستیم و تو ای فاروق، امیر مایی؛ و خداوند وعدهی خود را دربارهی خدمت تو عملی میکند و لشکریانش را که زیر پرچم رهبری حکیمانهی تو و توضیحات مرشدانهی تو هستند، یاری میدهد. چون دین خداوند باید آشکار و غالب باشد؛ چون تو والی امر آن و تدبیر کنندهی مسائل آن هستی و تو شأن و جایگاه مخصوص خود را داری. چون اگر تو بمیری، وضعیت دین و مسلمانان آشفته و اتحاد و جمع مسلمانان متفرق میشود و نیروها ضعیف میگردند قدرت و شوکت شان از بین میرود. مردم پراکنده میشوند تا جایی که امیدی به اجتماع و اتحاد آنها بعد از آن وجود ندارد.
همچنین به این دعای پیامبرع اشاره دارد که فرمود: «اللهم أعز الإسلام بعمر بن الخطاب»: «خداوندا، اسلام را به واسطهی عمر بن خطاب عزیز و قدرتمند بفرما». مجلسی آن را در بحار الأنوار از محمد باقر روایت کرده است.(۱۰)
ایشان معتقد بودند که خداوند حقیقت را بر زبان و قلب عمر قرار داده است. او معتقد بود که حضرت عمر بیان کنندهی احادیث رسول الله ع است و به همین دلیل با سیرهی عملی وی حتی در امور کوچک و پیش پا افتاده هم، اختلاف ندارد. دینوری(۱۱) نقل کرده که وقتی علی قدم در کوفه گذاشت به او گفتند: ای امیر المؤمنین، آیا در قصر فرود میآیی؟ گفت: «نیازی به قصر ندارم، چون عمر بن خطاب از آن خوشش نمیآمد، در میدان عمومی این جا فرود میآیم. سپس وارد مسجد بزرگ شهر شد و آن جا دو رکعت نماز خواند، سپس در میدان عمومی شهر فرود آمد. (۱۲)
حسن بن علی بن ابی طالب س است که میگوید: «من ندیدم که علی در جایی با عمر مخالفت کرده باشد یا موقع رفتن به کوفه، آنچه که عمر انجام داده بود، تغییر دهد.(۱۳)
حضرت علی هنگامی که پا در کوفه گذاشت، گفت: «گره ای را که عمر زده، هیچ گاه باز نمیکنم.(۱۴)
ابن ابیالحدید، این روایت را آورده که: «هنگام ضربه خوردن عمر از ابولؤلؤ مجوسی ، دو پسر عموی رسول الله ص، عبدالله بن عباس و علی بن ابیطالب، بر او وارد شدند. ابن عباس گفت: ما صدای وا عمرای ام کلثوم (دختر علی) را شنیدیم که زنهای دیگر همراه او بودند و از گریهی آنها خانه به لرزه در آمده بود. عمر گفت: وای بر مادر عمر اگر خدا عمر را نبخشد. گفتم: امیدوارم که جهنم را نبینی جز آن مقداری که خداوند در کتابش آورده است: ………. (مریم: ٧١) غیر از این نیست که ما میدانیم تو امیرالمؤمنین و سید و سالار مسلمانان هستی که مطابق کتاب خدا قضاوت میکردی و به صورت مساوی تقسیم میکردی. از گفتهی من خوشش آمد. پس نشست و گفت: ای ابن عباس! آیا برای من به این امر گواهی میدهی؟ ترسیدم و لرزیدم و علی بر شانههای من زد و گفت: شهادت بده. در روایتی دیگر آمده است: چرا میترسی ای امیر مؤمنان؟ قسم به خدا که اسلام تو قوی و امارت تو افتخار بود که زمین را از عدل پر کردی. گفت: آیا تو نیز، این گونه شهادت میدهی، ای ابن عباس؟ راوی گوید: گویی ابن عباس از این شهادت خوشش نیامد و ساکت شد. علی به او گفت: بگو بله و من نیز، با تو هستم. پس ابن عباس گفت: بله، شهادت میدهم.(۱۵)
هنگامی که عمر را غسل و کفن کردند، علی وارد شد و گفت: «سلام و درود خدا بر او باد که کسی محبوبتر از این شخص کفن شده که در حضور شماست، نیست. در حالی که نامهی عمل خود را به خدا عرضه میدارد.(۱۶)
حضرت علی دربارهی حضرت عمر و حضرت ابوبکر در نامهاش میگوید: این دو نفر امامان هدایت و بزرگان اسلام و کسانی اند که پس از رسول خداعلیه السلام به آنان اقتدا میشود و هر کس به آنان اقتدا کند، از گمراهی و انحراف محفوظ میماند.(۱۷)
همچنین از رسول الله علیه السلام روایت شده که فرمود: «إن أبابکر منی بمنزله السمع، وإن عمر منی بمنزله البصر»: «ابوبکر برای من مثل گوش، و عمر مثل چشم است.(۱۸)
تمجید عمر فاروق توسط اهل بیت:
ابن عباس، پسر عموی پیامبر حضرت عمر را این گونه تمجید میکند خداوند عمر را بیامرزد، او همنشین اسلام و پناهگاه یتیمان بود و نیکیها به او ختم میشد و جایگاه ایمان و قلعهی ضعیفان و پناهگاه پاکان بود. در راه خدا صبر ورزید تا دین وی را واضح و آشکار کرد و سرزمینها را فتح کرد و بندگان را امنیت داد.(۱۹)
کلینی در کتاب الروضه من الکافی، آورده است جعفر بن محمد –امام ششم – تنها به دوستی با ابوبکر و عمر اکتفا نکرده بلکه پیروانش را به دوستی با آنان، نیز امر کرده است. یار و رفیق مشهور وی ، یعنی ابوبصیر میگوید نزد ابوعبدالله ؛ نشسته بودم، که مادر خالد بر ما وارد شد، اجازه گرفت که پیش ابوعبدالله برود. ابوعبدالله گفت آیا خوشحال میشوی که کلام او را بشنوی؟ ابوبصیر گوید: گفتم
آری. ابوعبدالله گفت پس اجازه اش بده که داخل شود. ابوبصیر گفت: ابوعبدالله مرا بر روی بوریا نشاند. وی افزود: سپس مادر خالد وارد شد و سخن گفت. دیدم که زن بلیغ و ناطقی است و دربارهی ابوبکر و عمر سؤال کرد. ابوعبدالله گفت
آنها را دوست بدار ام خالد گفت: هنگام ملاقات با خدا میگویم تو مرا به دوستی با آنها امر کرده ای؟ ابوعبدالله گفت چشم.(۲۰)
علی ام کلثوم را به همسری عمر فاروق ش در میآورد
مورخ ، احمد بن ابییعقوب، در تاریخ خود تحت عنوان «حوادث سال هفدهم از خلافت امیرالمؤمنین عمر بن خطاب» میآورد در این سال عمر، ام کلثوم، دختر علی و فاطمه، را از علی خواستگاری کرد. علی گفت: او کوچک است. عمر گفت: از رسول الله ع شنیدم که گفت: هر نسب و سببی در روز قیامت از بین میرود جز سبب و نسب و دامادی من. میخواهم داماد رسول الله باشم. پس با او ازدواج کرد و ده هزار دینار مهریه به او داد.(۲۱)
همچنین ابوجعفر محمد بن یعقوب کلینی در کتاب کافی آورده که علی، ام کلثوم، دخترش، را به عقد عمر بن خطاب در آورد.(۲۲)
احترام عمر فاروق به اهل بیت و احترام آنها به ایشان
عمر بن خطاب بیشتر از آنچه اهل بیت به وی احترام میگذاشتند، به آنها احترام میگذاشت. او در حقوق و عطایا، آنها را بر خانواده اش مقدم میداشت. تمام مورّخان گفته اند که وقتی عمر بن خطاب مالی را از بیت المال تعیین میکرد، بنیهاشم را بر همه مقدم میداشت؛ چون با پیامبر قرابت داشتند و از اهل بیت بودند.
یعقوبی میگویدعمر دیوانها را تدوین کرد و در سال بیست عطایا را مقرر نمود و گفت اموال زیاد شده است ،پیشنهاد تدوین دیوانها به او داده شد. پس عقیل بن ابیطالب و مخرمه بن نوفل و جبیر بن مطعم بن نوفل بن عبد مناف را صدا زد و گفت: مردم را با توجه به منزلت و جایگاهشان نامنویسی کنید و از بنیعبد مناف شروع کنید. پس اولین کسانی را که نوشتند، علی بن ابیطالب با پنج هزار، حسن بن علی با سه هزار و حسین بن علی با سه هزار درهم بودند. و برای خود در حالیکه حاکم مسلمانان بود چهار هزار درهم برداشت
اولین مالی که به علی اعطا شد توسط ابوهریره در بحرین بود که مبلغ آن هفت هزار درهم بود. عمر فاروق گفت
مردم را با توجه به منزلت و جایگاه شان نامنویسی کنید و از بنیعبد مناف شروع کنید. بعد از آنان ابوبکر و قومش را بیاورید، سپس عمر بن خطاب و قومش را بنویسید. وقتی عمر نگریست، گفت: قسم به خدا من نیز، دوست داشتم با پیامبر ع چنین قرابتی داشتم، اما از رسول الله شروع کنید سپس به ترتیب از نزدیکان وی شروع کنید و عمر را در جایی بگذارید که خدا گذاشته است.(۲۳)
دختر یزدگرد، شاه ایران، بزرگترین پادشاه آن زمان، وقتی که همراه اسرای ایرانی اسیر شد، همراه اسرا نزد امیر المؤمنین و خلیفهی رسول خداع، عمر فاروق، آورده شدند. مردم به دختر یزدگر چشم دوختند و همه گمان کردند که عمر این دختر را به فرزند امیر المؤمنین و پسر مبارز و شجاع خودش میدهد؛ همان کسی که در زیر پرچم رسول الله ص در غزوههای زیادی شرکت داشت. چون تنها او مناسب دختر یزدگرد بود اما عمر او را به خود و پسرش و خانوادهی خود اختصاص نداد، بلکه اهل بیت پیامبرخدا ص را ترجیح داد و او را به حسین بن علی بخشید. این دختر همان کسی است که علی بن حسین، تنها بازماندهی کربلا، را به دنیا آورد و نسل وی ادامه یافت.
نسب شناس مشهور ، ابن عنبه، اظهار داشته که اسم این کنیز شهربانو بود و گفته اند در جنگ مدائن اسیر شد و عمر بن خطاب او را به حسین داد.(۲۴)
————————————————†”-
منابع :
(۱) نهج البلاغه (به تحقیق صبحی صالح تحت عنوان سخنان غریبی که نیاز به تفسیر دارند) بیروت، دارالکتاب، ص۵۵۷٫ نهج البلاغه (به تحقیق شیخ محمد عبده)، بیروت، دارالمعرفه، ج۴، ص۱۰۷
(۲) ابن میثم، شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۴۶۳٫ الدره
(۳) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴، ص۵۱۹
(۴) نهج البلاغه (تحقیق صبحی صالح)، ص۳۵۰ . نهج البلاغه (تحقیق محمد عبده)، ج۲، ص۳۲۲
(۵) ابن ابیالحدید ، شرح نهج البلاغه، ج۳ ، ص۹۲
(۶) نگاه کنید به شرح نهج البلاغه، ابن میثم، ج۴، ص۹۶ و ۹۷، ص۲۵۷، ص۷۱۲
(۷) نهج البلاغه (به تحقیق صبحی صالح)، ص۱۹۳
(۸) شرح نهج البلاغه، ج۲، ص۳۶۹ و ۳۷۰
(۹) نهج البلاغه به تحقیق صبحی صالح، ص۲۰۳، ۲۰۴ تحت عنوان: از سخنان علی- رض- وقتی که عمر راجع به حضور شخصی خود در جنگ با ایران با علی مشورت کرد.
(۱۰) بحار الأنوار (کتاب السماء و العالم)، ج۴
(۱۱) دینوری احمد بن داود از اهالی دینور (شهری در نزدیکی همدان) است. او در روایتهایش مورد اعتماد بود و چنان که ابن ندیم گفته، معروف به صدق و راستگویی بوده است. در سال ۲۸۱ یا ۲۸۲ یا ۲۹۰ درگذشت
(۱۲) احمد بن داود دینوری، الاخبار الطوال، ص۱۵۲
(۱۳) محب الطبری، ریاض النضره، ج۲، ص۸۵
(۱۴) ابن آدم، کتاب الخراج، ص۲۳٫ بلاذری، فتوح البلدان، مصر، ص۷۴
(۱۵) ابن ابیالحدید، ج۳ ، ص۱۴۶٫ مانند این، در کتاب الآثار، ص۲۰۷ و سیره عمر از ابن جوزی، ص۱۹۳ چاپ مصر آمده است
(۱۶) علم الهدی، کتاب الشافی، ص۱۷۱٫ طوسی، تلخیص الشافی، ایران، ج۲، ص۴۲۸٫ صدوق، معانی الأخبار، ایران، ص۱۱۷
(۱۷) طوسی، تلخیص الشافی، ج۲، ص۴۲۸
(۱۸) ابن بابویه قمی، عیون اخبار الرضا، ج۱ ،ص۳۱۳٫ قمی، معانی الاخبار،ص۱۱۰٫ تفسیر الحسن العسکری
(۱۹) مسعودی ، مروج الذهب، ج۳، ص۵۱٫ ناسخ التواریخ، ایران ،ج۲، ص۱۴۴
(۲۰) الروضه من الکافی (تحت عنوان حدیث ابی بصیر مع المرأه)، ایران، ج۸ ، ص۱۰۱
(۲۱) تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۴۹ و ۱۵۰
(۲۲) الفروع من الکافی، کتاب النکاح، باب تزویج أم کلثوم، ج ۵ ص ۳۴۶
(۲۳) تاریخ یعقوبی، بیروت، ج۲، ص۱۵۳
(۲۴) عمده الطالب فی انساب ابی طالب (تحت عنوان اولاد حسین)، ص۱۹۲
محبت ابوبکر رض به رسول خدا صو هنگامی که این دو مهاجر بزرگوار به غار ثور رسیدند، ابوبکر رضی الله عنه به رسول الله صلی الله علیه وسلم فرود: در جای خود بمان، تا به خاطر حفظ سلامتی تو در داخل غار جستجو کنم، پس ابوبکر رضی الله عنه داخل غار شد تا داخل غار را از آنچه به رسول خدا آزار برساند، پاک گرداند. سپس پیامبر صلی الله علیه وسلم وارد غار شد، و هردو در آنجا ماندند.
انچه را ابوبکر رضی الله عنه صحابی نخستین در روز اول هجرت انجام داد، برای بزرگ مقامش پسنده است، وسایل لازم هجرت را آماده کرد و تمام ثروتش را برای هجرت ذخیره نمود و پیوسته در انتظار فرمان رسول الله صلی الله علیه وسلم بود، تا این که پیامبر او را آگاه گردانید که خداوند اجازه هجرت به او داده است، پس ابوبکر رضی الله عنه از رسول الله صلی الله علیه وسلم خواست تا همسفر او باشد. پیامبر صلی الله علیه وسلم به او فرمود: تو همسفرم هستی. ابوبکر رضی الله عنه از سرور و شادمانی فراوان به گریه افتاد، حضرت عایشه رضی الله عنها فرمود: سوگند به خدا تا پیش از آن روز که ابوبکر رضی الله عنه را دیدم که از شادی میگریست، تصور نمیکردم کسی از شادمانی به گریه افتد.http://vaislamah.com/uploads/posts/2...171_images.jpg
حزن و اندوه زیاد ابوبکر رضی الله عنه از آزار رسیدن به پیامبر صلی الله علیه وسلم
وقتی جستجوکنندگان قریش به نزدیک آنان رسیدند، اندوه شدیدی و سختی ابوبکر را فرا گرفت، در آن حال رسول الله صلی الله علیه وسلم با او اطمینان داد و او را آرام گردانید. ابوبکر رضی الله عنه گفت: به الله سوگند که برخود نمیترسم، ترس من از آن است که آنچه را که خوش نمیدارم در باره تو اتفاق بیفتد ببینم. پس پیامبر با این آیه به او پاسخ گفت که (لاتحزن ان الله معنا). «اندوه مدار، الله با ماست» و همچنین فرمود: ای ابوبکر رضی الله عنه ! نسبت به دو نفر که خدای سومین ایشان است، چه میاندیشی؟ سپس رسول گرامی صلی الله علیه وسلم او را نواخت و برایش سکینه و آرامش را از خداوند درخواست کرد، سپس از سوی خدای آرامش و سکونی بر او نازل شد و ابوبکر صدیق رضی الله عنه از شرف نزول این آیه بهرهمند گردید. (…فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ کَلِمَهَ الَّذِینَ کَفَرُوا السُّفْلَى وَکَلِمَهُ اللَّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَاللَّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (سوره توبه، آیه۴٠) . «پس خدا آرامش خود را بر او فرستاد و او را با سپاهیانی که آنها را نمیدید تایید کرد، و کلمه کسانی را که کفر ورزیدند پستتر گردانید، و کلمه خداست که برتر است و خدا شکستناپذیر و حکیم است».
و به سبب نزول این آیه از شرف همدمی و همنشینی و رفاقت پیامبر صلی الله علیه وسلم برخوردار گردید. (اذ یقول لصاحبه لاتحزن ان الله معنا) «وقتی به همراه خود میگفت اندوه مدار، خدا با ماست» امام قرطبی در تفسیرش بر آیه: (الا تنصروه فقد نصره الله)«اگر او (پیامبر صلی الله علیه وسلم ) را یاری نکنید، قطعاً خدا او را یاری میکرد» چنین گفته است: به راستی که خدا پیامبر صلی الله علیه وسلم را به وسیله رفیق و یارش ابوبکر رضی الله عنه یاری کرد، به این صورت که همدم و انیس او در غار بود، او را بر دوش گرفت، به او وفادار بود و با بذل مال و ثروت و جانش وی را محافظت کرد.
لیث بن سعد گفت: هیچیک از پیامبران یار و همدمی مانند ابوبکر صدیق رضی الله عنه نداشته اند، و دوست دارم به همین مناسبت آنچه را که قرطبی گفته است بیان نمایم که فرار به خاطر حفظ دین و پنهانشدن از دشمن جایز و روا میباشد.
و هم او (قرطبی) گفت: حادثه هجرت دلیلی است که پنهانشدن انسان در غارها و جاهای دیگر و فرار از دشمنان به خاطر حفظ دین جایز است، نه آن که با صرف توکل بر خدا و تسلیمشدن به قضای او، خود را به دشمن واگذارد.
اعتراف حضرت عمر رضی الله عنه به فداکاری ابوبکر رضی الله عنه
عمر رضی الله عنه به این از خودگذشتگی و فداکاریهای بزرگی که ابوبکر رضی الله عنه برای پیامبر صلی الله علیه وسلم در روز هجرتش انجام داد، اقرار نمود.
بیهقی از ابن سیرین نقل کرد که گفت: در دوره خلافت عمر گروهی خاطرههایی را بیان میکردند که گویا عمر رضی الله عنه را فاضل تر و بزرگتر از ابوبکر رضی الله عنه میدانستند، آن خبر به عمر رضی الله عنه رسید، عمر رضی الله عنه گفت: به خدا سوگند، کاری که ابوبکر رضی الله عنه در شب هجرت انجام داد، ثوابش از عمل تمام خاندان عمر رضی الله عنه بیشتر است.
شبی که رسول الله صلی الله علیه وسلم همراه ابوبکر رضی الله عنه به غار ثور رفت، ابوبکر رضی الله عنه گاهی در جلو و زمانی پشت سر حضرت رسول خدا صلی الله علیه وسلم حرکت میکرد، تا آنجا که پیغمبر صلی الله علیه وسلم متوجه شد و فرمود: ای ابوبکر رضی الله عنه ! ترا چه شده است که گاه در جلو و گاه پشتِ سر من حرکت میکنی؟ ابوبکر رضی الله عنه گفت: هنگامی که ازجستجوکنندگان تو یاد میآورم پشت سرِ تو حرکت میکنم، اما زمانی که به یاد دشمنانی که در کمین میباشند میافتم، در جلو تو حرکت میکنم. سپس پیامبر رضی الله عنه فرمود: ای ابوبکر! اگر خطری پیش آید، دوست میداری آن آسیب برای من باشد یا برای تو؟ ابوبکر گفت: سوگند به خدایی که ترا به حق به پیامبری برانگیخت و مبعوث کرد، دوست دارم برای من باشد.
و هنگامی که به غار ثور رسیدند، ابوبکر گفت: ای رسول خدا! در جای خود توقف کن، تا داخل غار را بررسی کنم، پس وارد غار شد و آن را بررسی کرد و برگشت، ناگاه یادش آمد که سوراخهای داخل غار را بازرسی نکرده است، دیگر باره گفت: ای رسول خدا! در این مکان بمان، سپس وارد غار شد و سوراخها را بست، و بعد گفت ای رسول خدا! به داخل غار فرود آی، سپس پیامبر صلی الله علیه وسلم وارد غار شد. سپس عمر گفت: سوگند به کسی که جان من در دست اوست، فداکاری ابوبکر در آن شب برتر از تمام کردار نیک خاندان عمر است.
گریه ابوبکر صدیق از بیم سوء قصد سُراقه به جان پیامبر صلی الله علیه وسلم
ابوبکر صدیق در غار ماند و با همه توانش مدت سه روز از پیامبر مواظبت کرد، در روز سوم هنگامی که دانستند، دیگر به دنبال شان نیستند و اوضاع آرام شده است، و این که خدای تعالی به معجزه مشهور غار ثور رسول گرامی را حفظ کرد و نجات داد، دو مهاجر به قصد شهر مدینه غار را ترک کردند.
قریش از این که به مراد خود نرسیدند و آنان را نیافتند، سرگردان و متحیر شدند، خشم و کینه قریش بیشتر شد و به حالت انفجار رسید، و صد شتر پاداش و مژدگانی برای کسی که پیامبر صلی الله علیه وسلم را به آنان بازگرداند، تعیین کردند.
یکی از پهلوانان بیباک قریش به نام سراقه بن مالک از این جایزه بزرگی که مردمان را فریب میداد و برای دستیافتنش آنها را به هر گناه و جنایتی برمیانگیخت، آگاهی یافت. لباس رزم بر تن کرد و سلاح برداشت و در میانه راه به آن دو مهاجر (پیامبر و ابوبکر) رسید، و یقین کرد که به خواسته اش دست یافته است، و به زودی این جایزه فریبنده و جذاب را به دست خواهد آورد.
ناکامی و ناامیدی سراقه را غافلگیر کرد
سراقه در این لحظات ناشناخته با خوشحالی زیاد به سر میبرد، زیرا او مطمئن بود که در هدف و خواسته اش موفق و پیروز است، و مسلماً آن دو را خواهد یافت و آنان را به مکه باز میگرداند، و اگر بخواهند از خود دفاع کنند آنها را به قتل میرساند، هنگامی که در این آرزوی شیرین و گوارا بود ناگاه اسب را هوارش سخت بر زمین خورد و سراقه از پشت آن به شدت فرو افتاد، سوار نامدار و دلاور خود را بازیافت و عزمش را جزم کرد و کوشید تا غنیمت از دستش نرود، پس برخاست و بر اسبش نشست و برای تاختن بر آنها خود را آماده کرد.
در این هنگام ابوبکر چون سوار شجاع و بیباک را دید که به اندازه فاصله یک یا دو نیزه به آنها نزدیک شده است، به گریه افتاد؛ پیامبر چون دوستش را گریان دید، از او پرسید که چرا گریه میکنی؟ ابوبکر گفت: سوگند به خدا که بر خود گریه نمیکنم، اما به خاطر سلامتی تو گریه میکنم، پس پیامبر صلی الله علیه وسلم به او اطمینان داد که آسیبی به آنان نخواهد رسید، و روی به سوی سوار آورد و به زیان او دعا کرد و گفت: پروردگارا! به آنچه دوست داری و میخواهی، ما را از گزند او در امان دار. در همین حال یاری الهی فرا رسید و چهار پای اسب سُراقه تا سینه و شکم در زمین فرو رفت.
اینجا سراقه یقین پیدا کرد که ناکام ماند و به مراد خود نرسید و آرزوهایش برباد رفت، و بیگمان خدای تعالی پیامبرش را از هر آسیب و بدی حفظ میکند.
هنگام رویدادن این حادثه، سُراقه به سوی پیامبر گرامی صلی الله علیه وسلم روی آورد و گفت: ای محمد صلی الله علیه وسلم ! به یقین دانستم که این حادثه به سبب تو میباشد، پس از خدای بخواه، از این وضعیتی که دارم مرا برهاند؛ سوگند به خدا کسانی را که پشت سرِ من در تعقیب تو هستند، گمراه میکنم، سپس از رسول خدا صلی الله علیه وسلم خواهش کرد، نامهای برایش بنویسد، تا پیمانی و قراردادی میان هردو باشد. سپس پیامبر برای او دعا کرد، و اسب سراقه را از زمین رها کرد و از ابوبکر خواست تا بر استخوان یا سفالی تعهدی برایش بنویسد، پس نامه را نوشت و به سوی او انداخت، پس سراقه در حالی که آرزوهایش برباد رفته بود، نامه را گرفت و شخصاً به گمراهکردن کسانی که در تعقیب آن مهاجر بزرگوار بودند پرداخت.
ابوبکر فوراً فرمان پیامبر را انجام میدهد
از جمله محبت راستین و صادقانه ابوبکر رضی الله عنه نسبت به پیامبر خدا صلی الله علیه وسلم آن است که پیش از هجرت به اشاره پیامبر بلال را از عذاب و شکنجه آزاد کرد.
عطا و ضحاک از ابن عباس روایت کردند که ابن عباس (ر.ض) گفت: مشرکان بلال رضی الله عنه را شکنجه میکردند، در حالی که بلال اَحَد اَحَد بر زبان میراند، و پیامبر از کنار او گذر کرد و فرمود: اَحَدٌ، یعنی این که خدای تعالی ترا از عذاب میرهاند. سپس پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: ای ابوبکر! بدان که بلال در راه خدا شکنجه میشود، ابوبکر دانست که منظور پیامبر چیست و چه میخواهد، پس ابوبکر به خانه اش بازگشت و مقداری طلا برداشت و نزد امیه بن خلف (مالکِ بلال) رفت و گفت: آیا بلال را به من میفروشی؟ او گفت: آری، پس ابوبکر بلال را خرید و آزاد کرد.
سعید بن مسیب گفت: خبر یافتم که آن وقت که ابوبکر رضی الله عنه به امیه بن خلف گفت، آیا بلال را به من میفروشی، امیه در پاسخ گفت: بله او را در ازای نسطاس میفروشم. (و نسطاس بنده ابوبکر رضی الله عنه بود که ده هزار دینار و غلامان و کنیزان و چهارپایانی داشت و مشرک بود؛ و ابوبکر او را در ازای این که دارائی و ثروتش از آن خودش باشد به اسلام فرا خواند و او نپذیرفت) پس ابوبکر او را با بلال معاوضه کرد، پس از آن گفتند: ابوبکر این کار را به این سبب انجام داد که بلال یاور او باشد، و در این باره آیه نازل شد: وَمَا لأحَدٍ عِنْدَهُ مِنْ نِعْمَهٍ تُجْزَى (١٩)إِلا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِ الأعْلَى (٢٠)وَلَسَوْفَ یَرْضَى (٢١ سوره الیل) . «هیچکس را به قصد پاداشیافتن نعمت نمیبخشد و جز خواستن رضای پروردگارش که بسی برتر است منظوری ندارد، و قطعاً به زودی خوشنود خواهد شد» یعنی به زودی در بهشت پاداشی به ابوبکر داده میشود که از آن خوشنود گردد، و چندین برابر آنچه بخشیده بود، خدا به او پاداش میدهد.
الله جل جلاله ابوبکر را رحمت کند، به راستی محبتش بسیار صادقانه بود، تمام ثروتش را در راه خدا تقدیم کرد و بخشید، خانواده اش را (به خاطر دین) رها کرد و جانش را در خطر مرگی قطعی که در کمین او بود نهاد، و حتی یک لحظه هم به خاطر جان خویش ترس و هراسی او را فرا نگرفت، خوف و هراس او تنها به خاطر محبوبش (رسول الله) و دین و شریعتش بود. آنگونه که در برخی از گزارشها و سخنانش آن را آشکارا و واضح بیان کرد و گفت: سوگند به خدا ای پیامبر! بر جان خود نمیترسم، اگر من کشته شوم، فقط یک مرد کشته شده است، اما اگر به تو آسیب و زیانی برسد، همانا که دین و شریعتی نابود میشود.
بدان سبب خدای تعالی به صدق و راستی و اخلاص ابوبکر رضی الله عنه آگاه بود، و لذا خدای سبحانه و تعالی پاداشی که او را خوشنود گرداند به او عطا کرد.
و برای ابوبکر این افتخار کافی است که خدای بزرگوار به بخششِ خالصانه او و این که ابوبکر در این کار تنها رضای خدا را درنظر داشت، گواهی داد، زمانی که مشرکان ابوبکر را متهم کردند که اقدامش در خریدن بلال این بوده است که بلال یاور او باشد، خدای بزرگوار آنان را تکذیب کرد و آیاتی را نازل فرمود که گواه عمل خالصانه ابوبکر بود.
نامگذاری فرزندان اهل بیت بنام های خلفاء راشدین
علی رضی الله عنهاز فرط محبتش با خلفای ثلاثه ابوبکر و عمر و عثمان رضی الله عنهم، سه تا از فرزندانش را با نام گرامی آنان نامگذاری می کند.
ابوبکر ابن علی ابن ابی طالب که با برادر بزرگوارش امام حسین در صحنه کربلا به شهادت می رسد.
عمر ابن علی بن ابی طالب که با برادر بزرگوارش امام حسین در حماسه کربلا شرکت می کند و پس از جهاد و مبارزه، زنده با امام زین العابدین به مدینه بر می گردد. و نسلش ادامه پیدا میکند.
عثمان ابن علی ابن ابی طالب که با برادر بزرگوارش امام حسین در کربلا به شهادت می رسد.
امام حسن مجتبی رضی الله عنه نیز سه تا از فررندانش را ابوبکر و عمر و طلحه نام می گذارد که با عمویشان درکربلا به شهادت می رسند.
امام حسین علیه السلام نیز فرزندش را عمر نام می گذارد.
امام زین العابدین علیه السلام یک دخترش را عایشه ویک پسرش را عمر نام می گذارد، که نسل عمر ابن زین العابدین ادامه پیدا می کند.
همچنین بقیه اهل بیت از نسل عباس ابن عبدالمطلب و نسل جعفر ابن ابی طالب و مسلم ابن عقیل و دیگران، که در اینجا ما در صدد درج تمام این اسمها نیستیم بلکه مقصود فقط ذکر نمونه هایی است که مطلب مورد نظر را روشن کند.
در کتابهای معتبر فریقین آمده است که :
ابوبکر ابن علی ابن ابی طالب و ابوبکر ابن حسن ابن علی و عمر ابن علی و عثمان ابن علی درکنار امام حسین به شهادت رسیدند. همه اینها دلایل اتحاد مسلمین می باشند که در کتابهای شیعه و سنی موجودند .
آری اینها شهدای صحنه کربلا هستند که متاسفانه اسمی از آنها برده نمی شود و شاید کسی آنها را نشناسند! و عدم شناخت باعث ایجاد فاصله ها گشته است .
نتیجه
نامگذاری فرزندان اهل بیت بنام های خلفای راشدین حکایت از مودت عمیق بین آنها دارد و قرآن به این حقیقت گواه است .
) مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَی الْکُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَاناً سِیمَاهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ
«محمد رسولِ خداست و کسانی که با اویند برکافران سخت گیر و در میان خود مهربانند. آنان را در حال رکوع و سجده می بینی که از خداوند فضل و خشنودی میجویند. نشانه درستکاری آنان از اثر سجده در چهره هایشان پیداست.»
همچنین
برخی از امامان که نام فرزندانشان را به احترام عایشه ی صدیقه به نام ایشان نام گذاری کرده اند را با سند نام می برم .
۱)عایشه دختر زین العابدین(علی بن الحسین) ادرس:کتاب کشف الغمه ج۲ ص۳۳۴
۲)عایشه دختر علی الهادی ادرس:کتاب الاشادص ۳۳۴
۳)عایشه دختر جعفر بن علی بن موسی الرضا ادرس:تواریخ اانجا والال ص۱۲۸/کتاب الغمه الاربی(۶۹۳ه)ج۳ ص۳۶۳
۴)عایشه دختر جعفربن موسی کاظم ادرس:کتاب سرا سلسله العلویه ص ۶۳
۵)عایشه دختر موسی کاظم ادرس:کتاب الانوار الغانیه ج۱ ص۳۰۸/کتاب توایخ النبی والال ص۱۲۵
۶)عایشه دختر جعفر صادق و خواهر موسی کاظم ادرس:سراسلسله العلویه ص ۶۳
احادیثی در فضایل امیر المؤمنین عمر (رض)
۱- عَنْ أَبِى مُوسَى قَالَ کُنْتُ مَعَ النَّبِىِّ (ص) فِى حَائِطٍ مِنْ حِیطَانِ الْمَدِینَهِ، فَجَاءَ رَجُلٌ فَاسْتَفْتَحَ، فَقَالَ النَّبِىُّ (ص): «افْتَحْ لَهُ وَبَشِّرْهُ بِالْجَنَّهِ» فَفَتَحْتُ لَهُ، فَإِذَا أَبُو بَکْرٍ، فَبَشَّرْتُهُ بِمَا قَالَ النَّبِىُّ (ص): فَحَمِدَ اللَّهَ، ثُمَّ جَاءَ رَجُلٌ فَاسْتَفْتَحَ، فَقَالَ النَّبِىُّ (ص): «افْتَحْ لَهُ وَبَشِّرْهُ بِالْجَنَّهِ» فَفَتَحْتُ لَهُ، فَإِذَا هُوَ عُمَرُ، فَأَخْبَرْتُهُ بِمَا قَالَ النَّبِىُّ (ص): فَحَمِدَ اللَّهَ، ثُمَّ اسْتَفْتَحَ رَجُلٌ، فَقَالَ لِى: «افْتَحْ لَهُ وَبَشِّرْهُ بِالْجَنَّهِ عَلَى بَلْوَى تُصِیبُهُ» فَإِذَا عُثْمَانُ، فَأَخْبَرْتُهُ بِمَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): فَحَمِدَ اللَّهَ ثُمَّ قَالَ اللَّهُ الْمُسْتَعَانُ. (صحیح البخاری لأبی عبد الله محمد بن إسماعیل البخاری، کتاب المناقب، باب مناقب عمر بن الخطاب، أبی حفص القرشی العدوی ).http://s4.picofile.com/file/8173210026/unnamed.jpg
«از ابوموسی اشعری (رض) روایت شده که گفت: با نبی (ص) در یکی از نخلستانهای مدینه بودیم که مردی آمد و درخواست باز کردن درب را کرد. رسول الله (ص) فرمودند: در را برای او باز کن و او را بشارت به جنت بده. پس در را برای او باز کردم که دیدم ابوبکر پشت در است. او را به آنچه رسول الله (ص) گفته بود بشارت دادم که او الله را حمد کرد. سپس مرد دیگری آمد و درخواست باز کردن درب را کرد. نبی (ص) فرمودند: در را برای او باز کن و او را به جنت بشارت بده. در را باز کردم و عمر را پشت در یافتم. او را به آنچه رسول الله فرموده بودند بشارت دادم که او نیز الله را (برای این خبر) حمد کرد و سپاس گفت. سپس دوباره مردی طلب باز کردن درب را کرد. ایشان فرمودند: در را برای او باز کن و او را بر بلوایی که به آن دچار خواهد شد بشارت به جنت بده. شخصی که پشت در بود عثمان بود که او را به آنچه رسول الله (ص) خبر داده بودند باخبر کردم. پس او نیز الله را حمد کرد و گفت: الله مستعان است».
۲- عَنْ أَبِى هُرَیْرَهَ قَالَ قَالَ النَّبِىُّ (ص): «لَقَدْ کَانَ فِیمَنْ کَانَ قَبْلَکُمْ مِنْ بَنِى إِسْرَائِیلَ رِجَالٌ یُکَلَّمُونَ مِنْ غَیْرِ أَنْ یَکُونُوا أَنْبِیَاءَ، فَإِنْ یَکُنْ مِنْ أُمَّتِى مِنْهُمْ أَحَدٌ فَعُمَرُ» (صحیح البخاری لأبی عبد الله محمد بن إسماعیل البخاری، کتاب المناقب، باب مناقب عمر بن الخطاب، أبی حفص القرشی العدوی ).
«از ابی هریره(رض) روایت شده که رسول الله (ص) فرمودند: در میان امتهایی که قبل از شما زندگی می کردند در بنی اسرائیل افرادی بودند که بدون اینکه جزء انبیاء باشند در بین مردم تکلم می کردند (و آنان را به خیر می خواندند). پس اگر یکی از آنان در میان امت من وجود داشته باشد، همانا او عمر است».
۳- حَدَّثَنَا یَحْیَى بْنُ سُلَیْمَانَ قَالَ حَدَّثَنِى ابْنُ وَهْبٍ قَالَ حَدَّثَنِى عُمَرُ هُوَ ابْنُ مُحَمَّدٍ أَنَّ زَیْدَ بْنَ أَسْلَمَ حَدَّثَهُ عَنْ أَبِیهِ قَالَ سَأَلَنِى ابْنُ عُمَرَ عَنْ بَعْضِ شَأْنِهِ – یَعْنِى عُمَرَ – فَأَخْبَرْتُهُ . فَقَالَ: مَا رَأَیْتُ أَحَدًا قَطُّ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) مِنْ حِینَ قُبِضَ کَانَ أَجَدَّ وَأَجْوَدَ حَتَّى انْتَهَى مِنْ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ. (صحیح البخاری لأبی عبد الله محمد بن إسماعیل البخاری، کتاب المناقب، باب مناقب عمر بن الخطاب، أبی حفص القرشی العدوی ).
«از اسلم روایت شده که گفت: ابن عمر از من از بعضی احوالات عمر بن الخطاب سوال کرد که به او گفتم: من بعد از رسول الله (ص) کسی را جدی تر از عمر (در امور) و بخشنده تر از او (در اموال) ندیدم».
۴- حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُثَنَّى حَدَّثَنَا یَحْیَى عَنْ إِسْمَاعِیلَ حَدَّثَنَا قَیْسٌ قَالَ قَالَ عَبْدُ اللَّهِ مَا زِلْنَا أَعِزَّهً مُنْذُ أَسْلَمَ عُمَرُ.(صحیح البخاری لأبی عبد الله محمد بن إسماعیل البخاری، کتاب المناقب، باب مناقب عمر بن الخطاب، أبی حفص القرشی العدوی ).
«از عبدالله (ابن مسعود) روایت شده که گفت: با اسلام عمر ما عزت یافتیم».
۵- حَدَّثَنَا الصَّلْتُ بْنُ مُحَمَّدٍ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِیلُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ حَدَّثَنَا أَیُّوبُ عَنِ ابْنِ أَبِى مُلَیْکَهَ عَنِ الْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَهَ قَالَ لَمَّا طُعِنَ عُمَرُ جَعَلَ یَأْلَمُ ، فَقَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ – وَکَأَنَّهُ یُجَزِّعُهُ – یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ، وَلَئِنْ کَانَ ذَاکَ لَقَدْ صَحِبْتَ رَسُولَ اللَّهِ (ص) فَأَحْسَنْتَ صُحْبَتَهُ، ثُمَّ فَارَقْتَهُ وَهْوَ عَنْکَ رَاضٍ، ثُمَّ صَحِبْتَ أَبَا بَکْرٍ فَأَحْسَنْتَ صُحْبَتَهُ، ثُمَّ فَارَقْتَهُ وَهْوَ عَنْکَ رَاضٍ، ثُمَّ صَحِبْتَ صَحَبَتَهُمْ فَأَحْسَنْتَ صُحْبَتَهُمْ، وَلَئِنْ فَارَقْتَهُمْ لَتُفَارِقَنَّهُمْ وَهُمْ عَنْکَ رَاضُونَ. قَالَ أَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ صُحْبَهِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَرِضَاهُ، فَإِنَّمَا ذَاکَ مَنٌّ مِنَ اللَّهِ تَعَالَى مَنَّ بِهِ عَلَىَّ، وَأَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ صُحْبَهِ أَبِى بَکْرٍ وَرِضَاهُ، فَإِنَّمَا ذَاکَ مَنٌّ مِنَ اللَّهِ جَلَّ ذِکْرُهُ مَنَّ بِهِ عَلَىَّ، وَأَمَّا مَا تَرَى مِنْ جَزَعِى، فَهْوَ مِنْ أَجْلِکَ وَأَجْلِ أَصْحَابِکَ، وَاللَّهِ لَوْ أَنَّ لِى طِلاَعَ الأَرْضِ ذَهَبًا لاَفْتَدَیْتُ بِهِ مِنْ عَذَابِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ قَبْلَ أَنْ أَرَاهُ. (صحیح البخاری لأبی عبد الله محمد بن إسماعیل البخاری، کتاب المناقب، باب مناقب عمر بن الخطاب، أبی حفص القرشی العدوی).
«از مسور بن مخرمه روایت شده که گفت: وقتی عمر ضربه خورد (توسط ابولؤلؤ مجوسی ملعون در محراب نماز فجر) درد می کشید. ابن عباس که محزون بود به او گفت: یا امیر المؤمنین! با اینکه او به تو ضربه زد ولی بدرستیکه تو هم صحبت رسول الله (ص) بودی و نیکو هم صحبتی بودی و در حالی از رسول الله (ص) فراق یافتی که از تو راضی بود. بعد هم صحبت ابا بکر بودی و نیکو هم صحبتی برای او بودی و در حالی از او فراق یافتی که از تو راضی بود. بعد هم صحبت مسلمین بودی و نیکو هم صحبتی برای آنان بودی و اگر از آنان فراق یابی در حالی آنها را فراق خواهی گفت که از تو راضی هستند. عمر گفت: آنچه از هم صحبتی رسول الله (ص) و رضای او گفتی پس این از منت الله تعالی بر من است و آنچه از هم صحبتی و رضای ابی بکر گفتی پس آن نیز از منت الله جل ذکره بر من است. اما اگر این جزع مرا می بینی پس این برای تو و برای اصحاب توست. والله اگر ارض پر از طلا داشتم آن را برای رهایی از عذاب الله عزوجل می دادم قبل از اینکه او را رؤیت نمایم».
این حدیث بطور کلی و خلاصه کیفیت حیات عمر الفاروق (رض) بعد از اسلامش را بیان می کند که چگونه هم صحبتی نیکو برای نبی و صدیق بود و آنها وفات نکردند إلا اینکه از او راضی باشند و در حالی مسلمین را ترک می کرد که آنها نیز از او راضی بودند. عده ای قائلند که امیرالمؤمنین عمر الفاروق (رض) از آنچه در جامعه اسلامی از فتن جریان داشت باخبر بود و لهذا از آنچه در انتظار مسلمین بود نگرانی داشت. اینکه عمر الفاروق (رض) از رهایی از عذاب الله صحبت می کند بخاطر خوفی بود که از الله و عقاب او داشت و بر آن همه اعمال صالحی که انجام داده بود متکبر نبود.
۶- حَدَّثَنَا سَعِیدُ بْنُ عَمْرٍو الأَشْعَثِىُّ وَأَبُو الرَّبِیعِ الْعَتَکِىُّ وَأَبُو کُرَیْبٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْعَلاَءِ – وَاللَّفْظُ لأَبِى کُرَیْبٍ – قَالَ أَبُو الرَّبِیعِ حَدَّثَنَا وَقَالَ الآخَرَانِ أَخْبَرَنَا ابْنُ الْمُبَارَکِ عَنْ عُمَرَ بْنِ سَعِیدِ بْنِ أَبِى حُسَیْنٍ عَنِ ابْنِ أَبِى مُلَیْکَهَ قَالَ سَمِعْتُ ابْنَ عَبَّاسٍ یَقُولُ وُضِعَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ عَلَى سَرِیرِهِ فَتَکَنَّفَهُ النَّاسُ یَدْعُونَ وَیُثْنُونَ وَیُصَلُّونَ عَلَیْهِ قَبْلَ أَنْ یُرْفَعَ وَأَنَا فِیهِمْ – قَالَ – فَلَمْ یَرُعْنِى إِلاَّ بِرَجُلٍ قَدْ أَخَذَ بِمَنْکِبِى مِنْ وَرَائِى فَالْتَفَتُّ إِلَیْهِ فَإِذَا هُوَ عَلِىُّ فَتَرَحَّمَ عَلَى عُمَرَ وَقَالَ مَا خَلَّفْتَ أَحَدًا أَحَبَّ إِلَىَّ أَنْ أَلْقَى اللَّهَ بِمِثْلِ عَمَلِهِ مِنْکَ وَایْمُ اللَّهِ إِنْ کُنْتُ لأَظُنُّ أَنْ یَجْعَلَکَ اللَّهُ مَعَ صَاحِبَیْکَ وَذَاکَ أَنِّى کُنْتُ أُکَثِّرُ أَسْمَعُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) یَقُولُ: «جِئْتُ أَنَا وَأَبُو بَکْرٍ وَعُمَرُ وَدَخَلْتُ أَنَا وَأَبُو بَکْرٍ وَعُمَرُ وَخَرَجْتُ أَنَا وَأَبُو بَکْرٍ وَعُمَرُ». فَإِنْ کُنْتُ لأَرْجُو أَوْ لأَظُنُّ أَنْ یَجْعَلَکَ اللَّهُ مَعَهُمَا. (صحیح مسلم لأبی الحسین مسلم بن الحجاج النیسابوری، کتاب فضائل الصحابه ، باب من فضائل عمر رضی الله عنه).
«از ابن عباس روایت شده که گفت: عمر بن الخطاب را در تابوت قرار دادند و مردم در اطراف او جمع شده بودند و قبل از اینکه تابوت از زمین برداشته شود برای او دعا می کردند و فضایل او را می گفتند و من نیز در میان جمعیت بودم. هیچ چیز نظر مرا به خود جلب نکرد (مرا نترساند) مگر مردی که از پشت کتف مرا گرفت. به او نظر افکندم و دیدم که علی بن ابی طالب است. او برای عمر رحمت فرستاد و خطاب به او گفت: کسی را بعد از خودت باقی نگذاردی که من آرزوی آنرا داشته باشم که با نامه اعمال او در برابر الله قرار گیرم. به الله قسم که فکر میکنم الله تو را نزد دو هم صحبتت (رسول الله ص و ابوبکر) قرار دهد. چون از رسول الله (ص) بسیار شنیده بودم که می گفت: من به همراه ابوبکر و عمر آمدم و من به همراه ابوبکر و عمر داخل شدم و من به همراه ابوبکر و عمر خارج شدم. پس من آرزو دارم که الله تو را همراه آنان قرار دهد».
از آنجا که عمر الفاروق اعمال زیادی را فی سبیل الله و در راه اعتلای دین الله انجام داده بود علی(رض) آرزو داشت که با نامه اعمال عمر الفاروق نزد الله حاضر شود.
در اکثر موارد ابوبکر و عمر همراه رسول الله (ص) بودند در نتیجه علی بن ابی طالب گمان می کند که در ممات نیز مانند حیات این سه یار در کنار یکدیگر باشند و چنان نیز شد و هر سه در یک محل به خاک سپرده شدند.
۷- عَنِ ابی سَعِیدٍ الْخُدْرِىَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «بَیْنَا أَنَا نَائِمٌ رَأَیْتُ النَّاسَ یُعْرَضُونَ وَعَلَیْهِمْ قُمُصٌ مِنْهَا مَا یَبْلُغُ الثُّدِىَّ وَمِنْهَا مَا یَبْلُغُ دُونَ ذَلِکَ وَمَرَّ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ وَعَلَیْهِ قَمِیصٌ یَجُرُّهُ». قَالُوا مَاذَا أَوَّلْتَ ذَلِکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ «الدِّینَ». (صحیح مسلم لأبی الحسین مسلم بن الحجاج النیسابوری، کتاب فضائل الصحابه ، باب من فضائل عمر).
«از ابو سعید خدری روایت شده که رسول الله (ص) فرمودند: در خواب دیدم که مردم بر من عرضه می شوند در حالیکه لباسهایی بر تن دارند. از آنها کسانی بودند که لباسهایشان تا سینه هایشان بود و تعدادی نیز بالاتر از آن. و عمر بن الخطاب عبور کرد در حالیکه لباسش بر زمین کشیده می شد. حاضرین گفتند: یا رسول الله! تأویل آن چیست؟ ایشان فرمودند: آن دین است».
۸- عَنْ حَمْزَهَ بْنِ عَبْدِ اللّهِ بْنِ عُمَرَ بْنِ الْخَطّابِ، عَنْ أَبِیهِ، عَنْ رَسُولِ اللّهِ (ص) قَالَ: «بَیْنَا أَنَا نَائِمٌ، إِذْ رَأَیْتُ قَدَحاً أُتِیتُ بِهِ، فِیهِ لَبَنٌ. فَشَرِبْتُ مِنْهُ حَتّىَ إِنّی لأَرَىَ الرّیّ یَجْرِی فِی أَظْفَارِی. ثُمّ أَعْطَیْتُ فَضْلِی عُمَرَ بْنَ الْخَطّابِ». قَالُوا: مَاذَا أَوّلْتَ ذَلِکَ؟ یَا رَسُولَ اللّهِ قَالَ: «الْعِلْمَ». (صحیح مسلم لأبی الحسین مسلم بن الحجاج النیسابوری، کتاب فضائل الصحابه ، باب من فضائل عمر).
«از عبدالله بن عمر رضی الله عنهما روایت شده که رسول الله (ص) فرمودند: در خواب دیدم که قدحی به من داده شد که در آن شیر بود. پس از آن نوشیدم تا اینکه حس کردم در نوک انگشتان من آبی جریان دارد (کنایه از سیراب شدن). سپس باقی شیر را به عمر بن خطاب دادم. حاضرین گفتند: آنرا چه تعبیر می کنید یا رسول الله؟ ایشان فرمودند: آن علم است».
این دو حدیث دلالت بر وجود دین و علم در عمر الفاروق می کنند و اینکه او از حیث وجود علم و دین از دیگران افضل است.
۹- عَنْ أَبِى هُرَیْرَهَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ (ص) قَالَ: «بَیْنَا أَنَا نَائِمٌ أُرِیتُ أَنِّى أَنْزِعُ عَلَى حَوْضِى أَسْقِى النَّاسَ فَجَاءَنِى أَبُو بَکْرٍ فَأَخَذَ الدَّلْوَ مِنْ یَدِى لِیُرَوِّحَنِى فَنَزَعَ دَلْوَیْنِ وَفِى نَزْعِهِ ضُعْفٌ وَاللَّهُ یَغْفِرُ لَهُ فَجَاءَ ابْنُ الْخَطَّابِ فَأَخَذَ مِنْهُ فَلَمْ أَرَ نَزْعَ رَجُلٍ قَطُّ أَقْوَى مِنْهُ حَتَّى تَوَلَّى النَّاسُ وَالْحَوْضُ مَلآنُ یَتَفَجَّرُ».(صحیح مسلم لأبی الحسین مسلم بن الحجاج النیسابوری، کتاب فضائل الصحابه ، باب من فضائل عمر ).
«از ابوهریره روایت شده که رسول الله (ص) فرمودند: در خواب دیدم که از حوض خودم به مردم آب می دهم. پس ابوبکر آمد و دلو را از من گرفت و مرا آسوده ساخت. او دو دلو از حوض آب کشید که در آب کشیدن او ضعفی بود و الله او را بخشید. پس عمر بن الخطاب دلو را از او گرفت. ندیده بودم کسی را که به قوت او آب بکشد چنانچه مردم همه سیراب شده و رفتند و حوض پر از آب بود». (این حدیث به احتمال زیاد نشان دهنده کیفیت خلافت ابوبکر و عمر است والله اعلم).
۱۰- عَنْ أَبِی هُرَیْرَهَ، عَنْ رَسُولِ اللّهِ (ص) أَنّهُ قَالَ: «بَیْنَا أَنَا نَائِمٌ إِذْ رَأَیْتُنِی فِی الْجَنّهِ. فَإِذَا امْرَأَهٌ تَوَضّأُ إِلَىَ جَانِبِ قَصْرٍ. فَقُلْتُ: لِمَنْ هَذَا؟ فَقَالُوا: لِعُمَرَ بْنِ الْخَطّابِ. فَذَکَرْتُ غَیْرَتَکَ. فَوَلّیْتُ مُدْبِراً».(صحیح مسلم لأبی الحسین مسلم بن الحجاج النیسابوری، کتاب فضائل الصحابه، باب من فضائل عمر).
«از ابی هریره روایت شده که رسول الله (ص) فرمودند: در خواب بودم که خود را در جنت (بهشت) دیدم. در آنجا زنی را دیدم که در کنار قصری وضو می گرفت. پس (به ملائکه) گفتم: این قصر برای کیست؟ آنها گفتند: برای عمر بن خطاب. پس غیرت تو را به خاطر آوردم و بازگشتم».
۱۱- عَنِ ابْنِ عُمَرَ قَالَ لَمَّا تُوُفِّىَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أُبَىٍّ ابْنُ سَلُولَ جَاءَ ابْنُهُ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) فَسَأَلَهُ أَنْ یُعْطِیَهُ قَمِیصَهُ أَنْ یُکَفِّنَ فِیهِ أَبَاهُ فَأَعْطَاهُ ثُمَّ سَأَلَهُ أَنْ یُصَلِّىَ عَلَیْهِ فَقَامَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) لِیُصَلِّىَ عَلَیْهِ فَقَامَ عُمَرُ فَأَخَذَ بِثَوْبِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) فَقَالَ یَا رَسُولَ اللَّهِ: أَتُصَلِّى عَلَیْهِ وَقَدْ نَهَاکَ اللَّهُ أَنْ تُصَلِّىَ عَلَیْهِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «إِنَّمَا خَیَّرَنِىَ اللَّهُ فَقَالَ: ﴿اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لَا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّهً فَلَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ ﴾ (التوبه: ۸۰)
وَسَأَزِیدُ عَلَىَ سَبْعِینَ» قَالَ: إِنّهُ مُنَافِقٌ.فَصَلَّى عَلَیْهِ رَسُولُ اللّهِ (ص). وَأَنْزَلَ اللّهُ عَزّ وَجَلّ: ﴿وَلَا تُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ مَاتَ أَبَدًا وَلَا تَقُمْ عَلَى قَبْرِهِ إِنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَمَاتُوا وَهُمْ فَاسِقُونَ ﴾ (التوبه: ۸۴). (صحیح مسلم لأبی الحسین مسلم بن الحجاج النیسابوری، کتاب فضائل الصحابه، باب من فضائل عمر).
«از عبدالله بن عمر رضی الله عنهما روایت شده که گفت: هنگامی که عبدالله بن ابی بن سلول مُرد پسر او عبدالله نزد رسول الله (ص) آمد و از ایشان تقاضا کرد که لباسشان را برای کفن پدرش به او اعطا کند سپس از رسول الله (ص) تقاضا کرد که بر پدرش نماز بخواند. پس رسول الله ص برخاست تا بر او نماز گزارد. در آن هنگام عمر برخاست و از لباس رسول الله (ص) گرفت و گفت: یا رسول الله! آیا بر او نماز می گزاری در حالیکه الله تو را از آن نهی کرده است؟ رسول الله (ص) فرمودند: بدرستیکه الله مرا بر آن کار مختار گردانیده و فرمودند: ﴿اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لَا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّهً فَلَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ ﴾ (التوبه: ۸۰) و من بر هفتاد مرتبه خواهم افزود. رسول الله (ص) بر او نماز خواند که الله این آیه را نازل کرد:﴿ وَلَا تُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِنْهُمْ مَاتَ أَبَدًا وَلَا تَقُمْ عَلَى قَبْرِهِ إِنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَمَاتُوا وَهُمْ فَاسِقُونَ﴾.(التوبه: ۸۴).
این یکی از موافقات عمر است یعنی مواردی که الله موافق با رای عمر آیه ای را نازل کرده است.
۱۲- حَدَّثَنَا مَنْصُورُ بْنُ أَبِى مُزَاحِمٍ حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ یَعْنِى ابْنَ سَعْدٍ ح وَحَدَّثَنَا حَسَنٌ الْحُلْوَانِىُّ وَعَبْدُ بْنُ حُمَیْدٍ قَالَ عَبْدٌ أَخْبَرَنِى وَقَالَ حَسَنٌ حَدَّثَنَا یَعْقُوبُ – وَهُوَ ابْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ سَعْدٍ – حَدَّثَنَا أَبِى عَنْ صَالِحٍ عَنِ ابْنِ شِهَابٍ أَخْبَرَنِى عَبْدُ الْحَمِیدِ بْنُ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ زَیْدٍ أَنَّ مُحَمَّدَ بْنَ سَعْدِ بْنِ أَبِى وَقَّاصٍ أَخْبَرَهُ أَنَّ أَبَاهُ سَعْدًا قَالَ اسْتَأْذَنَ عُمَرُ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَعِنْدَهُ نِسَاءٌ مِنْ قُرَیْشٍ یُکَلِّمْنَهُ وَیَسْتَکْثِرْنَهُ عَالِیَهً أَصْوَاتُهُنَّ فَلَمَّا اسْتَأْذَنَ عُمَرُ قُمْنَ یَبْتَدِرْنَ الْحِجَابَ فَأَذِنَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ (ص) وَرَسُولُ اللَّهِ (ص) یَضْحَکُ فَقَالَ عُمَرُ: أَضْحَکَ اللَّهُ سِنَّکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ. فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «عَجِبْتُ مِنْ هَؤُلاَءِ اللاَّتِى کُنَّ عِنْدِى فَلَمَّا سَمِعْنَ صَوْتَکَ ابْتَدَرْنَ الْحِجَابَ». قَالَ عُمَرُ: فَأَنْتَ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَحَقُّ أَنْ یَهَبْنَ. ثُمَّ قَالَ عُمَرُ أَىْ عَدُوَّاتِ أَنْفُسِهِنَّ أَتَهَبْنَنِى وَلاَ تَهَبْنَ رَسُولَ اللَّهِ ص قُلْنَ نَعَمْ أَنْتَ أَغْلَظُ وَأَفَظُّ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص. قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «وَالَّذِى نَفْسِى بِیَدِهِ مَا لَقِیَکَ الشَّیْطَانُ قَطُّ سَالِکًا فَجًّا إِلاَّ سَلَکَ فَجًّا غَیْرَ فَجِّکَ». (صحیح مسلم لأبی الحسین مسلم بن الحجاج النیسابوری، کتاب فضائل الصحابه، باب من فضائل عمر).
«از سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه روایت شده که گفت: عمر بر رسول الله (ص) اجازه ورود خواست در حالیکه نزد رسول الله (ص) زنانی از قریش بودند که با ایشان مشغول صحبت بودند و صدایشان به تکلم بلند بود. وقتی که عمر اجازه ورود خواست آن زنان بلند شدند و حجاب خود را درست کردند. رسول الله (ص) به عمر اجازه ورود دادند در حالیکه می خندیدند. عمر گفت: یا رسول الله! الله شما را خندان گرداند (شادیتان را استمرار بخشد). رسول الله (ص) فرمودند: از این زنانی که پیش من هستند تعجب کردم. وقتی که صدای تو را شنیدند حجاب خود را درست کردند. عمر گفت: یا رسول الله! حق این بود که از شما می هراسیدند (و حجاب خود را رعایت می کردند) تا من. سپس عمر به آن زنان گفت: ای دشمنان نفسهای خودتان! آیا از رسول الله (ص) نمی هراسید و از من هراسانید؟ آنان گفتند: بله، تو خشینتر از رسول الله ص هستی. رسول الله ص فرمودند: ای عمر! قسم به کسی که جان من در دست اوست، شیطان تو را در راهی ملاقات نخواهد کرد مگر اینکه راهی غیر از راه تو برگزیند».
۱۳- حدّثنا عُقْبَهُ بْنُ مُکْرَمٍ الْعَمّیّ. حَدّثَنَا سَعِیدُ بْنُ عَامِرٍ قَالَ: جُوَیْرِیَهُ بْنُ أَسْمَاءَ أَخْبَرَنَا عَنْ نَافِعٍ، عَنِ ابْنِ عُمَرَ. قَالَ: قَالَ عُمَرُ: وَافَقْتُ رَبّی فِی ثَلاَثٍ: فِی مَقَامِ إِبْرَاهِیمَ، وَفِی الْحِجَابِ، وَفِی أُسَارَى بَدْرٍ. (صحیح مسلم لأبی الحسین مسلم بن الحجاج النیسابوری، کتاب فضائل الصحابه، باب من فضائل عمر ).
«از ابن عمر روایت شده که عمر گفت: الله در سه مورد موافق من بود: در مقام ابراهیم، در حجاب و در اسرای بدر».
۱۴- حَدَّثَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ حُرَیْثٍ حَدَّثَنَا عَلِىُّ بْنُ الْحُسَیْنِ بْنِ وَاقِدٍ حَدَّثَنِى أَبِى حَدَّثَنِى عَبْدُ اللَّهِ بْنُ بُرَیْدَهَ قَالَ سَمِعْتُ بُرَیْدَهَ یَقُولُ: خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) فِى بَعْضِ مَغَازِیهِ فَلَمَّا انْصَرَفَ جَاءَتْ جَارِیَهٌ سَوْدَاءُ فَقَالَتْ: یَا رَسُولَ اللَّهِ إِنِّى کُنْتُ نَذَرْتُ إِنْ رَدَّکَ اللَّهُ سَالِمًا أَنْ أَضْرِبَ بَیْنَ یَدَیْکَ بِالدُّفِّ وَأَتَغَنَّى.فَقَالَ لَهَا رَسُولُ اللَّهِ (ص): «إِنْ کُنْتِ نَذَرْتِ فَاضْرِبِى وَإِلاَّ فَلاَ ». فَجَعَلَتْ تَضْرِبُ فَدَخَلَ أَبُو بَکْرٍ وَهِىَ تَضْرِبُ ثُمَّ دَخَلَ عَلِىٌّ وَهِىَ تَضْرِبُ ثُمَّ دَخَلَ عُثْمَانُ وَهِىَ تَضْرِبُ ثُمَّ دَخَلَ عُمَرُ فَأَلْقَتِ الدُّفَّ تَحْتَ اسْتِهَا ثُمَّ قَعَدَتْ عَلَیْهِ. فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «إِنَّ الشَّیْطَانَ لَیَخَافُ مِنْکَ یَا عُمَرُ إِنِّى کُنْتُ جَالِسًا وَهِىَ تَضْرِبُ فَدَخَلَ أَبُو بَکْرٍ وَهِىَ تَضْرِبُ ثُمَّ دَخَلَ عَلِىٌّ وَهِىَ تَضْرِبُ ثُمَّ دَخَلَ عُثْمَانُ وَهِىَ تَضْرِبُ فَلَمَّا دَخَلْتَ أَنْتَ یَا عُمَرُ أَلْقَتِ الدُّفَّ». (سنن الترمذی لمحمد بن عیسى الترمذی، کتاب المَنَاقِبِ عَنْ رَسُولِ الله (ص)، باب فی مناقب أبی حفص عمر بن الخطاب ).
«از بریده روایت شده که گفت: رسول الله (ص) برای جنگی خارج شدند و وقتی بازگشتند زنی سیاه آمد و به ایشان گفت: من نذر کرده ام که اگر الله شما را به سلامت بازگرداند پیشاپیش شما دف بزنم و آواز به غنا سر دهم. رسول الله (ص) به او گفتند: اگر نذر کرده ای پس بزن و اگر چنین نیست پس این کار را انجام مده. او شروع به نواختن کرد که ابوبکر داخل شد در حالی که آن زن مشغول دف زدن بود سپس علی وارد شد و آن زن همچنان مشغول دف زدن بود و عثمان وارد شد و او دف می زد سپس عمر وارد شد که آن زن دف را در زیر خود گذاشت و بر آن نشست. رسول الله (ص) فرمودند: یا عمر! بدرستیکه شیطان از تو می ترسد. من نشسته بودم و او دف می زد و ابوبکر آمد و او دف می زد و علی وارد شد و او دف می زد و عثمان وارد شد و او همچنان دف می زد پس وقتی تو آمدی او دف را رها کرد».
احادیثی درباره فضایل امیر المومنین عثمان(رض)
١-قال النبی (ص):«مَنْ یَحْفِرْ بِئْرَ رُومَهَ فَلَهُ الْجَنَّهُ». فَحَفَرَهَا عُثْمَانُ. وَقَالَ: «مَنْ جَهَّزَ جَیْشَ الْعُسْرَهِ فَلَهُ الْجَنَّهُ». فَجَهَّزَهُ عُثْمَانُ. (صحیح البخاری لأبی عبد الله محمد بن إسماعیل البخاری، کتاب المناقب، باب مناقب عثمان بن عفان، أبی عمرو، القرشی ).«نبی (ص) فرمودند: هر کس چاه رومه را حفر کند (بخرد) مستحق جنت است. پس عثمان آن را حفر کرد (خریداری کرده و وقف مسلمین نمود). و همچنین فرمودند: هر کس سپاه عسره (برای جنگ تبوک) را تجهیز کند جنت برای او است. پس عثمان آن لشکر را تجهیز کرد».٢-حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ إِسْمَاعِیلَ حَدَّثَنَا أَبُو عَوَانَهَ حَدَّثَنَا عُثْمَانُ – هُوَ ابْنُ مَوْهَبٍ – قَالَ جَاءَ رَجُلٌ مَنْ أَهْلِ مِصْرَ حَجَّ الْبَیْتَ فَرَأَى قَوْمًا جُلُوسًا، فَقَالَ مَنْ هَؤُلاَءِ الْقَوْمُ قَالَ هَؤُلاَءِ قُرَیْشٌ . قَالَ فَمَنِ الشَّیْخُ فِیهِمْ قَالُوا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عُمَرَ . قَالَ یَا ابْنَ عُمَرَ إِنِّى سَائِلُکَ عَنْ شَىْءٍ فَحَدِّثْنِى هَلْ تَعْلَمُ أَنَّ عُثْمَانَ فَرَّ یَوْمَ أُحُدٍ قَالَ نَعَمْ. قَالَ تَعْلَمُ أَنَّهُ تَغَیَّبَ عَنْ بَدْرٍ وَلَمْ یَشْهَدْ قَالَ نَعَمْ . قَالَ تَعْلَمُ أَنَّهُ تَغَیَّبَ عَنْ بَیْعَهِ الرُّضْوَانِ فَلَمْ یَشْهَدْهَا قَالَ نَعَمْ . قَالَ اللَّهُ أَکْبَرُ . قَالَ ابْنُ عُمَرَ تَعَالَ أُبَیِّنْ لَکَ أَمَّا فِرَارُهُ یَوْمَ أُحُدٍ فَأَشْهَدُ أَنَّ اللَّهَ عَفَا عَنْهُ وَغَفَرَ لَهُ، وَأَمَّا تَغَیُّبُهُ عَنْ بَدْرٍ، فَإِنَّهُ کَانَتْ تَحْتَهُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَکَانَتْ مَرِیضَهً، فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «إِنَّ لَکَ أَجْرَ رَجُلٍ مِمَّنْ شَهِدَ بَدْرًا وَسَهْمَهُ». وَأَمَّا تَغَیُّبُهُ عَنْ بَیْعَهِ الرُّضْوَانِ فَلَوْ کَانَ أَحَدٌ أَعَزَّ بِبَطْنِ مَکَّهَ مِنْ عُثْمَانَ لَبَعَثَهُ مَکَانَهُ فَبَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) عُثْمَانَ وَکَانَتْ بَیْعَهُ الرُّضْوَانِ بَعْدَ مَا ذَهَبَ عُثْمَانُ إِلَى مَکَّهَ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص) بِیَدِهِ الْیُمْنَى: «هَذِهِ یَدُ عُثْمَانَ». فَضَرَبَ بِهَا عَلَى یَدِهِ، فَقَالَ: «هَذِهِ لِعُثْمَانَ». فَقَالَ لَهُ ابْنُ عُمَرَ اذْهَبْ بِهَا الآنَ مَعَکَ.(صحیح البخاری لأبی عبد الله محمد بن إسماعیل البخاری، کتاب المناقب، باب مناقب عثمان بن عفان، أبی عمرو، القرشی ).«از عثمان بن موهب روایت شده که گفت: مردی از اهل مصر (یزید بن بشر السکسکی یا العلاء بن عرار) برای حج آمده بود که دید عده ای (در جایی) نشسته اند. گفت: اینها چه کسانی هستند؟ گفتند: آنها از قریش هستند. او گفت: بزرگ و شیخ آنها کیست؟ گفتند: عبدالله بن عمر. او گفت: یا ابن عمر! من درباره امری از تو سؤال می کنم پس پاسخم گو. آیا می دانی که عثمان در روز احد فرار کرد؟ ابن عمر گفت: بله. او گفت: آیا می دانی او در جنگ بدر غایب بود؟ ابن عمر گفت: بله. او گفت: آیا می دانی در بیعت رضوان نیز غایب بود و در آن حضور نداشت؟ ابن عمر گفت: بله. او گفت: الله اکبر. ابن عمر گفت: پیش بیا تا برایت مشخص سازم (علت این وقایع را). درباره فرار او از احد پس من شهادت می دهم که الله او را بخشید و مغفرت کرد طبق آیه: ﴿ إِنَّ الَّذِینَ تَوَلَّوْا مِنکُمْ یَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعَانِ إِنَّمَا اسْتَزَلَّهُمُ الشَّیْطَانُ بِبَعْضِ مَا کَسَبُوا ۖ وَلَقَدْ عَفَا اللَّهُ عَنْهُمْ ۗ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ حَلِیمٌ﴾. (آل عمران: ۱۵۵). اما غیبت عثمان از جنگ بدر به این دلیل بود که دختر رسول الله (ص) که همسر او بود (در آن زمان) مریض بود پس رسول الله (ص) به عثمان گفتند: برای تو پاداش و اجر و سهم کسی است که در جنگ بدر شرکت کرده باشد. اما درباره غیبت او از بیعت رضوان: اگر کسی با عزت تر از عثمان در مکه وجود می داشت رسول الله (ص) آن شخص را برای فرستادن او به مکه انتخاب می کردند ولی ایشان عثمان را فرستادند و بیعت رضوان بعد از رفتن عثمان به مکه واقع شد. پس رسول الله (ص) با اشاره به دست راست خودشان گفتند: این دست عثمان است و با دست چپ خود به دست راستشان زدند و گفتند: این بیعت برای عثمان است. پس ابن عمر به آن مرد مصری گفت: الآن برو با آنچه نزد توست. (از این معلومات)».٣-حَدَّثَنِى أَحْمَدُ بْنُ شَبِیبِ بْنِ سَعِیدٍ قَالَ حَدَّثَنِى أَبِى عَنْ یُونُسَ قَالَ ابْنُ شِهَابٍ أَخْبَرَنِى عُرْوَهُ أَنَّ عُبَیْدَ اللَّهِ بْنَ عَدِىِّ بْنِ الْخِیَارِ أَخْبَرَهُ أَنَّ الْمِسْوَرَ بْنَ مَخْرَمَهَ وَعَبْدَ الرَّحْمَنِ بْنَ الأَسْوَدِ بْنِ عَبْدِ یَغُوثَ قَالاَ مَا یَمْنَعُکَ أَنْ تُکَلِّمَ عُثْمَانَ لأَخِیهِ الْوَلِیدِ فَقَدْ أَکْثَرَ النَّاسُ فِیهِ . فَقَصَدْتُ لِعُثْمَانَ حَتَّى خَرَجَ إِلَى الصَّلاَهِ، قُلْتُ إِنَّ لِى إِلَیْکَ حَاجَهً، وَهِىَ نَصِیحَهٌ لَکَ. قَالَ یَا أَیُّهَا الْمَرْءُ – قَالَ مَعْمَرٌ أُرَاهُ قَالَ – أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْکَ. فَانْصَرَفْتُ، فَرَجَعْتُ إِلَیْهِمْ إِذْ جَاءَ رَسُولُ عُثْمَانَ فَأَتَیْتُهُ، فَقَالَ: مَا نَصِیحَتُکَ فَقُلْتُ إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّدًا (ص) بِالْحَقِّ، وَأَنْزَلَ عَلَیْهِ الْکِتَابَ، وَکُنْتَ مِمَّنِ اسْتَجَابَ لِلَّهِ وَلِرَسُولِهِ، فَهَاجَرْتَ الْهِجْرَتَیْنِ، وَصَحِبْتَ رَسُولَ اللَّهِ (ص) وَرَأَیْتَ هَدْیَهُ، وَقَدْ أَکْثَرَ النَّاسُ فِى شَأْنِ الْوَلِیدِ. قَالَ: أَدْرَکْتَ رَسُولَ اللَّهِ (ص) قُلْتُ: لاَ وَلَکِنْ خَلَصَ إِلَىَّ مِنْ عِلْمِهِ مَا یَخْلُصُ إِلَى الْعَذْرَاءِ فِى سِتْرِهَا. قَالَ أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّدًا (ص) بِالْحَقِّ، فَکُنْتُ مِمَّنِ اسْتَجَابَ لِلَّهِ وَلِرَسُولِهِ وَآمَنْتُ بِمَا بُعِثَ بِهِ، وَهَاجَرْتُ الْهِجْرَتَیْنِ کَمَا قُلْتَ، وَصَحِبْتُ رَسُولَ اللَّهِ (ص) وَبَایَعْتُهُ، فَوَاللَّهِ مَا عَصَیْتُهُ وَلاَ غَشَشْتُهُ حَتَّى تَوَفَّاهُ اللَّهُ، ثُمَّ أَبُو بَکْرٍ مِثْلُهُ، ثُمَّ عُمَرُ مِثْلُهُ، ثُمَّ اسْتُخْلِفْتُ، أَفَلَیْسَ لِى مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ الَّذِى لَهُمْ قُلْتُ بَلَى. قَالَ فَمَا هَذِهِ الأَحَادِیثُ الَّتِى تَبْلُغُنِى عَنْکُمْ أَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ شَأْنِ الْوَلِیدِ، فَسَنَأْخُذُ فِیهِ بِالْحَقِّ إِنْ شَاءَ اللَّهُ، ثُمَّ دَعَا عَلِیًّا فَأَمَرَهُ أَنْ یَجْلِدَهُ فَجَلَدَهُ ثَمَانِینَ. (صحیح البخاری لأبی عبد الله محمد بن إسماعیل البخاری، کتاب المناقب، باب مناقب عثمان بن عفان، أبی عمرو، القرشی).«از عبیدالله بن عدی روایت شده که مسور بن مخرمه و عبدالرحمن بن اسود به او گفتند: چه چیز تو را منع می کند که با عثمان درباره برادرش ولید صحبت کنی که ناس درباره او زیاد می گویند. پس وقتی عثمان برای صلات خارج شد قصد او کردم و گفتم: من تقاضایی از تو دارم و آن نصیحتی برای توست. گفت: ای مرء من به الله از تو تعوذ می جویم. پس منصرف شدم و مراجعت کردم تا اینکه رسول عثمان آمد و نزد او رفتم. او گفت: نصیحت تو چیست؟ گفتم: الله سبحانه محمد (ص) را به حق فرستاد و بر او کتاب نازل کرد و تو از اشخاصی بودی که الله و رسولش را استجابت کردی و دو هجرت انجام دادی و هم صحبت رسول الله ص بودی و هدی و طریقه او را دیدی. بدان که ناس در شأن ولید زیاد می گویند. او گفت: آیا محضر رسول الله (ص) را درک کرده ای؟ گفتم: خیر، ولی علم او حتی به دختر باکره در سترش رسیده است. او گفت: اما بعد، الله محمد (ص) را به حق مبعوث کرد و من از اشخاصی بودم که الله و رسولش را استجابت کردم و به آنچه بدان مبعوث شده بود ایمان آوردم و کما گفتی دو هجرت انجام دادم و همصحبتی رسول الله (ص) کردم و با او بیعت نمودم. والله که از او عصیان و به او خیانت نکردم تا اینکه الله عزوجل او را وفات داد بعد با ابوبکر نیز چنین بودم و با عمر نیز چنین بودم تا اینکه به خلافت رسیدم. آیا برای من حقی مثل آنچه برای آنان بود نیست؟ گفتم: بلی. گفت: پس این اقوال و احادیثی که از شما به من می رسید از چیست؟ اما آنچه در شأن ولید ذکر کردی درباره او إن شاء الله حق را اجرا خواهیم کرد. بعد علی را دعوت کرد و به او امر کرد که به ولید جلد بزند که او هشتاد ضربه زد»۴-حَدَّثَنَا سُفْیَانُ بْنُ وَکِیعٍ حَدَّثَنَا أَبِى وَیَحْیَى بْنُ سَعِیدٍ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ أَبِى خَالِدٍ عَنْ قَیْسِ بْنِ أَبِى حَازِمٍ حَدَّثَنِى أَبُو سَهْلَهَ قَالَ قَالَ لِى عُثْمَانُ یَوْمَ الدَّارِ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (ص) قَدْ عَهِدَ إِلَىَّ عَهْدًا فَأَنَا صَابِرٌ عَلَیْهِ. (سنن الترمذی لمحمد بن عیسى الترمذی، کتاب المَنَاقِبِ عَنْ رَسُولِ الله (ص)، باب فی مناقب عثمان بن عفان وَلَهُ کُنْیَتَانِ یُقَالُ أبُو عَمْرٍو وَأَبُو عَبْدِ اللّه).«از ابوسهله روایت شده که گفت: عثمان در یوم الدار به من گفت: رسول الله (ص) با من عهدی بسته است که من بر آن صابر هستم».منظور همان عهدی است که تسلیم تقاضای شورشیان نشود. یوم الدار نیز آن روزی است که بیت عثمان در محاصره شورشیان قرار گرفته بود.
و در نهایت دانلود سریال عمر با دوبله فارسی برای کسانی که علاقه مند هستند
قسمت اول
دانلود با کیفیت عالی(۲۷۹مگ)
دانلود با کیفیت بالاپیکوفایل
دانلود با کیفیت پایین
قسمت دوم
دانلود با کیفیت عالی(۲۷۴مگ)
دانلود با کیفیت بالا پیکوفایل
دانلود قسمت دوم با کیفیت پایین
قسمت سوم
دانلود با کیفیت عالی
دانلود با کیفیت بالاپیکوفایلقسمت چهارمقسمت پنجمقسمت ششمقسمت هفتمقسمت هشتمدانلود قسمت نهمقسمت دهمقسمت یازدهمقسمت دوازدهمقسمت سیزدهمقسمت چهاردهمقسمت پانزدهمقسمت شانزدهمقسمت هفدهمقسمت هجدهم
اسناد بیشتر درباره شهادت صدیقه طاهره حضرت فاطـ❤ــمه زهــ❤ــرا سلام الله علیها ؛
ابتدا به دو حدیث از صحیح ترین کتب اهل سنت یعنی صحیح بخاری و صحیح مسلم شروع میکنم
علمای اهل سنت صحیح بخاری و صحیح مسلم را تا حدی قبول دارند که میگویند ؛
« بخاری و مسلم اصح الکتب بعد القرآن » یعنی کتب صحیح بخاری و صحیح مسلم صحیح ترین کتب بعد از قرآن برای ما (اهل سنت) است بگذریم بحثم چیز دیگریست ...
1ـ «فَغَضِبَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رسول اللَّهِ (صل الله عليه وسلم) فَهَجَرَتْ أبا بَكْرٍ فلم تَزَلْ مُهَاجِرَتَهُ حتى تُوُفِّيَتْ»
ترجمه : «فاطمه (س) دخت رسول خدا (صلّي الله عليه [وآله] وسلم) از ابوبكر غضبناک شد، از وی روي بگرداند و تا پايان عمر بر همین سیاق باقي ماند.»
سند صحیح و معتبر : صحيح البخاري، جلد 3 ، صفحه 1126
2ـ «فَوَجَدَتْ فَاطِمَةُ عَلَى أَبِى بَكْرٍ و عُمَر فِى ذَلِكَ فَهَجَرَتْهُ، فَلَمْ تُكَلِّمْهُ حَتَّى تُوُفِّيَتْ، وَعَاشَتْ بَعْدَ النَّبِىِّ (صلى الله عليه وسلم) سِتَّةَ أَشْهُرٍ، فَلَمَّا تُوُفِّيَتْ، دَفَنَهَا زَوْجُهَا عَلِيٌ لَيْلاً، وَلَمْ يُؤْذِنْ بِهَا أبا بَكْرٍ وَصَلَّى عَلَيْهَا، وَكَانَ لِعَلِي مِنَ النَّاسِ وَجْهٌ حَيَاةَ فَاطِمَةَ، فَلَمَّا تُوُفِّيَتِ اسْتَنْكَرَ عَلِيٌ وُجُوهَ النَّاسِ، فَالْتَمَسَ مُصَالَحَةَ أَبِى بَكْرٍ وَمُبَايَعَتَهُ، وَلَمْ يَكُنْ يُبَايِعُ تِلْكَ الأَشْهُرَ»
ترجمه : «فاطمه (س) بر ابوبكر و عمر غضب کرد ه، با وى قهر كرد و تا پايان عمر با او سخنى نگفت. وی بعد از پيامبر
اكرم (ص)، بیش از شش ماه نزیست. وقتي فاطمه (س) از دنيا برفت، شوهرش شبانه او را کفن و دفن كرد و ابوبكر را خبر نساخت و خود بر او نماز خواند. تا فاطمه زنده بود، علي (ع) در ميان مردم احترام داشت اما وقتي فاطمه از دنيا برفت، علي در ميان مردم احساس تنهايي و بيجايگاهي ميكرد لذا با ابوبكر مصالحه و بيعت كرد. علي (ع) نیز در طول شش ماهی كه فاطمه (س) زنده بود، هرگز با ابوبكر بيعت نكرد.»
سند صحیح و معتبر : صحیح مسلم ، جلد 5 ، صفحه 154
این دو روایت که ذکر کردم از مهمترین و قابل اعتمادترین کتابها پس از قرآن ، نزد اهل سنت ، یعنی صحیحین مسلم و بخاری نقل شده است.
از نقل روایات منزلت و مرتبت حضرت صدیقه طاهره (س) نزد پیامبر و پروردگار چشم می پوشیم که یقیناً همگان بر پایگاه قدسی و جایگاه یگانه سرور بانوان دو عالم واقفند اما مگر پس از رحلت خاتم انبیا چه بر تنها فرزند او رفت که سبب شد این دردانه صبور با دلی شکسته از برخی یاران پدر روی بگرداند؟
مگر چه ظلمی بر دخت پیامبرشان روا داشتند که او تا پایان زندگانی کوتاه خویش ، نه تنها به بخشایش آنها تن در نداد بلکه حتی راضی به ديدار با ایشان نیز نبود؟!
در این نوشتار تلاش می کنیم تنها با اتکا به منابع روایی اهل سنت به مجموعه وقایعی بپردازیم که با سرباز زدن علی بن ابی طالب (روحي له الفداء) از بیعت با خلیفه اول آغاز و با شهادت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) پایان می یابد؛ تا شاید پاسخی برای دو سوال فوق بیابیم. مخصوصاً که در میان برادران اهل سنت و جماعت فرض است که ماجرای شهادت حضرت سیده النسا ساخته و بافته راویان شیعه است؛ همچنین برخی از شیعیان ناآگاه نیز این ماجرا را برساخته اذهان عوام شیعه بر می شمرند که هیچ سندیت تاریخی و روایی ندارد.
حالیا جهت روشن شدن جهت گیری تاریخی منابع روایی اهل سنت پیرامون وقایع این برهه مهم تاریخ صدر اسلام، برخی از اسناد موجود در منابع اهل سنت را بررسی می کنیم.
اسنادی که به جهت حجم بسیار آنها و مجال اندک این مقال، مجبور به گزینش از میانشان هستیم. که برخی از این روایات عیناً در چند منبع ذکر شده که ما به ذکر یکی از اسناد مشابه اکتفا می کنیم:
1ـ ابن أبي شيبه ؛
ابو بكر عبداللَّه بن محمد بن ابى شيبه ، استاد و شيخ بخارى ، در كتاب المنصف خویش ميگويد:
« حدثنا محمد بن بشر عن عبيدالله بن عمر عن زيد بن أسلم عن أبيه أسلم «أنه حين بويع لأبي بكر بعد رسول الله (ص) كان علي والزبير يدخلان على فاطمة بنت رسول الله (ص) فيشاورونها ويرتجعون في أمرهم، فلما بلغ ذلك عمر بن الخطاب خرج حتى دخل على فاطمة فقال: يا بنت رسول الله (ص)! والله ما من أحد أحب إلينا من أبيك، وما من أحد أحب إلينا بعد أبيك منك، وأيم الله ما ذاك بمانعي إن اجتمع هؤلاء النفر عندك، إن أمرتهم أن يحرق عليهم البيت، قال: فلما خرج عمر جاؤوها فقالت: تعلمون أن عمر قد جاءني وقد حلف بالله لئن عدتم ليحرقن عليكم البيت وأيم الله ليمضين لما حلف عليه... »
ترجمه : «آنگاه كه مردم پس از رسول الله (ص) با ابى بكر بيعت كردند، على و زبير در خانه فاطمه به مشاوره نشسته بودند. اين خبر به عمر بن خطاب رسيد، او به خانه فاطمه آمد و گفت: اى دختر رسول خدا! محبوبترين انسان نزد ما، پدر تو بود و پس از وی، خود تو! اما به خدا قسم اين علاقه، مانع سوزاندن این خانه و افراد جمع شده در آن نیست. اين جمله را گفت و بيرون رفت. وقتى على و زبير به خانه بازگشتند، فاطمه به على و زبير گفت: عمر نزد من آمد و سوگند ياد كرد كه اگر اجتماع شما تكرار شود، خانه را و ما را بسوزاند. به خدا سوگند آنچه را كه قسم خورده است، انجام مى دهد! »
سند صحیح و معتبر : المصنف ، جلد 8 ، صفحه 572
2ـ امام الحرمین جويني ؛
امام جويني از رسول خدا (ص) روايت مي کند:
«... وَ أَنِّي لَمَّا رَأَيْتُهَا ذَكَرْتُ مَا يُصْنَعُ بِهَا بَعْدِي كَأَنِّي بِهَا وَ قَدْ دَخَلَ الذُّلُّ في بَيْتَهَا وَ انْتُهِكَتْ حُرْمَتُهَا وَ غُصِبَتْ حَقَّهَا وَ مُنِعَتْ إِرْثَهَا وَ كُسِرَ جَنْبُهَا [وَ كُسِرَتْ جَنْبَتُهَا] وَ أَسْقَطَتْ جَنِينَهَا وَ هِيَ تُنَادِي يَا مُحَمَّدَاهْ فَلَا تُجَابُ وَ تَسْتَغِيثُ فَلَا تُغَاثُ... فَتَكُونُ أَوَّلَ مَنْ يَلْحَقُنِي مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَتَقْدَمُ عَلَيَّ مَحْزُونَةً مَكْرُوبَةً مَغْمُومَةً مَغْصُوبَةً مَقْتُولَة. فَأَقُولُ عِنْدَ ذَلِكَ اللَّهُمَّ الْعَنْ مَنْ ظَلَمَهَا وَ عَاقِبْ مَنْ غَصَبَهَا وَ ذَلِّلْ مَنْ أَذَلَّهَا وَ خَلِّدْ فِي نَارِكَ مَنْ ضَرَبَ جَنْبَهَا حَتَّى أَلْقَتْ وَلَدَهَا فَتَقُولُ الْمَلَائِكَةُ عِنْدَ ذَلِكَ آمِين.«
ترجمه : «روزي پيامبر (ص) نشسته بود، حسن بن علي (ع) بر او وارد شد، چون چشمان پيامبر بر حسن افتاد،
اشك آلود شد. آنگاه حسين بن علي (ع) نزد وی آمد، مجدداً پيامبر گريست. پس از ایشان، مادرشان، فاطمه و علي
(عليهما السلام) وارد شدند، با ديدن آن دو نيز اشك پيامبر جاري شد، وقتي از پيامبر علت گريه بر فاطمه را پرسيدند، فرمود:
زماني كه فاطمه را ديدم، به ياد عذابی افتادم كه پس از من، دخترم بدان دچار می شود، گويا ميبينم بدبختی وارد خانه او شده، حرمتش پایمال شده، حقش غصب شده، از ارث خود منع شده، پهلوي او را شكسته اند و فرزندي را كه در رحم دارد، سقط کرده اند؛ در حالي كه پيوسته فرياد ميزند: وا محمداه! ولي كسي اجابتش نميکند. مدد مي طلبد اما كسي به فريادش نميرسد. او اول كسي است از خاندانم که به من می پیوندد و بر من وارد ميشود در حالي كه محزون، گرفتار، غمگين و شهيد شده است. من در اينجا ميگويم: خدايا لعنت كن هركه را ظالم به حق اوست، كيفر ده هركه را غاصب اموال اوست، خوار كن هركه خوارش كرده و در دوزخ مخلد كن هركه پهلويش را شکسته و فرزندش را سقط كرده و ملائكه آمين گويند.»
سند صحیح و معتبر : فرائد المسطین ، جلد 2 ، صفحه 34 و 35
3ـ علامه بلاذري ؛
المدائني عن مسلمة بن محارب عن سليمان التيمي عن ابن عون «إن أبابکر ارسل إلي علي يريد البيعة، فلم يبايع، فجاء عمر و معه فتيلة. فتلقته فاطمة علي الباب فقالت فاطمة: يابن الخطاب! أتراک محرّقا عليّ بابي ؟! قال: نعم، و ذلک أقوي فيما جاء به أبوک.»
ترجمه : «ابوبکر به جهت بيعت گرفتن به دنبال علي فرستاد، چون على از بيعت با ابوبكر سرپيچى كرد، وی به عمر دستور داد او را بياورد، عمر نیز با شعله آتش به سوى خانه فاطمه هجوم برد. فاطمه پشت در خانه آمد و گفت: اى پسر خطّاب! آيا مى خواهى درِ خانه مرا آتش بزنى!؟ عمر پاسخ داد: آرى! اين كار من، دینی که پدرت آورده را مستحكم تر مى سازد.»
سند صحیح و معتبر : انسان الاشراف ، بلاذری ، جلد 1 ، صفحه 586
4ـ ابن قتيبه دينوري ؛
«وإن أبا بكر رضي الله عنه تفقد قوما تخلفوا عن بيعته عند علي كرم الله وجهه، فبعث إليهم عمر، فجاء فناداهم وهم في دار علي، فأبوا أن يخرجوا فدعا بالحطب وقال: والذي نفس عمر بيده لتخرجن أو لأحرقنها علي من فيها، فقيل له: يا أبا حفص، إن فيها فاطمة ؟ فقال: وإن...»
«في رواية أن عمر جاء إلى بيت فاطمة في رجال من الأنصار ونفر قليل من المهاجرين... يا ابت يا رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب و ابن ابى قحافه...»
ترجمه: «ابي بکر در پی عده اي بود که با او بیعت نکرده بودند و گرد علي تجمع کرده بودند، لذا عمر را به دنبال آنها فرستاد، چون عمر سر رسيد، آنان را صدا كرد ولى آنها اعتنايى نكرده و از خانه خارج نشدند. عمر هيزم خواست و گفت: به همان خدايى كه جان عمر در دست اوست، سوگند ياد مى كنم كه بيرون بياييد وگرنه خانه را با كسانى كه در آن هستند، به آتش خواهم کشید.
به عمر گفتند: اى اباحفص! فاطمه در اين خانه است. عمر پاسخ داد: باشد!
و در روايت ديگر «عمر به اتفاق بسیاری از انصار و اندکی از مهاجرين به درِ خانه حضرت فاطمه آمده بود...
فاطمه چون صداى آنها را شنيد، با صداى بلند ندا كرد: اى پدر! اى رسول الله! پس از تو چه ظلمهایی كه از (عمر) بن خطاب و (ابوبكر) ابن ابى قحافه نديديم...
همراهان عمر به مجرد شنیدن صدای ناله فاطمه، پشیمان شده و بازگشتند؛ در حالی که اشک هایشان جاری و جگرهایشان سوخته بود ولی عمر با عدۀ قلیلی ماندند تا علی را جبراً از خانه بیرون کشیده و نزد خلیفه ببرند.»
ابن قتیبه ماجرا را کاملاً ذکر می کند تا جایی که می گوید: «بعدها ابوبکر و عمر به منزل فاطمه رفتند تا استرضای خاطر او را فراهم آورند. ابتدا آن دو را نپذیرفت، سپس با پادرمیانی علی، آن دو را به حضور پذیرفته در بستر بیماری فرمود: خدا را شاهد می گیرم که شما دو نفر مرا آزار دادید ، در هر نمازی شما را نفرین می کنم تا پدرم را ببینم و از شما شکایت کنم... الی آخر»
سند صحیح و معتبر : الامة و السیاسة ، جلد 1 ، صفحه 30 و همان کتاب ،جلد 1 ، صفحه 30
5ـ مسعودي شافعي ؛
مسعودی نیز مانند ابن قتيبه دينوري، ماجرا را به شکل کاملی بیان کرده است. وی پس از شرح مفصل قضایای پس از سقیفه و بعد از روایت هجوم عمر و اصحابش به بیت وحی ، یادآور می شود که:
«فهجموا عليه وأحرقوا بابه، واستخرجواه منه كرهاً، وضغطوا سيّدة النساء بالباب حتّى أسقطت محسناً.»
ترجمه : «به او (فاطمه) هجوم آورده و درِ خانه او را به آتش کشیدند و علی را به زور بيرون آوردند و درِ خانه را چنان بر سرور زنان فشار دادند که به سقط محسنش انجامید.
سند صحیح و معتبر : اثبات الوصیه ، صفحه 143
6ـ محمد بن جرير طبری ؛
حدثنا ابن حميد عن جرير عن مغيرة عن زياد بن كليب:
« أتى عمر بن الخطاب منزل علىّ وفيه طلحة والزبير ورجال من المهاجرين فقال: واللّه لأحرقنّ عليكم أو لتخرجنّ إلى البيعة، فخرج عليه الزبير مصلتاً بالسيف فعثر فسقط السيف من يده فوثبوا عليه فأخذوه. »
ترجمه : «عمر بن خطاب به خانه على آمد، در حالى كه گروهى از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. وى رو به آنان كرد و گفت: به خدا سوگند خانه را به آتش مى كشم مگر اينكه براى بيعت بيرون بياييد. زبير از خانه بيرون آمد در حالى كه شمشير کشیده بود، ناگهان پاى او لغزيد و شمشير از کفش افتاد، آنگاه بر او هجوم آورده و شمشير را از دستش گرفتند.».
سند صحیح و معتبر : تاریخ الطبری ، جلد 2 ، صفحه 443
7ـ ابن عبد ربّه ؛
«الذين تخلّفوا عن بيعة أبي بكر: علىّ والعباس، والزبير، وسعد بن عبادة، فأمّا على والعباس والزبير فقعدوا فى بيت فاطمة حتّى بعث اليهم أبو بكر عمر بن الخطاب ليخرجوا من بيت فاطمة وقال له: إن أبوا فقاتلهم. فأقبل عمر بقبس من نار على أن يضرم عليهم الدار فلقيته فاطمة فقالت: يابن الخطاب! أجئت لتحرق دارنا ؟ قال: نعم أو تدخلوا فيما دخلت فيه الأمة فخرج علي حتى دخل على أبي بكر.»
ترجمه : «ابوبكر به عمر بن خطاب مأموريت داد كه برود و آنان را از خانه زهرا بيرون آورد و به وى گفت: چنانچه مقاومت كردند و از بيرون آمدن خوددارى كردند، با آنان جنگ كن. عمر با شعله آتشى كه همراه داشت و آن را به قصد آتش زدن خانه فاطمه آماده کرده بود، به سوى آنها یورش بورد. فاطمه گفت: (يابن الخطاب اجيت لتحرق دارنا؟) اى پسرخطاب! آتش آورده اى که خانه مرا بسوزانى؟ گفت: آری! مگر در آنچه امت داخل شدند (بيعت با ابوبكر)، داخل شويد...»
سند صحیح و معتبر : العقد الفرید ، ابن عبد ربّه ، جلد 3 ، صفحه 63
8ـ صفدي ؛
« انّ عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة حتّى ألقت المحسن من بطنها. »
ترجمه : «عمر در روز بيعت به چنان ضربه به شکم فاطمه وارد کرد که منجر به سقط شدن محسن شد.»
سند صحیح و معتبر : الوافی بالوفیات ، جلد 5 ، صفحه 347
9ـ ابن حجر عسقلاني ؛
«إنّ عمر رفس فاطمة حتّى أسقطت بمحسن.»
ترجمه : «عمر به فاطمه لگدی زد که سبب سقط محسن شد.»
سند صحیح و معتبر : لسان الميزان ، جلد 1 ، صفحه 268
10ـ ابو وليد محمد بن شحنه حنفي ؛
« ... ثم إن عمر جاء إلى بيت علي ليحرقه على من فيه فلقيته فاطمه. فقال: ادخلوا فيما دخلت فيه الأمة. »
«پس از سقیفه ، زمانی که جماعتی از اصحاب و بنی هاشنم مانند زبیر ، عتبه بن ابی لهب ، خالد بن سعید بن العاص ، مقداد بن اسود کندی ، سلمان فارسی ، ابوذر غفاری ، عمار بن یاسر و ... از بیعت با ابوبکر سر باز زده و متمایل به ولایت علی در خانه وی جمع بودند، عمر به خانه علي آمد تا خانه را با کساني که در آن بودند، به آتش بکشد، آنگاه به فاطمه که پشت در ایستاده بود، گفت: در آن چيزي که همه امت در آن وارد شدند، وارد شويد.»
سند صحیح و معتبر : روضة المناظر في أخبار الأوائل والأواخر ، جلد 11 ، صفحه 113
11ـ ابن عبد البر قرطبي ؛
« ... فقالت لهم : إن عمر قد جاءني وحلف لئن عدتم ليفعلن وايم الله ليفين بها... »
پس از بازگشت علی (ع) و عباس به خانه « فاطمه به ايشان گفت: عمر به نزد من آمد و قسم خورد که اگر دوباره در اینجا جمع شوید ، قسم به خداوند که چنين و چنان مي کنم. و قسم به خدا که وي چنين خواهد کرد ... »
سپس عمر با مشعلى بر در خانه فاطمه آمد و در جواب فاطمه كه فرمود: آيا من نظارهگر باشم و تو خانه مرا آتش بزنى؟ گفت: آری بنگر!
سند صحیح و معتبر : الاستيعاب ، جلد 3 ، صفحه 975 ؛ المصنف
12ـ مقاتل بن عطية ؛
« ان ابابكر بعد ما اخذ البيعة لنفسه من الناس بالارحاب و السيف و القوة ارسل عمر و قنفذاً و جماعة الى دار على و فاطمه و جمع عمر الحطب على دار فاطمه و احرق باب الدار. »
ترجمه : «آنگاه كه ابوبكر از مردم به زور تهديد و شمشير بيعت گرفت ، عمر با قنفذ و جماعتى به سوى خانه على و فاطمه آمد و با هيزم درِ خانه آنها را به آتش کشید ... »
سند صحیح و معتبر : الامامة و الخلافة ، صفحه 160
13ـ ابي الفداء ؛
«ثم إن أبا بكر بعث عمر بن الخطاب إلى علي ومن معه ليخرجهم من بيت فاطمة رضي الله عنها وقال إن أبوا فقاتلهم فأقبل عمر بشئ من نار على أن يضرم الدار فلقيته فاطمة رضي الله عنها وقالت إلى أين يا بن الخطاب أجئت لتحرق دارنا قال نعم أو تدخلوا فيما دخل فيه الأمة...»
ترجمه : «ابوبکر ، عمر را به نزد علي و همراهيان وي فرستاد تا ايشان را از خانه فاطمه بیرون آورد و متفرق سازد و با وی گفت که اگر گردن ننهادند، با ايشان جنگ کن. پس عمر با آتش به سمت ايشان آمد تا خانه را به آتش بکشد. آنگاه فاطمه او را ديد و گفت به کجا ميروي اي فرزند خطاب! آيا آمده اي که خانه ما را به آتش بکشي؟ گفت آري مگر اينکه همان کاري را کنید که مردم کردند ... »
سند صحیح و معتبر : تاريخ ابوالفداء ، جلد 1 ، صفحه 156
14ـ عبدالکریم بن احمد شافعی شهرستانی ؛
« اِنّ عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتی اَلْقَتْ الْجَنینَ مِنْ بَطْنِها »
ترجمه : « به راستی عمر در روز بیعت ، ضربتی به فاطمه وارد کرد که بر اثر آن ، جنین خویش را سِقط کرد. »
سند صحیح و معتبر : الملل و النحل ، جلد 1 ، صفحه 57
15ـ ابن ابی الحدید ؛
«وقتی برای استاد خود ابی جعفر نقیب، شیخ معتزله نقل کردم: زینب دختر رسول خدا، عیال پسر خاله اش، ابوالعاص بن ربیع بن عبد العزی بود. ابوالعاص در جنگ بدر اسیر شد. سپس بنا شد مشرکین فدا بدهند و خود را خلاص کنند؛ ابو العاص برای زینب پیغام داد که فدیه برای او بفرستند. دخت رسول الله، مالی تهیه کرد و به انضمام گردنبند مرواریدی که با عقیق یمانی و یاقوت رمانی مرصع بود و از مادرش خدیجه به او میراث رسیده بود، فرستاد خدمت پیامبر ؛ رسول خدا محزون شد و امت برای خاطر آن حضرت از فدیه گذشته و ابو العاص را آزاد کردند.
پیغمبر به ابی العاص فرمود که چون زینب بر تو حرام است، او را روانه مدینه کن، او نیز پذیرفت.
حضرت ، زید بن حارثه را که پیرمردی بود، با او روانه کرد که زینب را بیاورد. چون مشرکین فهمیدند که زینب را حرکت دادند، جمعی به اتفاق ابوسفیان حرکت کردند و در راه به آنها رسیدند. هبار بن اسود با نیزه به هودج زینب زد که سر نیزه به پشت وی برخورد کرد. بی بی زینب خائف شد و از ترس جنینی را که در رحم داشت، سقط نمود. وقتی زینب به مدینه آمد و برای رسول الله نقل نمود، حضرت فوق العاده محزون و اندوهگین شد و خون هبار را مباح نمود و امر نمود دست و پای او را قطع کرده، به قتل رسانند.
آنگاه استادم ، ابی جعفر نقیب فرمود :
« لو کان رسول الله حیا لاباح دم من ورع فاطمة حتی القت ذابطنها »
ترجمه :
اگر رسول خدا (ص) زنده بود، حتماً مباح میکرد خون کسی که فاطمه را ترساند و جنینش (محسن) را سقط کرد.
سند صحیح و معتبر : شرح نهج البلاغه ، جلد 30 ، صفحه 351
16ـ ابن خزابه ؛
از زید بن اسلم روایت کرده که گفت:
«من از جمعی بودم که با عمر هیزم برداشتم و به در خانه فاطمه بردیم. وقتی که علی و اصحابش از بیعت ابا کردند، عمر به فاطمه گفت هرکه در خانه ات هست را بیرون کن وگرنه خانه و هر که در آن هست را می سوزانم. در آن زمان علی، حسنین و فاطمه (سلام الله علیهم اجمعین) و جماعتی از صحابه و بنی هاشم در آن خانه بودند
فاطمه فرمود: آیا خانه را بر من و فرزندانم می سوزانی؟ گفت آری!
والله اگر بیرون نیایند و با خلیفه پیغمبر بیعت نکنند، چنین خواهم کرد.»
سند صحیح و معتبر : کتاب غرر ، صفحه 102
17ـ عبدالقاهر اسفرائینی ؛
« ا َن عُمَرَ ضَرَبَ فاطِمَةَ وَ مَنَعَ میراثَالْعِتْرَةِ »
ترجمه : « عمر، فاطمه را زد و از وراثت اهل بیت علیهم السلام جلوگیری کرد. »
سند صحیح و معتبر : اَلفرقُ بین الفرق ، صفحه 107
18ـ ابن ابی الحدید معتزلی ؛
«عمر به در خانه فاطمه رفت که گروهی از انصار و اندکی از مهاجرین در آنجا بودند.
گفت: قسم به کسی که جان من در دست اوست، یا برای بیعت خارج شوید و یا خانه را به آتش می کُشم «
سند صحیح و معتبر : شرح نهج البلاغه ، جلد 6 ، صفحه 48
همچنین ابن ابی الحدید معتزلی قریب به 30 مورد روایات مختلف پیرامون این واقعه در همین کتاب شرح نهج البلاغه آورده است.
19ـ ابن ابی الحدید معتزلی ؛
در جای دیگر در صفحه 136 در جلد 1 شرح نهج البلاغه از کتاب سقیفه جوهری قضیه سقیفه بنی ساعده را مبسوطاً
نقل کرده تا آنجا که گوید:
بنی هاشم در خانه علی (ع) جمع شدند و زبیر با ایشان بود زیرا خود را از بنی هاشم می شمرد (چنان که علی (ع) فرمود زبیر همیشه با ما بود تا آنکه پسرش عبدالله بزرگ شد و او را از ما بر گرداند) پس عمر با گروهی به سوی خانه حضرت فاطمه رفتند و او فریاد زد بیرون بیایید و بیعت کنید اما ایشان امتناع کردند.
آنگاه زبیر شمشیر کشید و بیرون آمد، عمر گفت این سگ را بگیرید، سلمة بن اسلم شمشیرش را گرفت و بر دیوار زد.
آنگاه علی را به اجبار و عنف کشیدند به سوی ابی بکر.
بنی هاشم نیز با او می آمدند و ناظر بودند که با علی چه می کنند!
علی می گفت من بنده خدا و برادر رسول هستم ولی کسی اعتنا به گفتار او نمی کرد.
تا او را به نزد ابی بکر بردند ؛ گفت بیعت کن!
حضرت فرمود من احقم به این مقام و با شما بیعت نمی کنم.
شما اولی هستید که با من بیعت کنید.
شما این امر را از انصار گرفتید به سبب قرابت با رسول خدا (ص) و من نیز با همان حجت بر شما احتجاج می کنم، پس شما انصاف دهید اگر از خدا می ترسید؛ به حق ما اعتراف کنید، همان گونه که انصار در حق شما انصاف کردند.
وگرنه معترف شوید که دانسته بر من ستم می کنید.
عمر بن خطاب گفت : هرگز از تو دست بر نمی دارم تا بیعت کنی.
حضرت فرمودند : خوب با یکدیگر ساخته اید! امروز تو (عمر) برای او کار می کنی تا فردا او (ابوبکر) این مقام را به تو برگرداند...
آنگاه علی (ع) بیعت نکرده به خانه برگشت و ملازم خانه شد تا حضرت فاطمه از دنیا رفت. آنگاه به اکراه بیعت کرد.
20ـ ابوبکر جوهری ؛
« جمعی از اصحاب و مهاجرین در این که چرا با آنان در مورد بیعت ابوبکر مشورت نشده و همچنین علی (ع) و زبیر ، خشمگين به شورا در خانه فاطمه (س) نشسته بودند. پس عمر با عصبانیت به همراه اسید بن خضیر و سلمه بن سلامه به خانه فاطمه (س) حمله برد و هر چه فاطمه فریاد زد و آنها را به خدا قسم داد، فایده نکرد. پس آنها شمشیر علی (ع) و زبیر را گرفتند و بر دیوار زدند و شکستند. »
سند صحیح و معتبر : کتاب السقیفه ، صفحه 243
21ـ ابن ابی دارم ؛
« إنّ عمر رفس فاطمه حتّی اسقطت بمحسن »
ترجمه : « عمر لگدی بر فاطمه (س) زد که محسن سقط شد. »
سند صحیح و معتبر : سیر اعلام النبلاء ، جلد 15 ، صفحه 578
22ـ متقی هندی ؛
« ابوبکر (خلیفه اول) گفت: ای کاش به خانه فاطمه (س) حمله ور نشده بودم و آن جا را به حال خود وا می گذاشتم ، حتی اگر قصد جنگ علیه مرا داشتند »
سند صحیح و معتبر : کنز العمال ، جلد 5 ، صفحه 651
23ـ محمد حافظ ابراهيم ؛
محمد حافظ ابراهيم ، شاعر مصري كه به شاعر نيل شهرت دارد، ديواني دارد كه در ده جلد چاپ شده است.
وي در قصيدۀ معروف به « قصيده عمريّة » يكي از افتخارات عمر بن خطاب (خلیفه دوم) را اين دانسته كه ؛
در خانه علي عليه السلام آمد و گفت: اگر بيرون نياييد و با ابوبكر بيعت نكنيد ، خانه را به آتش ميكشم، حتی اگر دختر پيامبر (ص) در آن باشد:
وقولة لعلي قالها عمر أكرم بسامعها أعظم بملقيها
حرقت دارك لا أبقي عليك بها إن لم تبايع وبنت المصطفى فيها
ما كان غير أبي حفص بقائلها أمام فارس عدنان وحاميها
ترجمه :
چه گفتاري كه عمر آن را به علي گفت! چه شنوندۀ بزرگواري و چه گويندۀ مهمي!
به او گفت: اگر بيعت نكني، خانهات را به آتش ميكشم و احدي را در آن باقي نميگذارم؛ هر چند دختر مصطفي در آن باشد.
جز ابوحفص (عمر) كسي جرأت گفتن چنين سخني را در برابر شهسوار عدنان و مدافع وي نداشت.
سند صحیح و معتبر : دیوان محمد حافظ ابراهیم ، جلد 1 ، صفحه 82
24ـ عمر رضا كحاله ؛
« وتفقد أبو بكر قوماً تخلفوا عن بيعته عند علي بن أبي طالب كالعباس، والزبير وسعد بن عبادة فقعدوا في بيت فاطمة، فبعث أبو بكر إليهم عمر بن الخطاب، فجاءهم عمر فناداهم وهم في دار فاطمة، فأبوا أن يخرجوا فدعا بالحطب، وقال: والذي نفس عمر بيده لتخرجن أو لأحرقنّها على من فيها. فقيل له: يا أبا حفص إنّ فيها فاطمة، فقال: وإن... »
ترجمه : « ابوبکر عمر را به دنبال عده اي که از بيعت با او سرباز زده بودند، از جمله عباس ، زبير ، سعد بن عبادة و
علي عليه السلام فرستاد که در خانه زهرا (س) تحصن کرده بودند ، عمر آمد و آنها را صدا زد که بيرون بيايند، آنها در خانه بودند و از بيرون آمدن ابا کردند.
عمر هيزم طلب کرد و گفت: قسم به آنکه جان عمر در دست اوست، يا بيرون بيائيد و يا اينکه خانه را با اهلش به آتش مي کشم. به او گفتند اي اباحفص! در اين خانه فاطمه است! او گفت حتی اگر فاطمه هم باشد، چنین کنم و خانه را به آتش
مي کِشم. »
سند صحیح و معتبر : اعلام النساء ، جلد 4 ، صفحه 114
25ـ عبد الفتاح عبد المقصود ؛
« إنّ عمر قال: والذي نفسي بيده، ليخرجنَّ أو لأخرقنّها علي من فيها...! قالت له طائفة خافت الله ورعت الرسول في عقبه: يا أبا حفص! إن فيها فاطمة...! فصاح لا يبالي: و إن...! واقترب وقوع الباب، ثم ضربه واقتحمه... وبدا له عليّ.... و رنّ حينذاك صوت الزهراء عند مدخل الدار... فإن هي إلاّ رنة استغاثة أطلقتها: يا أبت رسول الله...
تستعدي بها الراقد بقربها في رضوان ربّه علي عسف صاحبه، حتي تبدّل العاتي المدل غير إهابه، فتبدّد علي الأثر جبروته، وذاب عنفه وعنفوانه، و ودّ من خزي لو يخرَّ صعقاً تبتلعه مواطئ قدميه ارتداد هدبه اليه....
وعند ما نكص الجمع، وراح يفرّ كنوافر الظباء المفزوعة أمام صيحة الزهراء، كان عليّ يقلّب عينيه من حسرة وقد غاض حلمه، وثقل همّه، وتضبضت أصابع يمينه علي مقبض سيفه كهمّ من غيظه أن تغوض فيه... »
ترجمه :
» عمر گفت: قسم به كسي كه جان عمر در دست او است، بيرون بياييد و الا خانه را بر سر ساكنانش به آتش ميكشم!
گروهي كه از خدا ميترسيدند و حرمت پيامبر را در نسل او نگه ميداشتند، گفتند: اي أباحفص! فاطمه در اين خانه است! اما او بي پروا فرياد زد: باشد! عمر نزديك آمد و در زد، سپس با مشت و لگد به در كوبيد تا به زور وارد شود، آنگاه علي (ع) پيدا شد.
صداي ناله زهرا در آستان خدا بلند شد. آن صدا، طنين استغاثهاي بود كه دختر پيامبر سر داده و ميگفت: پدر! اي رسول خدا...! ميخواست از دست ظلم يكي از اصحابش نزد او شکایت کند.
وقتي جمعيت برگشت و عمر ميخواست همچون آهوان رميده ، از برابر صيحه زهرا فرار كند، علي از شدت تأثير و حسرت با گلوي بغض گرفته و اندوهي گران، چشمش را در ميان آنان ميگردانيد و انگشتان خود را بر قبضه شمشير فشار ميداد و ميخواست از شدت خشم در آن فرو رود. »
سند صحیح و معتبر : علي بن أبي طالب، جلد 4 ، صفحه 277 و 274
26ـ شمس الدين ذهبي ؛
« ان عمر رفس فاطمه حتی اسقطت محسناً »
ترجمه : « عمر ضربه به فاطمه زد که او محسن را سقط کرد. »
سند صحیح و معتبر : سير اعلام النبلاء ، جلد 15 ، صفحه 578
به علاوۀ این اسنادی که از مورخین و محدثین بزرگ و به نام اهل سنت نقل کرده شد ، بسیاری اسناد و روایات دیگر پیرامون واقعه شهادت حضرت صدیقه طاهره از علمای بزرگ اهل سنت و جماعت در دست است که تنها به جهت تسهیل کار محققین و علاقمندان به ذکر نشانی برخی از آنها بسنده می کنیم ؛
27ـ الجويني الحمويني ، فرائد السّمطين ، جلد 2 ، صفحه 34
28ـ الذّهبي ، ميزان الاعتدال ، جلد 1 ، صفحه 139
29ـ اليعقوبي ، التاريخ ، جلد 2 ، صفحه 105
30ـ الدّيار البكري ، تاريخ الخميس ، جلد 1 ، صفحه 178
31ـ المحبّ الطّبري ، الرياض النّضره ، جلد 1 ، صفحه 167
32ـ گنجي شافعي ، كفايه الطالب ، صفحه 413
33ـ مصطفي بك دمياطي ، شرح القصيده العمريه المحمد حافظ ابراهيم ، صفحه 38
34ـ القاضي عبدالجّبار ، المغني ، الجزء الاول ، صفحه 337
35ـ الدّهلوي ، قرّه العينين ، صفحه 78
36ـ الدّهلوي ، ازاله الخلفاء ، جلد 2 ، صفحه 29
37ـ النّويري ، نهايه الارب في فنون الادب، جلد 19 ، صفحه 40
38ـ السّيوطي ، مسند فاطمه ، صفحه 36
با ارایه کردن این اسناد از منابع دسته اول اهل سنت دیگر هیچ جای انکاری نمی ماند ، مگر اینکه کسی قصد منکر شدن بر خورشید را داشته باشد که چنین کسانی تنها عرض خود می برند. اما کم نیستند از اهل معنا که حقایق را با آغوش باز می پذیرند.
لذا با مشاهدۀ دقیق و بررسی اصولی این منابع ، چند زاویه از این واقعه تلخ تاریخ صدر اسلام به درستی روشن می شود ؛
1) هجوم عمر بن خطاب و جمعی از اصحابش به خانه حضرت صدیقه طاهره
2) طلب کردن هیزم و آتش زدن خانه وحی
3) فشار آوردن به در و با زور و مشت و لگد وارد خانه شدن
4) مضروب و مجروح کردن حضرت سیده النسا (س)
5) سقط جنین دخت پیامبر خاتم و شهادت حضرت محسن (ع)
6) غضب حضرت زهرا (س) از عمر بن خطاب و ابوبکر بن ابی قخافه، قهر کردن با این دو
7) لعن و نفرین آن دو و به حضور نپذیرفتن آنها جهت طلب بخشایش
8) شهادت حضرت فاطمه
و اما نکته ای که به نوعی تمام این روایات را تکمیل می کند ، روایات مربوط به اعتراف خلیفه اول (ابوبکر) در روزهای پایانی حیات وی است ؛
چنان که در منابع ؛
ـ کنزالعمال ، جلد 5 ، صفحه 631
ـ تاریخ الامم و الملوک ابن جریز طبری ، جلد 2 ، صفحه 619
ـ مروج الذهب مسعودی ، جلد 2 ، صفحه 194
ـ المعجم الکبی طبرانی ، جلد 1 ، صفحه 62
ـ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ، جلد 2 ، صفحه 47
ـ ازاله الخلفاء دهلوی هندی ، جلد 2 ، صفحه 29
ـ میزان الاعتدال ذهبی ، جلد 2 ، صفحه 215
ـ لسان المیزان ابن حجر عسقلانی ، جلد 4 ، صفحه 219
ـ الامامه و السیاسه ابن قتیبه دینوری ، جلد 1 ، صفحه 18
ـ الاموال حافظ ابوعبید ، صفحه 194
که همگی این منابع نامبرده شده از منابع دست اول اهل سنت هستند، ذکر شده ؛
عبد الرحمن بن عوف در بيماري ابوبكر (خلیفه اول) بر او وارد شد و بر وي سلام كر د، پس از گفت و گويي
ابوبكر (خلیفه اول) به او چنين گفت:
« أما إني لا آسى على شيء إلا على ثلاث فعلتهن ، وثلاث لم أفعلهن ، وثلاث وددت أني سألت رسول الله صلى الله عليه وسلم عنهن : وددت أني لم أكن كشفت بيت فاطمة وأن أغلق علي الحرب »
ترجمه :
« من به چيزي تأسف نميخورم ، مگر بر سه چيز كه انجام دادم و سه چيزي كه انجام ندادم و سه چيزي كه كاش از
رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) ميپرسيدم ؛ ای کاش خانه فاطمه را هتك حرمت نميكردم ، هر چند براي جنگ بسته شده بود ... »
اما افسوس که این هتک حرمت واقع شد و داغش تا قیام منتقم خاندان رسالت بر دل محبان آل الله خواهد ماند.
:y (467): السلام علیک یـا امـ❤ــیر الــ❤ــمؤمنین یـا عــ❤ــلــ❤ــی بن ابی طالب علیه السلام :y (467):
:y (467): السلام علیک یـا فـاطــ❤ــمــ❤ــه زهــ❤ــرا یـا صدیقه الــ❤ــشهیــ❤ــده سلام الله علیها:y (467):
شیخ: شما شیعیان نیز فتاواي بسیار زشت و موهنی دارید!
واعظ: کدام یک از فتاواي ما زشت است؟!
شیخ: شما قطعاتی از خاك کربلا را به شکل بت درآورده و آن را همیشه
همراه خودتان دارید و سجده کردن بر آن را واجب میدانید.
واعظ: براي شما که یک فرد عالم و اهل تحقیق هستید، شایسته نیست
که خاك پاك را بت بنامید. این را بدانید که روزي فرا خواهد رسید که
جواب تمام این تهمتها را در پیشگاه عدل الهی از شما خواهیم گرفت.
هیچ یک از فقهاي ما سجده بر خاك را واجب نمیدانند.
شیخ: پس چرا قطعات خاك کربلا را با خود بر میدارید و بر آن سجده
میکنید؟
واعظ: چون طبق دستور قرآن مجید، باید بر زمین پاك سجده کنیم؛ لذا
در مواقعی که به زمین پاك دسترسی نداریم از مهر استفاده میکنیم؛ اما
اگر در جایی باشیم که زمین پاك در دست باشد، دیگر هیچ نیازي به مهر
نداریم.
شیخ: ما میبینیم که شیعیان قطعات خاك کربلا را به صورت مهر
میسازند و واجب می دانند که بر آن سجده کنند.
واعظ: سجده بر خاك کربلا واجب نیست؛ بلکه مستحب مؤکد است و
بسیار بسیار فضیلت دارد.
شیخ: چه خصوصیت ویژهاي در خاك کربلاست که سجده بر آن داراي
فضیلت بسیار است؟
واعظ: این خاك مورد توجه ائمهي طاهرین و حتی مورد توجه رسولخدا
رسول اکرم را » : بوده است. بیهقی و حاکم از ابن عباس نقل کردهاند که
دیدم در حالی که حضرت حسین علیهالسلام را بر دامن گرفته بود. آن
حضرت خاك سرخ رنگی را در دست گرفته بود و میگریست. از ایشان
پرسیدم: این خاك چیست؟ فرمود: جبرئیل براي من خبر آورد که این
حسینم را در زمین عراق میکشند؛ پس این خاك را از آن زمین برایم
و اما مطلب دیگري که گفتید این بود که چون ابوبکر مسن و .« آورد
سیاستمدارتر از امیرالمؤمنین علی علیهالسلام بود؛ لذا وي احق به احراز
خلافت بوده است!! این گفته شما تلویحا اًهانتی بزرگ به خدا و پیامبر
است. شما میگویید که مردم بهتر از خدا و پیامبر میتوانند خلیفه تعیین
نمایند!! در سال نهم هجرت براي ابلاغ آیات سوره برائت که یک مأموریت
مهم بود پیامبر در ابتدا ابوبکر را تعیین فرمود؛ سپس بر طبق دستورخداوند متعال وي را عزل نموده و امیرالمؤمنین علی علیهالسلام را براي
این مهم برگزید.
سید عبد الحی: پیامبري که جمیع افعال و اقوالش از جانب خداست؛
چرا از ابتدا علی علیهالسلام را مأمور نکرد؛ بلکه ابوبکر را مأمور کرد که در
نتیجه پیام برسد و ابوبکر پیرمرد از وسط راه برگردد.
واعظ: این مسئله حکایت از آیندهنگري و حسن رهبري رسولخدا دارد.
اگر در بدو امر رسولخدا صلّیاللهعلیهوآله امیرالمؤمنین علی علیهالسلام را
مأمور ابلاغ مینمود، آیندگان نمیتوانستند برتري امیرالمؤمنین را بر
ابوبکر بیابند. اگر مردم عهد پیامبر به این نکات دقت میداشتند هیچگاه با
وجود علی علیهالسلام تن به بیعت با ابوبکر نمیدادند. در تاریخ میخوانیم
که پس از عزیمت ابوبکر، جبرئیل نازل شد و پیام پروردگار را آورد که:
ابلاغ رسالت از ناحیهي تو شایسته هیچ فردي نیست جز خودت یا »
لذا رسول اکرم صلّیاللهعلیهوآله علی .« مردي که از خودت باشد
علیهالسلام را فرستاد و او ابوبکر را از نیمه راه برگرداند. و اما اینکه گفتید:
علی علیهالسلام جوان و کم تجربه بود و توانایی خلافت را نداشت و »
هنگامی که پس از بیست و پنج سال به خلافت رسید، نتوانست کشور
اسلام را به خوبی اداره کند و در نتیجه خونریزيها و انقلابات زیادي را
خود یک توهین دیگري به ساحت قدس الله جلجلاله است. .« موجب شد
میخواهیم ببینیم که آیا علی علیهالسلام سیاستمدار بود یا خیر؟ اگر
منظور از سیاست، معناي متداول آن که استفاده از تمامی اهرم ها اعم از
دروغ و خیانت و حیله و قتل و سرکوب براي حفظ قدرت است، میباشد؛
آري! نه تنها علی بلکه پیامبر نیز این سیاست را نداشت و مبرّا و بیزار از
اینگونه سیاستمدارها بود و به دلیل ترس از خدا چنین سیاستی رانمیخواست و الاّ اگر میخواست یقینا مًیتوانست از همه سیاستمدارها
بالاتر و برتر عمل کند؛ اما اگر منظور از سیاست، فن کشورداري بر اساس
عدالت و رضایت پروردگار باشد؛ مسلما پًیامبر و علی سیاستمدارترین
افراد بشر از آدم تا انقضاي عالم میباشند. با همین سیاست، پیامبر اکرم
صلیّاللهعلیهوآله ظرف مدت کوتاهی تمامی قبایل وحشی و دور از تمدن
را تحت مدیریت و نظام واحد درآورد و جامعهاي مقتدر را پایه ریزي کرد.
و اما انقلاباتی که در دوران حکومت امیر علیهالسلام رخ داد ناشی از عدم
سیاست آن حضرت نبوده است؛ بلکه ناشی از انحرافات و کژيهایی بوده
است که در مدت بیست و پنج سال توسط خلفا در جامعه پدید آمد.
سران حکومت، مردم را بر اساس کینه و عداوت با علی علیهالسلام تربیت
کردند. نخستین روزي که امیرالمؤمنین علی علیهالسلام به خلافت
برگزیده شد و بر فراز منبر بود یکی از بزرگزادگان آنزمان از در مسجد
وارد شد و آن حضرت را روي منبر دید. با صداي بلند گفت: کور شود
چشمی که به جاي خلیفه عمر، علی را بر فراز منبر ببیند!! سیاست
خلفاي سه گانه خصوصا عًمر و عثمان اختلاف طبقاتی شدیدي را در
جامعه به وجود آورده بود و گروهی را به عنوان اشراف پدید آورده بود که
امتیازات زیادي را از حکومت دریافت میکردند. پس از به حکومت
رسیدن امیرمؤمنان علیهالسلام همین طبقه سد راه حکومت شدند و فتنه
هایی را پدید آوردند.
اگر به تاریخ مراجعه کنید مییابید که اولین فتنه و آشوب توسط عایشه
صورت گرفت. این زن سوار بر شتر شد و بر خلاف دستور خدا و رسول او،
مسبب خونریزيهاي بسیار گردید. جنگهاي بعدي نیز از ناحیهي سران
منافقین و معاندین بر آن حضرت تحمیل گردید. امام احمدبنحنبل وابوعبدالرحمن نسائی حدیثی را از رسول اکرم صلیّاللهعلیهوآله نقل
اي ام سلمه! این علی امیرمؤمنان » : کردهاند. آن حضرت به ام سلمه فرمود
و سید مسلمانان و مخزن علوم من و وصی من و باب علم من و در دنیا و
آخرت برادر من است و در مقام اعلا همراه با من است و اوست که با
مراد از ناکثین، طلحه و زبیر .« ناکثین و قاسطین و مارقین جنگ میکند
و عایشه و مراد از قاسطین، معاویه و اتباع او و منظور از مارقین خوارج
نهروان میباشد.
با عدهاي از صحابه منتظر رسولخدا » : از ابو سعید نقل شده است که
بودیم. آن حضرت در حالی که بند نعلین ایشان پاره شده بود؛ به سوي ما
آمد. نعلین را به علی علیهالسلام سپرد. امیرمؤمنان علیهالسلام مشغول
دوختن نعلین شد. پیامبر صلیّاللهعلیهوآله رو به ما کرده و فرمود: به
همان صورت که من با کفار و مشرکین بر اساس ظاهر قرآن جنگ کردم،
یکی از شما براساس تأویل قرآن جنگ خواهد کرد. ابوبکر گفت: آیا آن
شخص من هستم؟ فرمود: خیر! عمر گفت: آیا من آن فرد خواهم بود؟
1 با توجه به این .« فرمود: خیر ولیکن آن شخص، دوزنده نعلین من است
حدیث، جنگهاي امیرالمؤمنین مورد تصویب خدا و پیامبر بوده است.
مشی و مرام و سیاست علی علیهالسلام همان مشی و مرام و سیاست
رسولالله صلّیاللهعلیهوآله بوده است. چرا چنین نباشد و حال آنکه
امیرالمؤمنین علیهالسلام باب مدینه علم نبوي و عالم به غیب و شهود
بوده است؟!
1 - ینابیعالموده، سلیمان بلخی حنفی، باب 11 ، ص 59شیخ: معناي این جمله که علی عالم به غیب و شهود بوده است را
نفهمیدم. لطفاً بیشتر توضیح دهید.
واعظ: علم به غیب یعنی احاطه به بواطن امور و آگاهی بر اسرار پوشیده
عالم و امور غیبیه
شیخ: از شما انتظار نداشتم که عقاید باطل غلات شیعه را بیان کنید.
علم به غیب از مختصات ذات باریتعالی است و احدي با او شریک نیست.
واعظ: عقیدهي ما مطابق نص صریح قرآن مجید است.
شیخ: اتفاقاً عکس عقیدهي شما نص صریح قرآن است و با دلایل قرآنی
میتوان اثبات کرد که علم غیب مختص خداوند متعال است.
واعظ: ممنون میشوم اگر تعدادي از این آیات و دلایل را بفرمایید.
شیخ: آیات زیادي در قرآن داریم که من تنها به چند نمونه از این
مجموعه اشاره میکنم. در آیهي 6 سوره انعام میفرماید: (وعنده مفاتح
الغیبلا یعلمها إلا هو) 1 و در آیهي 31 سوره هود میفرماید: (ولا أقول
لکم عندى خزائن الله ولا أعلم الغیب) 2 و در آیهي 65 سوره نمل:
(قللا یعلم من فی السموات والأرضالغیب إلا الله) 3 و در آیهي 179
سورهي آل عمران آمده است: (وما کان الله لیطلعکم علی الغیب) 4 با
1 - کلید خزائن غیب نزد خدا است و کسی جز خدا بر آن آگاه نیست.
2 - و نمیگویم من به شما که خزائن خدا نزد من است و نه مدعیم که از علم غیب حق آگاهی
دارم.
3 - بگو که در همه آسمانها و زمین جز خدا کسی از علم غیب آگاه نیست.
4 - خداي متعال همه شما را از سر غیب آگاه نسازد.
PDF created with pdfFactory Pro trial version FinePrint | Print the way you want
شهابی در شب 185
توجه به این آیات حتی از شخص نبی مکرم صلیّاللهعلیهوآله نیز نفی علم
غیب شده است تا چه رسد به علی علیهالسلام!
واعظ: اگر ما بخواهیم معانی آیات قرآن را به خوبی بفهمیم ناگزیر لازم
میآید همهي آیات قرآن را کنار هم بگذاریم و یا لااقل اگر به اول آیهاي
استشهاد میکنیم؛ آخر همان آیه را هم ببینیم.
شیخ: منظورتان چیست؟
واعظ: در ادامهي همین آیهاي که از سوره آل عمران قرائت کردید، آمده
است: (ولکن الله یجتبی من رسله من یشاء) 1 و نیز چند آیهي بعد از
آیهاي که از سورهي هود قرائت کردید میفرماید: (تلک من أنباء الغیب
نوحیها إلیک ما کنت تعلمها أنت ولا قومک من قبل هذا) 2و در
آیهي 43 از سورهي آلعمران از قول حضرت عیسی آمده است که:
(وأنبئکم بما تأکلون وما تدخرون) 3 بر طبق این آیه حضرت عیسی
ادعاي علم غیب کرده است و در این ادعایش صادق نیز بوده است.
نتیجهاي که از این جمعبنديها گرفته میشود این است که علم غیب
ذاتاً مخصوص پروردگار است؛ ولی خداوند متعال بر طبق حکمت و مشیت
خود از این علم به برخی از برگزیدگان خود افاضه میکند. لذا علم غیب
خدا ذاتی و علم غیب انبیاء و خلفا افاضی است.
شیخ: آیا علی علیهالسلام پیغمبر بوده است که به او هم از این علم افاضه
شده باشد؟
1 - ولیکن براي این مقام از پیغمبران خود هر که را مشیت او تعلق گرفت برگزیند.
2 - از اخبار غیب است که پیشاز آنکه ما به تو وحی کنیم تو و قومت هیچ از آن آگاه نبودید.
3 - و به شما از غیب خبر دهم که در خانههایتان چه میخورید و چه ذخیره میکنید
۴٧٢ ترجمھ شماره ۶٩٠٠ / - 2 میزانالاعتدال، ذھبي، ۵
فایل پیوست 42957