X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    صفحه 435 از 437 نخستنخست ... 335425434435436 ... آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 6,511 به 6,525 از 6550
    1. Top | #6511
      کاربر انجمن

      تاریخ عضویت
      22 آبان 1401
      نوشته ها
      97
      نمایش مشخصات
      گوشه‌ی چشم بگردان و مقدر گردان
      ما که هستیم در این دایره‌ی سرگردان؟!

      دور گردید و به ما جرأت مستی نرسید...
      چه بگوییم به این ساقی ساغرگردان!

      این دعایی است که رندی به من آموخته است
      بار ما نه بیفزا، نه سبک‌تر گردان!

      غنچه‌ای را که به پژمرده شدن محکوم است
      تا شکوفا نشده، بشکن و پرپرگردان

      من کجا بیشتر از حق خودم خواسته‌ام؟
      مرگ حق است، به من حق مرا برگردان!
      حرف بزن حرف بزن سال هاست
      تشنه ی یک صحبت طولانی ام....

    2. Top | #6512
      Eve
      کاربر باسابقه
      کاربر برتر

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      10 آذر 1395
      نوشته ها
      2,146
      نمایش مشخصات
      اگر گم می‌شوم در چشم تو، تقصیر از من نیست
      که چشمت قدر صدها جنگ، مفقودالاثر دارد ...
      "تو؛ آفتاب نبودی که بی‌دریغ بتابی"
      فدا سرت، پیش میاد!

    3. Top | #6513
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      23 آبان 1400
      نوشته ها
      334
      نمایش مشخصات
      دلی  است در بَرَم از  آبگینه نازک تر  
      که گر غبار نشیند بر او شکسته شود
      .
      .
      اسیر بازی و رسوای مردمش نکنی
      سپرده‌ام «دل»خود را به تو ، گمش نکنی...
      به هوش باش دلی را به سهو نَخْراشی

      به ناخنی که توانی گره گشایی کرد...🌿: )

    4. Top | #6514
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      14 تیر 1397
      نوشته ها
      1,295
      نمایش مشخصات
      عافیت می‌طلبی، پای خم از دست مده
      که بلاها همه در زیر سر هشیاری است
      هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست...

    5. Top | #6515
      کاربر انجمن

      تاریخ عضویت
      22 آبان 1401
      نوشته ها
      97
      نمایش مشخصات
      جز من اگرت عاشقِ شیداست، بگو
      ور میل دلت به جانب ماست، بگو

      ور هیچ مرا در دلِ تو جاست، بگو
      گر هست بگو... نیست بگو... راست بگو!
      حرف بزن حرف بزن سال هاست
      تشنه ی یک صحبت طولانی ام....

    6. Top | #6516
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      14 تیر 1397
      نوشته ها
      1,295
      نمایش مشخصات
      سیل دریا دیده هرگز بر نمی‌گردد به جوی
      نیست ممکن هر که مجنون شد دگر عاقل شود
      هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست...

    7. Top | #6517
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      14 تیر 1397
      نوشته ها
      1,295
      نمایش مشخصات
      بی رنج، زین پیاله کسی می نمی‌خورد
      بی دود، زین تنور بکس نان نمیدهند
      تیمار کار خویش تو خودخور، که دیگران
      هرگز برای جرم تو، تاوان نمیدهند
      هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست...

    8. Top | #6518
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      23 آبان 1400
      نوشته ها
      334
      نمایش مشخصات
      «دلتنگی» ؛
      مفهومی که مدتهاست بهش فکر میکنم
      به اینکه دلتنگی یه حسه ، درده، درمونه، زخمه یا یه نیرو ؟
      نیرویی که از بیرون به ما هجوم میاره برای یادآوری و مرور خاطرات و به رخ کشیدنِ فقدان یا دوری از چیزی یا کسی که برای ما عزیزترین بوده ...

      یا زخمی که بر پیکره ی آدمیزاده
      زخمی که سیلیِ تیغ حقیقت رو چشیده و مدتهاست که خون اش بند نیومده ...

      دلتنگی همون معناییه که شاید شاعر ها و نویسنده های زیادی رو پناهنده ی خودش کرده
      همونی که محمود درویش در وصفش می‌نویسه :
      «گفت : از دلتنگی بگو
      گفتم : دلتنگی یعنی صدای محبوبت را بشنوی ،
      روی برگردانی و کسی آنجا نباشد ...»

      و شهریار میگه :
      «تنگ مپسند دلی را که در او جا داری...»

      ما آدما دلتنگ که میشیم ،پناه می‌بریم
      به نوشتن ، به سرودن ، به آشپزی کردن ، نقاشی کردن ، نواختن ، خوابیدن ، قدم زدن و ...
      و بی شک اگر دلتنگی نبود
      ذوق و هنر خیلی از آدم ها نمایان نمیشد و برای همیشه توی نطفه ، میمُرد...

      دلتنگی شاید همون اشکی باشه که از دریچه چشمامون جاری میشه ،
      همون آهی که از سینه آدمیزاد بلند میشه
      همون موی سپیدی باشه که لابه لای موهامون میبینیمش
      همون موجودی که غالبا آخر شبا
      با ما هم‌صحبت و همنشین میشه
      و چنبره میزنه روی قلب مون ...

      اما اگه از من بپرسن، میگم
      دلتنگی یجور «دفاعه»
      یجور حصار
      حصاری که اومده تا ما رو تو آغوش خودش محافظت کنه
      محافظت در برابر تمام افکار و احساساتی که وقت و بی وقت به ما هجوم میارن .

      سالها با مفهوم دلتنگی جنگیدم ؛
      از همون بچگی که دلم برای مدادرنگی و اسباب بازی های قدیمی ام تنگ میشد و دیگه نداشتم شون
      تا بعد ها که بزرگتر شدم و دلم تنگ شد
      برای تمام عزیزای از دست رفته مون که زیر خروار ها خاک خوابیدن
      برای همه عزیزایی که عشق شون توی قلب هامون بود و به جبر روزگار ،دستاشون توی دستامون نه ...

      سالها از دلتنگی فرار کردم تا رسیدم به این نقطه ؛
      دلتنگی ها شاید تو مرحله اول برای ما شکننده و آزار دهنده باشن اما
      قطعا به مرور زمان ما رو پخته تر و مقاوم تر میکنن
      اونا اومدن تا ما کنارشون قد بکشیم و بزرگ بشیم و آماده ی زخم های سرسخت تره زندگی...
      با دلتنگیاتون نجنگید عزیزای دلم
      که شبیه زخم کهنه ای بشه که یه روز سر باز می‌کنه و نفس گیر میشه
      دلتنگی ها جزئی جدانشدنی از ماست
      اونا رو سفت تو بغل بگیرین و اول از همه سعی کنیم خودمون درکش کنیم ...



      پ‌.ن :
      تابحال اینجا ننوشته بودم
      اما دلم میخواست این دل نوشته از جودیه انجمن تو تاپیک شعری که برام مثل یه خونه و سرپناه قدیمی می مونه و هنوزم عزیزه برام ، به یادگار بمونه
      به امید اینکه شاید روزها ، ماه ها ، سالها و شاید نسل ها بعد از ما بخونن و شاید ذره ای به درک دردِ دلتنگی شون کمکی کنه و مرهمی باشه
      هرچند موقت ...
      خواه ناخواه خیلی از شعرهای ما توی این تاپیک بوی دلتنگی میدن ...
      هرچند به ظاهر چندتا واژه و مصرع و قافیه باشن
      که دلتنگی های واقعی تو چارچوب هیچ حرف و کلمه ای نمی گنجن...

      «دلم تنگ است و دستم از تو کوتاه
      خودت را جای من ،امشب بغل کن...»

      دوستدار شما :
      جودی : )
      به هوش باش دلی را به سهو نَخْراشی

      به ناخنی که توانی گره گشایی کرد...🌿: )

    9. Top | #6519
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      14 تیر 1397
      نوشته ها
      1,295
      نمایش مشخصات
      نیست پروا تلخکامان را ز تلخیهای عشق
      آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است
      هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست...

    10. Top | #6520
      Eve
      کاربر باسابقه
      کاربر برتر

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      10 آذر 1395
      نوشته ها
      2,146
      نمایش مشخصات
      وعده‌ی وصل به فردا دهی و می‌دانی
      هر که امروز تو را دید، به فردا نرسد ...
      "تو؛ آفتاب نبودی که بی‌دریغ بتابی"
      فدا سرت، پیش میاد!

    11. Top | #6521
      کاربر نیمه فعال

      تاریخ عضویت
      31 تیر 1404
      نوشته ها
      284
      نمایش مشخصات
      مگو خود را کنار دیگران تنها نمی‌بینی
      تو تنهایی! فقط تنهایی خود را نمی‌بینی

      رفیقا! شادمانی‌های عالم جاودانی نیست
      مگر اندوه را در خنده‌ی گل‌ها نمی‌بینی

      اگر نامی ز خسرو ماند از افسون شیرین بود
      *به غیر از عشق اکسیری در این دنیا نمی‌بینی*

      کجا این حسن بی‌اندازه در تصویر می‌گنجد
      تو از عکس خودت زیباتری اما نمی‌بینی

      به جای دیدن آیینه‌ها در چشم ما بنگر
      بدی از چشم خود می‌بینی و از ما نمی‌بینی

      شدی در چشم‌هایش خیره، ای دل سادگی کردی
      از این پس هیچ‌کس را غیر او زیبا نمی‌بینی

    12. Top | #6522
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      14 تیر 1397
      نوشته ها
      1,295
      نمایش مشخصات
      چشمم فتاد بر تو و آبم ز سر گذشت
      و اندیشه‌ام نبود که طوفان من شوی
      هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست...

    13. Top | #6523
      Eve
      کاربر باسابقه
      کاربر برتر

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      10 آذر 1395
      نوشته ها
      2,146
      نمایش مشخصات
      تا جان بود از مهر رُخش بر نکنم دل
      گر میر نهد بندم و گر پیر دهد پند ...
      "تو؛ آفتاب نبودی که بی‌دریغ بتابی"
      فدا سرت، پیش میاد!

    14. Top | #6524
      کاربر اخراجی

      تاریخ عضویت
      18 آذر 1399
      نوشته ها
      90
      نمایش مشخصات
      ز بس «نشد» شنیدم از لبِ ایّامِ خویش
      فرو نشست به دل، شورِ طلب‌کامِ خویش

      آرزوهام همه در حسرتِ فردا مردند
      مانده‌ام خیره به ویرانهٔ ایّامِ خویش

      نه دگر شوقِ رسیدن، نه هوای آغاز
      گم شدم در دلِ این چرخهٔ ناکامِ خویش

      روزگار آمد و آرام، ولی سخت، کشید
      خطِّ بطلان به سرِ دفترِ الهامِ خویش

      آن‌چه می‌خواست دلم، دست نیامد هرگز
      ماندم آوارهٔ اندیشهٔ ابهامِ خویش

      خنثی‌ام، سردتر از سایهٔ بی‌رنگِ غروب
      بی‌خبر مانده ز خود، در دلِ ابهامِ خویش

      نه امیدی به فردا، نه گریزی ز گذشته
      مانده‌ام خیره به پایانِ ناتمامِ خویش

    15. Top | #6525
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      14 تیر 1397
      نوشته ها
      1,295
      نمایش مشخصات
      ای گل، تو ز جمعیت گلزار، چه دیدی
      جز سرزنش و بد سری خار، چه دیدی
      ای لعل دل افروز، تو با اینهمه پرتو
      جز مشتری سفله، ببازار چه دیدی
      رفتی به چمن، لیک قفس گشت نصیبت
      غیر از قفس، ای مرغ گرفتار، چه دیدی
      هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست...

    صفحه 435 از 437 نخستنخست ... 335425434435436 ... آخرینآخرین

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 106 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 106 مهمان)

    کلمات کلیدی این موضوع




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن