«دلتنگی» ؛
مفهومی که مدتهاست بهش فکر میکنم
به اینکه دلتنگی یه حسه ، درده، درمونه، زخمه یا یه نیرو ؟
نیرویی که از بیرون به ما هجوم میاره برای یادآوری و مرور خاطرات و به رخ کشیدنِ فقدان یا دوری از چیزی یا کسی که برای ما عزیزترین بوده ...

یا زخمی که بر پیکره ی آدمیزاده
زخمی که سیلیِ تیغ حقیقت رو چشیده و مدتهاست که خون اش بند نیومده ...

دلتنگی همون معناییه که شاید شاعر ها و نویسنده های زیادی رو پناهنده ی خودش کرده
همونی که محمود درویش در وصفش می‌نویسه :
«گفت : از دلتنگی بگو
گفتم : دلتنگی یعنی صدای محبوبت را بشنوی ،
روی برگردانی و کسی آنجا نباشد ...»

و شهریار میگه :
«تنگ مپسند دلی را که در او جا داری...»

ما آدما دلتنگ که میشیم ،پناه می‌بریم
به نوشتن ، به سرودن ، به آشپزی کردن ، نقاشی کردن ، نواختن ، خوابیدن ، قدم زدن و ...
و بی شک اگر دلتنگی نبود
ذوق و هنر خیلی از آدم ها نمایان نمیشد و برای همیشه توی نطفه ، میمُرد...

دلتنگی شاید همون اشکی باشه که از دریچه چشمامون جاری میشه ،
همون آهی که از سینه آدمیزاد بلند میشه
همون موی سپیدی باشه که لابه لای موهامون میبینیمش
همون موجودی که غالبا آخر شبا
با ما هم‌صحبت و همنشین میشه
و چنبره میزنه روی قلب مون ...

اما اگه از من بپرسن، میگم
دلتنگی یجور «دفاعه»
یجور حصار
حصاری که اومده تا ما رو تو آغوش خودش محافظت کنه
محافظت در برابر تمام افکار و احساساتی که وقت و بی وقت به ما هجوم میارن .

سالها با مفهوم دلتنگی جنگیدم ؛
از همون بچگی که دلم برای مدادرنگی و اسباب بازی های قدیمی ام تنگ میشد و دیگه نداشتم شون
تا بعد ها که بزرگتر شدم و دلم تنگ شد
برای تمام عزیزای از دست رفته مون که زیر خروار ها خاک خوابیدن
برای همه عزیزایی که عشق شون توی قلب هامون بود و به جبر روزگار ،دستاشون توی دستامون نه ...

سالها از دلتنگی فرار کردم تا رسیدم به این نقطه ؛
دلتنگی ها شاید تو مرحله اول برای ما شکننده و آزار دهنده باشن اما
قطعا به مرور زمان ما رو پخته تر و مقاوم تر میکنن
اونا اومدن تا ما کنارشون قد بکشیم و بزرگ بشیم و آماده ی زخم های سرسخت تره زندگی...
با دلتنگیاتون نجنگید عزیزای دلم
که شبیه زخم کهنه ای بشه که یه روز سر باز می‌کنه و نفس گیر میشه
دلتنگی ها جزئی جدانشدنی از ماست
اونا رو سفت تو بغل بگیرین و اول از همه سعی کنیم خودمون درکش کنیم ...



پ‌.ن :
تابحال اینجا ننوشته بودم
اما دلم میخواست این دل نوشته از جودیه انجمن تو تاپیک شعری که برام مثل یه خونه و سرپناه قدیمی می مونه و هنوزم عزیزه برام ، به یادگار بمونه
به امید اینکه شاید روزها ، ماه ها ، سالها و شاید نسل ها بعد از ما بخونن و شاید ذره ای به درک دردِ دلتنگی شون کمکی کنه و مرهمی باشه
هرچند موقت ...
خواه ناخواه خیلی از شعرهای ما توی این تاپیک بوی دلتنگی میدن ...
هرچند به ظاهر چندتا واژه و مصرع و قافیه باشن
که دلتنگی های واقعی تو چارچوب هیچ حرف و کلمه ای نمی گنجن...

«دلم تنگ است و دستم از تو کوتاه
خودت را جای من ،امشب بغل کن...»

دوستدار شما :
جودی : )