دارم سکته میکنم،
مها بهم پیام داد و تبریک گفت سر صبحی😭😭
و آیسون. این یکی رو خیلی سوپرایز شدم... بعد گفت داشتم عکسارو نگاه میکردم...
نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این پا و آن پا میکرد..نانوا به او گفت:چرا انقدر نگرانی؟؟
گفت : گوسفندانم را رها کرده ام و آمده ام نان بخرم ، میترسم گرگ ها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت : چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده ای؟
گفت :سپرده ام اما او خدای "گرگها" هم هست