بسم الله
سلام..
اینجا صرفا هر از گاهی شعرهایی با مضمون همت و تلاش و گاهی هم زندگینامه دانشمندان، یا روش های مطالعه که پیگیری میکنم میزارم...باشد که موثر وافع شود![]()
بسم الله
سلام..
اینجا صرفا هر از گاهی شعرهایی با مضمون همت و تلاش و گاهی هم زندگینامه دانشمندان، یا روش های مطالعه که پیگیری میکنم میزارم...باشد که موثر وافع شود![]()
و إن لو إستقاموا علی الطریقة لأسقیناهم ماء غدقا
ویرایش توسط f6710 : 13 اردیبهشت 1405 در ساعت 11:48
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
●▪︎●▪︎●▪︎●
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است
بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی
●▪︎●▪︎●▪︎●
همایی چون تو عالیقدر حرص استخوان تا کی؟!
دریغ آن سایهٔ همت که بر نااهل افکندی
و إن لو إستقاموا علی الطریقة لأسقیناهم ماء غدقا
فایل پیوست 111913
روزالیند فرانکلین
فرصت بشه از زندگینامه اش بنویسم
واجعل لسان صدق فی الاخرین
و إن لو إستقاموا علی الطریقة لأسقیناهم ماء غدقا
ویرایش توسط f6710 : 13 اردیبهشت 1405 در ساعت 11:55
ایشون هم رابرت لفکوویتز، برنده نوبلاز کتاب زندگینامه ایشون هم مینویسم انشالله...
و إن لو إستقاموا علی الطریقة لأسقیناهم ماء غدقا
پشت کردن بر دو عالم، رو به حق آوردن است
می برد این نعل وارون تا به منزل عشق را
وصل آب زندگانی در سیاهی بسته است
دامن شبهاست دامان وسایل عشق را
عشق چون دریا به تلخی بود در عالم مثل
شکرستان ساخت آن شیرین شمایل عشق را
گرچه غیر از دل ندارد منزلی این راه دور
گر به ظاهر پای رفتارست در گل عشق را
دیدن عاشق دلی از سنگ خواهد سخت تر
هست از هر زخم، شمشیری حمایل عشق را
دام راه خضر نتواند شدن موج سراب
دامن افشاندن ز دنیا نیست مشکل عشق را
و إن لو إستقاموا علی الطریقة لأسقیناهم ماء غدقا
اگر چه کعبه مقصد نصیب هر دل نیست
ز پا فتادن این راه، کم ز منزل نیست
گذشتن از لب میگون یار دشوارست
وگرنه از می گلرنگ توبه مشکل نیست
دل تو لنگر تسلیم را ز کف داده است
وگرنه موج خطر هیچ کم ز ساحل نیست
حجاب نیست ز هم حسن و عشق را صائب
میان ذره و خورشید چرخ حایل نیست
و إن لو إستقاموا علی الطریقة لأسقیناهم ماء غدقا
دیوانه خموش به عاقل برابرست
دریای آرمیده به ساحل برابرست
گردی که خیزد از قدم رهروان عشق
با سرمه سیاهی منزل برابرست
رحم است بر کسی که نرست است از خودی
این قید با هزار سلاسل برابرست
دلگیر نیستم که دل از دست داده ام
دلجویی حبیب به صد دل برابرست
می رقصی از نشاط می ناب، غافلی
کاین رقص با تپیدن بسمل برابرست
دست از طلب مدار که دارد طریق عشق
از پا فتادنی که به منزل برابرست
آخر به وصل شمع چو پروانه می رسد
هر دیده را که روشنی دل برابرست
صائب ز دل به دیده خونبار صلح کن
یک قطره اشک گرم به صد دل برابرست
و إن لو إستقاموا علی الطریقة لأسقیناهم ماء غدقا
تا نسوزد، عود در مجمر ندارد آدمی
تا نگرید، آب در گوهر ندارد آدمی
تا نپیچد سر ز دنیا، سرندارد آدمی
تا نریزد برگ از خود، بر ندارد آدمی
تا نگردد استخوانش توتیا از بار درد
جان روشن، دیده انور ندارد آدمی
تا نبندد راه خواهش بر خود از سد رمق
در نظرها، شان اسکندر ندارد آدمی
تا نگردد در طریق پاکبازی یک جهت
راه بیرون شد ازین ششدر ندارد آدمی
تا ز آه سرد و اشک گرم باشد بی نصیب
سایه طوبی، لب کوثر ندارد آدمی
تا نیفشاند غبار جسم از دامان روح
باده بی درد در ساغر ندارد آدمی
تا به عیب خود نپردازد ز عیب دیگران
حاصلی از دیده انور ندارد آدمی
روزیش هر چند بی اندیشه می آید ز غیب
غیر ازین اندیشه دیگر ندارد آدمی
جز وبال و حسرت و افسوس، هنگام رحیل
بهره ای از جمع سیم و زر ندارد آدمی
خط باطل می توان بر عالم از سودا کشید
بی جنون مغز خرد در سر ندارد آدمی
کی ربایندش ز دست هم عزیزان جهان؟
پشت خود چون سکه تا بر زر ندارد آدمی
عمر جاویدست مدی کوته از احسان او
یادگاری از سخن بهتر ندارد آدمی
بی سر پرشور، تن دیگ ز جوش افتاده ای است
بی دل بی تاب، بال و پر ندارد آدمی
می شود تیغ حوادث زین سپر دندانه دار
بی کلاه فقر بر تن سر ندارد آدمی
عیسی از راه تجرد بر سرآمد چرخ را
پایه ای از فقر بالاتر ندارد آدمی
چون نمکدانی است صائب کز نمک خالی بود
شورشی از عشق اگر در سر ندارد آدمی
و إن لو إستقاموا علی الطریقة لأسقیناهم ماء غدقا
تایر کویر رو میدونم قیمتش را ، ولی تایر قدس چنده؟
وقتی تاس آدم بد نشست، بد نشست .
این دنیا یه نخود بهم مردونگی نشون نداده که براش یه دنیا مردونگی کنم
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)