
نوشته اصلی توسط
JUST_FOR_MY_MOM
چون سنم بالا بود ،و شرایط اقتصادی کشور و....استرس داشتم ولی همیشه توکل کردم به خدا و آروم میشدم.
فردای روز اعلام نتایج فک کنم یکشنبه موقع اذان مغرب در حال خوندن شیمی دهم بودم ،۲ روز بعد از اربعین بود...که یهو ی صدا انگار تو گوشم گفت
بخون چه فایده (استغفرالله،زبانم لال) دیگه مادرت کنارت نخواهد بود...تا الان نخوندی اذیتش کردی بعد این بخون چه فایده...فقط میخواستی مادرت اذیت کنی....
اولش همش گریه کردم و کردم ....ولی آروم نشدم.
بعد دعا خوندم و.نماز ....حتی توبه کردم ! قول دادم نماز و روزه و حجاب رعایت کنم.
حس میکردم بهم وحی شده....