ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد
حافظ
یکی شد شیخ و آن دیگر برهمن
که دارد عشق در سرها اثرها
اگر مشتاق صاحبخانه باشی
ندارد فرق مسجد با کلیسا
از جان بشنیدهام نوای غم تو
نی خود جانهاست ذرههای غم تو
آن صورتها که در درون میآیند
تابند چو ذره در هوای غم تو
مولوی
آسوده خاطرم که تو در خاطر منی
گر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی
ای چشم عقل خیره در اوصاف روی تو
چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی
سعدی
من به بعضی چهرهها چون زود عادت میکنم
پیششان سر بر نمیآرم ، رعایت میکنم
همچنان که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه رنج تو باشم رفع زحمت میکنم
یاد بگذشته چو آن دورنمای وطن است***که شود بر افق شام غریبان ترسیم
پای دوست داشتنت ایستادهام...
مثلِ درختِ کاج
روبروی پاییز...
در حال حاضر 14 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 14 مهمان)