من و تو آن دو خطیم آری!موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود
حسین منزوی
دنگ... دنگ ...
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است.
سهراب سپهري
تا ابد در اوج قدرت زيستن
ملك هستي را مسخر داشتن
بر تو ارزاني كه ما را خوش تر است
لذت يك لحظه مادر داشتن
فريدون مشيري
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است...
و هيچ چيز نه اين دقايق خوشبو، كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش،
نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شبوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد.
سهراب سپهري
دلواپسی ام نیست چه باشی، چه نباشی
احساس تو کافی ست چه متن و چه حواشی
از خویش گذشتم، ببرم خاک کن، اما
شعرم چه؟ نه! بی ذوق مبادا شده باشی
می خواستم از تو بنویسم که مدادم
خندید: چه مانده است مرا تا بتراشی
مجموعه آماده ی نشرم-خبر بد
یک خالی پر، خط به خطش روح خراشی
شصت و سه غزل له شده در زلزله ی من
شصت و سه نفس، شصت و سه حس متلاشی
نفرین نه، سؤال است: چگونه دلت آمد-
بارانم! اسیدانه به من زخم بپاشی؟
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
و ندایی که به من میگوید : گر چه شب تاریک است دل قوی دار، سحر نزدیک است
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود
و ندایی که به من میگوید : گر چه شب تاریک است دل قوی دار، سحر نزدیک است
در حال حاضر 13 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 13 مهمان)