موج آرام نگاهت ،لاف دریا را شکست ازحصار شب گذشت و مرز فردا را شکست
تورا تیشه دادم ک هیزم کنی...ندادم که با تیشه بر فرق مردم زنی
یار با ماست چه حاجت كه زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
سر ارادت ماو آستان حضرت دوست...که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست
تا توانی به جهان خدمت محرومان كن به دمی یا قدمی یا قلمی یا درمی
یکی بچه گرگ میپرورید...چو پرورده شد خواجه از هم درید
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست... تا ندانند رقیبان که تو منظور منی سعدی
یوسف مصر را بگو سكه به نام خود مزن هر پسری عزیز شد یاد پدر نمی كند
دل دراین پیرزن عشوه گر دهر نبند...کین عروسیست که در عقد بسی داماد است
تا هستم ای رفیق ندانی كه كیستم روزی سراغ وقت من می آیی كه نیستم
مردم از درد ونمی آیی به بالینم هنوز....مرگ خود میبینم ورویت نمیبینم هنوز
ز حسرت لب شیرین هنوز میبینم که لاله میدمد از خون دیده فرهاد
دست از طلب ندارم تا کام من برآید...یا تن رسدبه جانان یا جان ز تن برآید
در شبي پر ستاره و آرام دختري در عذاب مي ميرد دختري در عذاب تنهايي غرق در التهاب مي ميرد
دارم از زلـف تـو اسـبـاب پـریـشـانـی جـمع ای ســر زلــف تــو مــجــمــوع پـریـشـانـیـهـا
در حال حاضر 12 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 12 مهمان)
نمایش برچسبها