درد دل پیش که گویم،
غم دل با که خورم...؟
روم آن جا که مرا
محرم اسرار آن جاست
سعدی
تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم
به دریایی درافتادم که پایانش نمیبینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمیدانم
فراقم سخت میآید ولیکن صبر میباید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم
مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه میپرسی که روز وصل حیرانم
نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن
مانند طاووسی نکو من دیبهها پوشیدهام
پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده
زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیدهام
تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی
زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیدهام
<مولانا>
من از آن نیم که چون نی اگرم زنی بنالم / که نوازشی است هر دم زدن تو بینوا را
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
اگر در دیده مجنون نشینی/به غیر از خوبی لیلی نبینی
تو کی دانی که لیلی چون نکویی است/کزو چشمت همین بر زلف و رویی است
تو قد بینی و مجنون جلوه ناز/تو چشم و او نگاه ناوک انداز
تو مو بینی و مجنون پیچش مو/تو ابرو،او اشارت های ابرو
چقد دلم برا این تاپیک تنگ شده بودراستی اون عکس آواتارتم عوض کن خدایی پسر گلیه ولی نمی دونم چرا همش احساس می کنم داره تو گوشم داد می زنه احساس می کنم کر شدم
دل به دله، دله این دله دل مرده بده/ددل که بد آآآآآآآآآردههههههههههمحمد علیزده خواهشا با ریتمه آهنگش به خونین
بهتر از این یادم نیومد
![]()
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست/ما به فلک می رویم عزم تماشا که راست
ما به فلک بوده ایم یار ملک بوده ایم/باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست
مولانا
ینی ما رو با ای نقلت زرشک به حساب آوردی
دل درین پیرزن عشوه گر دهر مبند/کین عروسیست که در عقد بسی داماد است
عذر می خوام دیگه شیرازی بازیم به اوج خودش رسید پست قبلت و فقط آخرش و خوندم که ه داشت
جانم از آتشفشان ها گذر مي کند
با خويشتن در جنگم
از خود عبور مي کنم
تو آن سوي من ايستاده اي
و لبخند مي زني
و لبخند تو آن قدر بها دارد
که به خاطرش از آتش بگذرم
من طلا خواهم شد
مي دانم .
در حال حاضر 14 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 14 مهمان)