دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
مثل شهری جنگی ام که سالها بعد از نبرد
بازسازی گشته اما باز هم آباد نیست
بستگی دارد که از "زندان" چه تعریفی کنیم
هیچکس در هیچ جای این جهان آزاد نیست
تو گر آیی طرب آید بهشت آید بهار آید ...
زمان نمی ایستد و لحظه ها می روند
قدر زندگی و باهم بودن را بیشتر بدانیم
لطفا با تامل ببینید...
من دغدغه دارم این روزها درسرزمینی زندگی میکنم که درآن دویدن سهم کسانی است که نمیرسندو رسیدن سهم کسانی است که نمیدوند.
دهانت غنچه چشمت نرگس و رخ لاله حیرانم/که در یک شاخ چون پیدا شد این گل های گوناگون...
ویرایش توسط doctor Hastii : 03 مرداد 1395 در ساعت 10:11
در حال حاضر 14 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 14 مهمان)