دست برگ را در دست باد
دست ساحل را در دست آب
میبینم
و دست هایم در جیب
به تو فکر میکنم
دست برگ را در دست باد
دست ساحل را در دست آب
میبینم
و دست هایم در جیب
به تو فکر میکنم
من به غمگین ترین حالت ممکن شادم !
مستیم و ندانیم شب از چند گذشتهست
پُر کن قدحی دیگر و بی چون و چرا باش ...
"تو؛ آفتاب نبودی که بیدریغ بتابی"
فدا سرت، پیش میاد!
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمیکنم ...
"تو؛ آفتاب نبودی که بیدریغ بتابی"
فدا سرت، پیش میاد!
ما را به تو سری است که کس محرم ان نیست
گر سر برود سر تو با کس نگشاییم
آه ای جان
آخر تا کی سرگردان...
روزی که جهان خواست بایستد
بگو به گونه ای از چرخش بماند
که من در نزدیکترین فاصله
از تو مرده باشم ....
من به غمگین ترین حالت ممکن شادم !
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه ی خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست شور من می شکفد
مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
تلخی زندگی ما همچو شهد شیرین است
من و تو می دانیم
زندگی آغازی است که به پایان راهی است
زندگی آمدن و بودن و جاری شدن است
زندگی رفتن خاموش به یک تنهایی است
من و تو می دانیم
ویرایش توسط Alireza2510 : 12 آذر 1401 در ساعت 10:32
من در پی رد تو کجا و تو کجایی
دنبال تو دستم نرسیده است به جایی
ای «بوده» که مثل تو نبوده است ، نگو هست
ای «رفته» که در قلب منی گرچه نیایی
تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
آه ای جان
آخر تا کی سرگردان...
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)