کاش میتونستم بهت بگم از زندگی لذت ببر، تو زندگی بیشترین اهمیت رو به خودت بده حقیقتا کسی جز خودت اینقدر اهمیت نداره، طلاهم بخر![]()
16 روز دیگه 19 سالم میشه
حس حال باحالی بود خوش گذشت با تو
امسال چیزی رو تجربه کردی که همه بچگی بابتش نگران بودی
اینکه هیچ هیچ دوستی نداشتی مگر دورادور و با خودت خلوت یعنی تموم این یکسال فقط خودم دوست خودم بودم
درس نخون بودی عیب نداره
19 سالگی درس رو جبران میکنم
افرین که رشته ای که از بچگی دوست داشتی رو داری با منطق و توانایی هات نگاش میکنی هرچمد وقتی یکی رو تو اون جایگاه میبینی نزدیکه غش کنی
کاش هیچ وقت تموم نمیشدی اما من قول میدم همیشه مثل تو خوب بمونم و نذارم غبار بزرگسالی و زندگی روی دلم بشینه![]()
اللهم عجل لولیک الفرج
خدا محدود به زمان و مکان نیست
پس دغدغه زمان رو نداشته باش و مطمئن باش خدا تلاشات رو میبینه
هیچی نمیگفتم فقط مثل جسی و والتر تو سکانس آخر برکینگ بد بهم نگاه میکردیم
Do not take life too seriously. You will never get out of it alive
بابت اتفاقاتی که تو توی رخدادش نقش نداشتی خودتو سرزنش نکن. تو نمیتونی همه چیزو با هم کنترل کنی گاهی اوقات نیازه که وا بدی و بعضی مسائل رو به سرنوشت و تقدیرت بسپاری
بهش میگم که نگران نباشه و گریه نکنه و واسه رسیدن به چیزی دست و پا نزنه اون چیزی که برای تو عه خودش میاد سمتت(:
اینو سه سال پیش نوشتم
احساس میکنم جدیدا گذر زمان رو نمیتونم متوجه بشم. مفهوم آینده و گذشته برام خیلی گنگ شده.
این تایپک برای نصیحت کردن گذشته بود اما من دارم از گذشته خودم نصیحت میشنوم! "قرار نیست طوفان تمون بشه"
یادآوری خوبی بود، ممنون.دارم سعی میکنم بخاطر بیارم آیا مفهوم طوفان در ذهن پری سه سال پیش با مفهوم طوفان
در پری حال یکیه؟شاید ما با طوفان های متفاوتی روبه هستیم، اما خیلی خوب میدونم جفتمون از یه چیز رنج میبریم...
نمیدونم سه سال دیگه همچنان این تایپک رو میخونم یا نه. اما امیدوارم حداقل در نسخه آینده با اون رنج کنار اومده باشم
ما
بیرون زمان ایستادهایم
با دشنۀ تلخی
در گردههایمان
کاش هیچوقت هیچی رو جدی نمیگرفتی
کاش اینقد الکی سماجت نمیکردی
کاش زودتر باورات رو عوض میکردی
کاش هیچوق سرت رو تو گوشی نمیکردی
کاش همون سری اول از ایران میرفتی و نمیگفتی ایران درست میشه
کاش به هیچی اونقد بها نمیدادی که سرش اینقد بهم ریخته و زمخت شدی.
وای یه عزیزی بهم امتیاز داد سر این پست
دوباره خوندمش
اصلاخیلی عجیبه که ۱۸ سالگی اینجا نوشتم
۲۰ سالگی نوشتم
۲۲ سالگی نوشتم
و این روزا که تازه ۲۵ سالم شده ^^
قبلا فک میکردم بشم ۲۵ خیلیییی بزرگ شدماما خدایی الان حس میکنم
نهایتاااا ۳ سال از ۱۸ سالگیم گذشته و همون آدمم
دیگه خود گذشتمو سرزنش و نصیحت نمیکنم
میدونم هرررتصمیمی اونموقع گرفتم در لحظه بهترین کاری بوده که بلد بودم
و هنوزم همون دخترم با یه عالمه هدف و آرزو ... هیچی قدیمی و کهنه نشده
زندگی هم همیشه بالا پایبن خودشو داره
هیچوقت راحت نمیشه پس لازم نیس تو شرایط سخت خیلی نقش قربانی بگیریم
چون این مشکل تموم شه بعدی قراره بیاد
و نقش ما دقیقا زندگی کردن با همه بالا پاییناس
حالا شاید ۲۸ سالگی بازم یکی بهم امتیاز داد اومدم باز نوشتم![]()
و خدایی که در این نزدیکی
میزند لبخندی
به تمام گره هایی که تصور دارم
همگی کور شدند...!
در حال حاضر 4 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 4 مهمان)