X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    صفحه 3 از 11 نخستنخست ... 234 ... آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 31 به 45 از 152
    1. Top | #31
      کاربر نیمه فعال

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      03 شهریور 1392
      نوشته ها
      240
      نمایش مشخصات




      گــــــــــــــ ــاهی دلم میخواهد خرمایی بخورم! فاتحه ای بخوانم برای روحم!!! شادیش ارزانی آنهایی که.... بودن و رفتنم برایـــــــــــ ـــــــــشان فرقی ندارد!





      سـکوت" خطرناکتر از "حـرفهای نیشدار" است!
      بدونِ شَـك کسی که "سُکــوت" مـی کــند؛
      روزی حرفهایش را سرنوشت به شما خواهد گفت...



    2. Top | #32
      کاربر نیمه فعال

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      03 شهریور 1392
      نوشته ها
      240
      نمایش مشخصات

    3. Top | #33
      کاربر نیمه فعال

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      03 شهریور 1392
      نوشته ها
      240
      نمایش مشخصات
      معرفت درگرانيست به هرکس ندهند
      پرطاوس گران است به کرکس ندهند

    4. Top | #34
      کاربر فعال

      تاریخ عضویت
      11 فروردین 1392
      نوشته ها
      513
      نمایش مشخصات
      خدایا مرا تنها مگذار که مبادا نگاهم به نگاه بنده ای از "جنس خاک" محتاج شود... .

      با خوندن این یاد این جمله افتادم

      انسان خود ب خود نمی افتد اگر بیفتد از سمتیست ک تکیه کرده...
      تو نقش اول این عاشقونه ای
      من با تو گیشه ها رو فتح میکنم

    5. Top | #35
      کاربر انجمن

      تاریخ عضویت
      29 مرداد 1392
      نوشته ها
      5
      نمایش مشخصات
      من حرفی نمیزنم این خودش کلی حرف میزنه با ادم

      نامردان : داریوش

      فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
      فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
      در کویری سوت و کور
      در میان مردمی با این مصیبتها صبور
      وای جنگل را بیابان می کنند
      دست خون آلود را درپیش چشم خلق پنهان میکنند
      هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
      آنچه این نامردمان یا جان انسان می کنند

    6. Top | #36
      کاربر انجمن

      تاریخ عضویت
      13 شهریور 1392
      نوشته ها
      3
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط milad4274 نمایش پست ها
      خدایا مرا تنها مگذار که مبادا نگاهم به نگاه بنده ای از "جنس خاک" محتاج شود... . با خوندن این یاد این جمله افتادمانسان خود ب خود نمی افتد اگر بیفتد از سمتیست ک تکیه کرده...
      در زمین عشقی نیست که زمینت نزندآسمان را دریاب

    7. Top | #37
      کاربر انجمن

      تاریخ عضویت
      13 شهریور 1392
      نوشته ها
      3
      نمایش مشخصات
      زندگی سخت نیست ما سختش میکنیم عشق قشنگ نیست.ما قشنگش میکنیم دل ما تنگ نیست.ما تنگش میکنیم دل هیچکس سنگ نیست ما سنگش میکنیم.سعی کن دریابی که مسافری آسمانی هستی.و فقط برای لحظه ای کوتاه در این جا به سر می بری.و سپس روانه ی دنیایی دلفریب و بی نظیر می شوی.فکرت را به این زندگی کوتاه و این زمین کوچک محدود نکن.عظمت روحی را که درون توست ، به یاد داشته باش.

    8. Top | #38
      کاربر نیمه فعال

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      03 شهریور 1392
      نوشته ها
      240
      نمایش مشخصات
      به جای اینکه بخوای بشریت را تغییر بدهی خودت راتغییربده

    9. Top | #39
      همکار سابق انجمن
      کاربر باسابقه

      Mariz
      تاریخ عضویت
      05 مرداد 1391
      نوشته ها
      1,181
      نمایش مشخصات

      روزگار غریبیست نازنین (احمد شاملو)


      دهانت را می بویند


      مبادا که گفته باشی دوستت می دارم


      دلت را میبویند


      روزگار غریبیست نازنین


      و عشق را


      کنار تیرک راه بند


      تازیانه می زنند


      عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد


      در این بن بست کج و پیچ سرما


      آتش را


      به سوخت بار سرود و شعر


      فروزان می دارند.


      به اندیشیدن خطر مکن.


      روزگار غریبیست نازنین


      آن که بر در می کوبد شباهنگام


      به کشتن چراغ آمده است.


      نور را در پستوی خانه نهان باید کرد


      آنک قصابانند


      بر گذرگاه ها مستقر


      با کنده و ساتوری خون آلود


      روزگار غریبیست نازنین


      و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند


      و ترانه را بر دهان.


      شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد


      کباب قناری


      برآتش سوسن و یاس


      روزگار غریبیست نازنین


      ابلیس پیروز مست


      سور عزای ما را بر سفره نشسته است.


      خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد...

      باید انداختش دور...همین.

      قلب آهنی
      ویرایش توسط Amiir : 17 شهریور 1392 در ساعت 17:54 دلیل: افزودن عنوان

    10. Top | #40
      کاربر نیمه فعال

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      03 شهریور 1392
      نوشته ها
      240
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط AّmIr.:.ــــــ نمایش پست ها

      دهانت را می بویند


      مبادا که گفته باشی دوستت می دارم


      دلت را میبویند


      روزگار غریبیست نازنین


      و عشق را


      کنار تیرک راه بند


      تازیانه می زنند


      عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد


      در این بن بست کج و پیچ سرما


      آتش را


      به سوخت بار سرود و شعر


      فروزان می دارند.


      به اندیشیدن خطر مکن.


      روزگار غریبیست نازنین


      آن که بر در می کوبد شباهنگام


      به کشتن چراغ آمده است.


      نور را در پستوی خانه نهان باید کرد


      آنک قصابانند


      بر گذرگاه ها مستقر


      با کنده و ساتوری خون آلود


      روزگار غریبیست نازنین


      و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند


      و ترانه را بر دهان.


      شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد


      کباب قناری


      برآتش سوسن و یاس


      روزگار غریبیست نازنین


      ابلیس پیروز مست


      سور عزای ما را بر سفره نشسته است.


      خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد...

      همه جا پر شده که

      دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

      من می گـــــویـم حق دارند

      چون دوست داشتن های ما بودار است

      بوی سوء استفاده

      بوی خیانت

      بوی دروغ و بازی می دهد...

    11. Top | #41
      همکار سابق انجمن
      کاربر باسابقه

      Mariz
      تاریخ عضویت
      05 مرداد 1391
      نوشته ها
      1,181
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط گل بو نمایش پست ها
      همه جا پر شده که
      دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
      من می گـــــویـم حق دارند
      چون دوست داشتن های ما بودار است
      بوی سوء استفاده
      بوی خیانت
      بوی دروغ و بازی می دهد...

      هنوز در این ده کوره میابی مردمانی که دوست داشتنشان از نمازشان پاک تر است...عشقشان از نمازشان صادقانه تر است...
      باید انداختش دور...همین.

      قلب آهنی

    12. Top | #42
      کاربر نیمه فعال

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      03 شهریور 1392
      نوشته ها
      240
      نمایش مشخصات

    13. Top | #43
      کاربر نیمه فعال

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      03 شهریور 1392
      نوشته ها
      240
      نمایش مشخصات

    14. Top | #44
      همکار سابق انجمن
      کاربر باسابقه

      Mariz
      تاریخ عضویت
      05 مرداد 1391
      نوشته ها
      1,181
      نمایش مشخصات
      باز باران ،
      با ترانه ،
      با گهرهای فراوان
      می‌خورد بر بام خانه .

      من به پشت شیشه ، تنها
      ایستاده در گذرها
      رودها راه اوفتاده .

      شاد و خرّم
      یک دو سه گنجشکِ پرگو
      باز هر دم
      می‌پرند این‎سو و آن‌سو .

      می‌خورد بر شیشه و در
      مشت و سیلی
      آسمان امروز دیگر
      نیست نیلی .
      یادم آرد روز باران
      گردش یک روز دیرین
      خوب و شیرین
      توی جنگلهای گیلان :

      کودکی ده ‎ساله بودم
      شاد و خرّم ،
      نرم و نازک
      چست و چابک .

      از پرنده ،
      از چرنده ،
      از خزنده ،
      بود جنگل گرم و زنده .

      آسمان آبی چو دریا
      یک دو ابر اینجا و آنجا
      چون دل من ، روز روشن .

      بوی جنگل تازه و تر
      همچو مِی ، مستی‎دهنده
      بر درختان می‌زدی پر
      هرکجا زیبا پرنده .
      برکه‎ها آرام و آبی
      برگ و گل ، هرجا نمایان
      چتر نیلوفر درخشان
      آفتابی .

      سنگها از آب جسته ،
      از خزه پوشیده تن را
      بس وزغ آنجا نشسته
      دم‎به‎دم در شور و غوغا .

      رودخانه
      با دوصد زیبا ترانه
      زیر پاهای درختان
      چرخ می‌زد ، چرخ می‌زد همچو مستان .

      چشمه‎ها چون شیشه‎های آفتابی
      نرم و خوش در جوش و لرزه
      توی آنها سنگریزه
      سرخ و سبز و زرد و آبی .

      با دوپای کودکانه
      می‌دویدم همچو آهو ،
      می‌پریدم از سر جو
      دور می‌گشتم زِ خانه ...
      می‌کشانیدم به پایین
      شاخه‌های بید مشکی
      دست من می‌گشت رنگین
      از تمشک سرخ و مشکی .

      می‌شنیدم از پرنده
      داستانهای نهانی
      از لب باد وزنده
      رازهای زندگانی .

      هرچه می‎دیدم در آنجا
      بود دلکش ، بود زیبا
      شاد بودم ،
      می‌سرودم :

      « روز ! ای روز دلارا !
      داده‎ات خورشیدِ رخشان
      این‎چنین رخسار زیبا
      ورنه بودی زشت و بی‎جان ! »

      « این درختان
      با همه سبزی و خوبی
      گو ، چه می‎بودند جز پاهای چوبی
      گر نبودی مهر رخشان ؟ »

      « روز ، ای روز دلارا !
      گر دلارایی‌ست از خورشید باشد
      ای درخت سبز و زیبا !
      هرچه زیبایی‌ست از خورشید باشد . »

      اندک‎اندک ، رفته‎رفته ، ابرها گشتند چیره
      آسمان گردید تیره
      بسته شد رخساره خورشید رخشان ،
      ریخت باران ، ریخت باران ...

      سبزه در زیر درختان
      رفته‎رفته گشت دریا
      توی این دریای جوشان
      جنگل وارونه پیدا ....

      بس گوارا بود باران !
      به ! چه زیبا بود باران !
      می‌شنیدم اندر این گوهرفشانی
      رازهای جاودانی ، پندهای آسمانی :

      « بشنو از من ، کودک من ،
      پیش چشم مرد فردا
      زندگانی ، خواه تیره ، خواه روشن
      هست زیبا ! هست زیبا ! هست زیبا ! »
      باید انداختش دور...همین.

      قلب آهنی

    15. Top | #45
      کاربر نیمه فعال

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      03 شهریور 1392
      نوشته ها
      240
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط AّmIr.:.ــــــ نمایش پست ها
      باز باران ،
      با ترانه ،
      با گهرهای فراوان
      می‌خورد بر بام خانه .

      من به پشت شیشه ، تنها
      ایستاده در گذرها
      رودها راه اوفتاده .

      شاد و خرّم
      یک دو سه گنجشکِ پرگو
      باز هر دم
      می‌پرند این‎سو و آن‌سو .

      می‌خورد بر شیشه و در
      مشت و سیلی
      آسمان امروز دیگر
      نیست نیلی .
      یادم آرد روز باران
      گردش یک روز دیرین
      خوب و شیرین
      توی جنگلهای گیلان :

      کودکی ده ‎ساله بودم
      شاد و خرّم ،
      نرم و نازک
      چست و چابک .

      از پرنده ،
      از چرنده ،
      از خزنده ،
      بود جنگل گرم و زنده .

      آسمان آبی چو دریا
      یک دو ابر اینجا و آنجا
      چون دل من ، روز روشن .

      بوی جنگل تازه و تر
      همچو مِی ، مستی‎دهنده
      بر درختان می‌زدی پر
      هرکجا زیبا پرنده .
      برکه‎ها آرام و آبی
      برگ و گل ، هرجا نمایان
      چتر نیلوفر درخشان
      آفتابی .

      سنگها از آب جسته ،
      از خزه پوشیده تن را
      بس وزغ آنجا نشسته
      دم‎به‎دم در شور و غوغا .

      رودخانه
      با دوصد زیبا ترانه
      زیر پاهای درختان
      چرخ می‌زد ، چرخ می‌زد همچو مستان .

      چشمه‎ها چون شیشه‎های آفتابی
      نرم و خوش در جوش و لرزه
      توی آنها سنگریزه
      سرخ و سبز و زرد و آبی .

      با دوپای کودکانه
      می‌دویدم همچو آهو ،
      می‌پریدم از سر جو
      دور می‌گشتم زِ خانه ...
      می‌کشانیدم به پایین
      شاخه‌های بید مشکی
      دست من می‌گشت رنگین
      از تمشک سرخ و مشکی .

      می‌شنیدم از پرنده
      داستانهای نهانی
      از لب باد وزنده
      رازهای زندگانی .

      هرچه می‎دیدم در آنجا
      بود دلکش ، بود زیبا
      شاد بودم ،
      می‌سرودم :

      « روز ! ای روز دلارا !
      داده‎ات خورشیدِ رخشان
      این‎چنین رخسار زیبا
      ورنه بودی زشت و بی‎جان ! »

      « این درختان
      با همه سبزی و خوبی
      گو ، چه می‎بودند جز پاهای چوبی
      گر نبودی مهر رخشان ؟ »

      « روز ، ای روز دلارا !
      گر دلارایی‌ست از خورشید باشد
      ای درخت سبز و زیبا !
      هرچه زیبایی‌ست از خورشید باشد . »

      اندک‎اندک ، رفته‎رفته ، ابرها گشتند چیره
      آسمان گردید تیره
      بسته شد رخساره خورشید رخشان ،
      ریخت باران ، ریخت باران ...

      سبزه در زیر درختان
      رفته‎رفته گشت دریا
      توی این دریای جوشان
      جنگل وارونه پیدا ....

      بس گوارا بود باران !
      به ! چه زیبا بود باران !
      می‌شنیدم اندر این گوهرفشانی
      رازهای جاودانی ، پندهای آسمانی :

      « بشنو از من ، کودک من ،
      پیش چشم مرد فردا
      زندگانی ، خواه تیره ، خواه روشن
      هست زیبا ! هست زیبا ! هست زیبا ! »
      . هر چه نباشد چندین سال می گذرد از آن روزی که این شعر را توی کتابمان خواندیم . نمی دانم چرا امروز مدام این شعر را زمزمه می کنم . به گمانم دلم هوای شمال کرده است ... همین است دیگر ... دلم تنگ شده ... یاد خانه ی پدربزرگ می افتم و سماور همیشه روشن عزیز ...یاد دور هم جمع شدن ها و گل گفتن ها و گل شنیدن ها ... یاد بعداز ظهر های گرمی که یواشکی از خانه می زدیم بیرون و دنبال سنجاقک های بیچاره می کردیم ... یاد سفره ی هفت سین و گوش دادن به تیک تیک ثانیه ها ، و ناگهان صدای ترکیدن توپی از تلویزیون ، و بعد هم تبریک سال نو و اسکناس های نوی پدربزرگ . طعم عیدی های پدربزگ را هیچ وقت یادم نمی رود ... یاد تخم مرغ هایی می افتم که به خیال خودمان رنگشان می کردیم برای سفره ی هفت سین و خودمان شبیه تخم مرغ های رنگی می شدیم ... یادش بخیر آن سالی که دو تا از نوه ها را هم جزو هفت سین حساب کرده بودیم و به هر که می رسیدیم می گفتیم امسال سفره ی ما نه سین داشت ... یادش بخیر شب های عیدی که تا صبح از ذوق عیدی گرفتن خواب به چشممان نمی آمد ... بچه بودیم دیگر ...
      دو سه سالی هست که طعم عیدهامان عوض شده ... پدربزرگ که رفت ، سماور همیشه روشن عزیز هم خاموش شد ... بچه ها بزرگ شدند ... دیگر کسی تا صبح ، انتظار عید را نمی کشد ... تازه می فهمم پدربزرگ برکت خانواده بود ...
      نمی دانم امسال ، لحظه ی تحویل سال کنار خانواده هستم یا نه ... یاد این دوبیتی باباطاهر افتادم :
      غریبی بس مرا دلگیر دارد فلک بر گردنم زنجیــــر دارد
      فلک از گردنم زنجیر بـــردار که غربت خاک دامنگیر دارد

    صفحه 3 از 11 نخستنخست ... 234 ... آخرینآخرین

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)

    کلمات کلیدی این موضوع




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن