جدیدا همش زمان کم میارم اونم ب شدت !!
همیشگیم + هم اتاقیم که برنده ی سفر مشهد شد ...
بهش میگم چیکار میکنی اینقدر خوش شانسی ها ؟!
وقتی اسمشُ گفتن خیلی ریلکس داشت شام میخورد![]()
من اگه برنده شده بودم کل خاندانمو از شرق تا غرب از شمال تا جنوب و all over the Worldباخبر میکردم
رها کن رئیس
جینگ و جینگ ساز میادوو از بالای شیراز میاد
شازده دوماد غم نخور نومزدت با ناز میادیار مبارک بادا ایشالا مبارک بادا
ب شیراز وباغ ارم وعفیف اباد
چ قد دلم برای کوچه هاش تنگ شده
: )))
پ.ن:با لهجه ی شیرازی بخونید شعرو
work hard so that your idols become your rivals.سخت تلاش کن تا الگوهات تبدیل بشن به رقیبات✊🏃
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
شما وقتی می خواستید راه رفتن را یاد بگیرید،دوره های آموزشی گذراندید؟
نه!
فقط تلاش کردید، شکست خوردید و دوباره تلاش کردید و موفق شدید.
الان چرا این کاررا نمی کنید؟👊✊
خدا همیشه انلاینه ... کافیه دلت رو بروز رسانی کنی... اون موقع می بینی ک در تک تک لحظات کنارت بوده و هست و خواهد بود...
ویرایش توسط .MEHRAD. : 03 آبان 1396 در ساعت 15:55
ب عزیزترین فرد زندگیم که الان پیشم نیست
به تن صداش
ب رنگ چشماش
ب خنده هاش
به خودش
به اینکه کاشکه میشد الان پیشم بود نه پیش خدا
به اینکه الان با صدای گریم کل خانواده بیدار میشه
ب اینکه بعد از گذشت سالها حتی ذره ای فراموشش نکردم ..همه چیزش توی یادمه
ب اینکه زود رفت..بدون خدافظی
ب اینکه دارم خفه میشم ....
خدا مواظبش باش..اون عزیزدل من بود ...کسی که باهاش بزرگ شدم
بابا بزرگ لنتی بیا ب خابم دلم برات تنگ شده..لنتی دلم میخاد بازم بغلت کنم..
مواظب مامان بزرگم باش اونم پیشته الان.
دلم برای اونم تنگ شده
وای خدای من الان خفه میشم
(((((
.
بچه ها اگه هنوز این دوتا فرشته مهربون رو دارید بدونید خوشیخت ترین فرد توی جهان هستین..خوشیخت ترین فرد..
بهشون سر بزنید ..هر روز..نزارید دیر بشه..من کل عمرم با اونا بزرگ شدم..وقتی رفتن شکستم ونابود شدم..شما برین پیششون
برید ببوسینشون...بخندونیشون...قبل اینکه دیر بشه
وب جای منم بغلشون کنین...
work hard so that your idols become your rivals.سخت تلاش کن تا الگوهات تبدیل بشن به رقیبات✊🏃
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
شما وقتی می خواستید راه رفتن را یاد بگیرید،دوره های آموزشی گذراندید؟
نه!
فقط تلاش کردید، شکست خوردید و دوباره تلاش کردید و موفق شدید.
الان چرا این کاررا نمی کنید؟👊✊
ویرایش توسط parnia-sh : 04 آبان 1396 در ساعت 01:18
من میفهممت پرنیا ...
سال آخری که مادربزرگم زنده بود ، زمستونش اومد پیش ما ...
بهار سال بعدش فوت کرد ...
وقتی اومد پیشمون ، یه شب من و خودش تو خونه تنها بودیم ...
عکس بابابزرگم رو دیوار بود ...
نیم ساعت باهاش حرف زد ...
گفت دیدی تنهایی بچه هاتُ بزرگ کردم ؟! ...
بی معرفت منُ ول کردی رفتی ...
همینطوری هی حرف زد ... ساکت بودم و نگاش میکردم و گوش میکردم ...
وقتی خبر فوتش رسید ... دو هفته بود که هی میگفتم زنگ بزنم به مامان بزرگ خبری ازش بگیرم ...
نزدم ... زنگ نزدم تا ...
گاهی خیلی زود دیر میشه ... دریابین فرصتا رو ...
ر.ا : به همون
رها کن رئیس
امروز پدر بزرگم بهم زنگ زد حال احوالمو پرسید گفت دلم برات تنگ شده((...یه جوری شدم اصلا وقتی اینو گفت:/......هنوز یادمه که مامان بزرگم وقتی سرطان گرفت روزای آخر بالای سرش قرآن میخوندم به بقیه میگفت منو بگن بیاد
...منم می رفتم میگفرت یه عالمه ماچم میکردم....خدا همه رو بیامرزه....
به اينكه جدا بايد شروع كنم به خوندن
بيوشيمي و فيزيولوژي رو با هم دارم
استاد سال پيش نصف كلاس رو انداخته
و هيچي هم نخوندم تابحال
بابا انصافا حقمون نبود اين همه هم توي دانشگاه درس بخونيم
Sent from my iPhone using Tapatalk
در حال حاضر 154 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 154 مهمان)