X
  • آخرین ارسالات انجمن

  •  

    صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
    نمایش نتایج: از 16 به 30 از 31

    موضوع: فروغ فرخزاد

    1. Top | #16
      کاربر فعال

      تاریخ عضویت
      15 مهر 1394
      نوشته ها
      415
      نمایش مشخصات
      اين شهر
      پُر از صدای پایِ مردمی ست كه
      همچنان كه تو را می بوسند ،
      طناب دارت را می بافند !
      مردمانی كه صادقانه دروغ می گويند
      و عاشقانه خيانت می كنند !
      كاش
      دل ها آنقدر پاک بود
      كه برای گفتن " دوستت دارم "
      نيازی به قسم خوردن نبود ... !!
      فروغ_فرخزاد

    2. Top | #17
      کاربر فعال

      تاریخ عضویت
      07 آبان 1392
      نوشته ها
      490
      نمایش مشخصات
      نام: 810615150_149134.jpg نمایش: 63 اندازه: 59.0 کیلو بایت
      آیا تو چنان که می نمایی ​، تنگی!

    3. Top | #18
      در انتظار تایید ایمیل

      تاریخ عضویت
      19 مهر 1394
      نوشته ها
      124
      نمایش مشخصات
      گر تن بدهی؛ دل ندهی کار خراب است
      چون خوردن نوشابه که در جام شراب است
      گر دل بدهی؛ تن ندهی باز خراب است
      این بار نه جام است و نه نوشابه... سراب است
      اینجا به تو از عشق و وفا هیچ نگویند
      چون دغدغه مردم این شهر حجاب است
      تن را بدهی.. دل ندهی فرق ندارد...
      یک آیه بخوانند گناه تو ثواب است......
      در کشور من ارزش انسان به نقاب است

    4. Top | #19
      در انتظار تایید ایمیل

      تاریخ عضویت
      19 مهر 1394
      نوشته ها
      124
      نمایش مشخصات
      نقل قول نوشته اصلی توسط ehsan-66 نمایش پست ها
      نام: 810615150_149134.jpg نمایش: 63 اندازه: 59.0 کیلو بایت
      .....ببخشید حواسم به پست شما نبود و ندیدمش منم همین پستو گذاشتم شرمنده دادا ولی خو عاشق همی شعرشم....بنااااااازم سلیقتووووو

    5. Top | #20
      کاربر باسابقه

      Mashkok
      تاریخ عضویت
      24 بهمن 1393
      نوشته ها
      581
      نمایش مشخصات


    6. Top | #21
      کاربر باسابقه

      Na-Omid
      تاریخ عضویت
      30 مهر 1393
      نوشته ها
      1,566
      نمایش مشخصات
      نام: images.jpg نمایش: 100 اندازه: 9.5 کیلو بایت

    7. Top | #22
      کاربر اخراجی

      Khoshhalam
      تاریخ عضویت
      14 آذر 1392
      نوشته ها
      1,050
      نمایش مشخصات
      نام: Forogh11.jpg نمایش: 104 اندازه: 108.1 کیلو بایت

      او به من می گوید ا‌ی آغوش گرم

      مست نازم کن، که من دیوانه ام

      من به او می گویم ای آشنا

      بگذر از من، من ترا بیگانه ام



    8. Top | #23
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      05 آذر 1393
      نوشته ها
      2,211
      نمایش مشخصات

    9. Top | #24
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      07 مهر 1392
      نوشته ها
      1,456
      نمایش مشخصات


      دردی که انسان را به سکوت وا میدارد
      بسیار سنگین تر از دردیست
      که انسان را به فریاد وا میدارد....
      وانسان ها فقط به فریاد هم میرسند
      نه سکوت هم....
      فروغ
      ​

    10. Top | #25
      کاربر انجمن

      تاریخ عضویت
      27 آذر 1394
      نوشته ها
      11
      نمایش مشخصات
      لحظه‌ها را دریاب// چشم فردا کور است...

    11. Top | #26
      کاربر باسابقه

      Na-Omid
      تاریخ عضویت
      30 مهر 1393
      نوشته ها
      1,566
      نمایش مشخصات
      ديدگان تو در قاب اندوهسرد و خاموشخفته بودندزودتر از تو ناگفته ها رابا زبان نگه گفته بودنداز من و هرچه در من نهان بودمي رميديمي رهيدييادم آمد كه روزي در اين راهناشكيبا مرا در پي خويشميكشيديميكشيديآخرين بارآخرين لحظه تلخ ديدارسر به سر پوچ ديدم جهان راباد ناليد و من گوش كردمخش خش برگهاي خزان راباز خوانديباز رانديباز بر تخت عاجم نشانديباز در كام موجم كشانديگر چه در پرنيان غمي شومسالها در دلم زيستي توآه هرگز ندانستم از عشقچيستي تو؟كيستي تو؟

    12. Top | #27
      کاربر نیمه فعال

      Mamoli
      تاریخ عضویت
      27 اردیبهشت 1394
      نوشته ها
      306
      نمایش مشخصات
      ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭﻳﺎﺏ
      ﭼﺸﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﻛﻮﺭ ﺍﺳﺖ
      ﻧﻪ ﭼﺮﺍﻏﻴﺴﺖ ﺩﺭ ﺁﻥ ﭘﺎﻳﺎﻥ
      ﻫﺮ ﭼﻪ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﻧﻤﺎﻳﺎﻧﺴﺖ
      ﺷﺎﻳﺪ ﺁﻥ ﻧﻘﻄﻪ ﻧﻮﺭﺍﻧﻲ
      ﭼﺸﻢ ﮔﺮﮔﺎﻥ ﺑﻴﺎﺑﺎﻧﺴﺖ
      فردی به دنبال تایلر داردن درون خود ...








      ویرایش توسط Tzar : 19 فروردین 1395 در ساعت 19:06

    13. Top | #28
      کاربر فعال

      تاریخ عضویت
      15 مهر 1394
      نوشته ها
      415
      نمایش مشخصات
      مردها خیلی هم خوبند ...
      دوست داشتنی و مهربان ..
      عاشق محبت واقعی ...
      گاهی وقتا مثل یه بچه از ته دل خوشحالند ..
      و گاهی مثل یک پیرمرد خسته ...
      اکثرشان تنهایی را تجربه کرده اند ...
      بیشترشان درد کشیده اند ...
      و اکثرا غمهایشان را در وجودشان مخفی کرده اند ..
      خیلی از اشک ها را نگذاشته اند از چشمانشان بیرون بریزد ..
      مردها می روند قدم می زنند
      تا یادشان نرود که به جای گریه باید قدم های محکم داشته باشند ..
      همان هایی که اگر عاشق شوند ؛
      برایتان شاملو می شوند ،و بیستون
      می کنند ...
      و تو بهشت را روی زمین خواهی داشت ...
      آری اینها مرد هستند ...
      #فروغ_فرخزاد


    14. Top | #29
      کاربر باسابقه

      تاریخ عضویت
      07 مهر 1392
      نوشته ها
      1,456
      نمایش مشخصات
      صبر سنگ

      روز اول پیش خود گفتم
      دیگرش هرگز نخواهم دید
      روز دوم باز می گفتم
      لیک با اندوه و با تردید

      روز سوم هم گذشت اما
      بر سر پیمان خود بودم
      ظلمت زندان مرا می کشت
      باز زندانبان خود بودم

      آن من دیوانۀ عاصی
      در درونم های وهو می کرد
      مشت بر دیوارها می کوفت
      روزنی را جستجو می کرد

      در درونم راه می پیمود
      همچو روحی در شبستانی
      بر درونم سایه می افکند
      همچو ابری بر بیابانی

      می شنیدم نیمه شب در خواب
      های های گریه هایش را
      در صدایم گوش می کردم
      درد سیال صدایش را

      شرمگین می خواندمش بر خویش
      از چه رو بیهوده گریانی
      در میان گریه می نالید
      دوستش دارم،نمی دانی

      بانگ او آن بانگ لرزان بود
      کز جهانی دور بر می خاست
      لیک در من تا که می پیچید
      مرده ای از گور بر می خاست

      مرده ای کز پیکرش می ریخت
      عطر شور انگیز شب بوها
      قلب من در سینه می لرزید
      مثل قلب بچه آهوها

      در سیاهی پیش می آمد
      جسمش از ذرات ظلمت بود
      چون به من نزدیکتر می شد
      ورطه تاریک لذت بود

      می نشستم خسته در بستر
      خیره در چشمان رویاها
      زورق اندیشه ام، آرام
      می گذشت از مرز دنیاها

      باز تصویری غبار آلود
      زان شب کوچک، شب میعاد
      زان اطاق ساکت سرشار
      از سعادت های بی بنیاد

      در سیاهی دست های من
      می شکفت از حس دستانش
      شکل سرگردانی من بود
      بوی غم می داد چشمانش

      ریشه هامان در سیاهی ها
      قلب هامان، میوه های نور
      یکدیگر را سیر می کردیم
      با بهار باغهای دور

      می نشستم خسته در بستر
      خیره در چشمان رویاها
      زرورق اندیشه ام، آرام
      می گذشت از مرز دنیاها

      روزها رفتند و من دیگر
      خود نمی دانم کدامینم
      آن من سرسخت مغرورم
      یا من مغلوب دیرینم؟

      بگذرم گر از سر پیمان
      می کشد این غم دگر بارم
      می نشستم شاید او آید
      عاقبت روزی بدیدارم.....
      ​

    15. Top | #30
      کاربر اخراجی

      تاریخ عضویت
      31 فروردین 1398
      نوشته ها
      97
      نمایش مشخصات
      چه کسی گفته زمان طلاست ؟ من مزه مزه اش کردم . زمان عین الکل است !ثانیه ثانیه میسوزاند و میرود در عمق وجودت . مست مست که شدی چشمهایت را باز میکنی و میبینی عمرت گذشته و تو ماندی وخماری از دست رفتن یک عمر!

      فروغ فرخزاد

    صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

    افراد آنلاین در تاپیک

    کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

    در حال حاضر 2 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 2 مهمان)

    کلمات کلیدی این موضوع




    آخرین مطالب سایت کنکور

  • تبلیغات متنی انجمن