الا ای برف!چه می باری بر این دنیای ناپاکی؟بر این دنیا که هر جایشرد پا از خبیثی استمبار ای برف!تو روح آسمان همراه خود داریتو پیوندی میان عشق و پروازیتو را حیف است باریدن به ایوان سیاهیهاتو که فصل سپیدی را سرآغازیمبار ای برف!
الا ای برف!چه می باری بر این دنیای ناپاکی؟بر این دنیا که هر جایشرد پا از خبیثی استمبار ای برف!تو روح آسمان همراه خود داریتو پیوندی میان عشق و پروازیتو را حیف است باریدن به ایوان سیاهیهاتو که فصل سپیدی را سرآغازیمبار ای برف!
باران خیال تو آخر می کشد مرا …
ای کاش بر تن خـیسم چتر میشدی …
چشمان عروسکم را می گیرم
نمی خواهم مثل من ببیند و حسرت بکشدمی ترسم بهانه گیر شود...!
باران خیال تو آخر می کشد مرا …
ای کاش بر تن خـیسم چتر میشدی …
در سرزمین من....هیس دخترها فریاد نمی زنند!هیس دخترها حقی ندارند! هیس دخترها بلند نمی خندند!هیس دخترها باید آرام زندگی کنند!هیس دخترها باید درد را تحمل کنند!هیس دخترها باید بسوزند و بسازند!هیس دخترها باید ظلم و حرف زور را قبول کنند!
دیـــــروز پینوکیـــــو آدم شـــــد
و امـــــروز آدمهـــــا ، پینوکیـــــو ...
منـــ از عـــــاقبت مـــــادربزرگـــ میترســـــم
اگـــــر ، فـــــردا ...
شنـــل قرمـــزے گـــــرگ شـــــود
![]()
این روزها لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم هركس تنها به فكر خویش است به فكر تن خویش !! قحطی امروز قحطی *انسانیت* است !!!
بَـعـضـے وقـت هـا سُکـ♥ــوُت مـیِـکُـنـے ...
چـُوלּ آنـقَـدر رَنـجـیـده اے کِـہ نِـمـے خـوآهـے حـَرفـے بِـزَنـے
بـَـعـضـے وَقـت هـا سُکـــوُت مـیـکُـنـے ...
چُــــوלּ واقـِـعـَا حـَرفـے واســِـه گُـفـتَـלּ نَــدارے
گـآه سُـکــوُت یــہ اِعــتِراضِـــہ
گـــآهــے هـَــمــ بـِـہ اِنــتـِـظـــآر
اَمـا بـیـشـتَـر سُکـُوت واسـہ ایـنـہ کِـہ ...
هـیـچ کَلَمِــہ اے نِـمـے تـوُنـِـہ غَـمے رُو کِـہ تُـو دَر وُجـودت دآرے تــُـوصـیـف کـُـنـِــہ .
.
از خدا بخواین بهم آرامش بده چون واقعا بهش نیاز دارم
واقعا....
چـقــدر سـخـتــ اسـتــ کهـ لبـــریــز باشـے از گفتــטּ ؛
ولــے ...
در هـیــچ ســـویـتـــ مـحــرمـے نبـــاشــد ... !!!
.
از خدا بخواین بهم آرامش بده چون واقعا بهش نیاز دارم
واقعا....
.ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻓﻘﻂ ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎ ﻧﯿﺶ ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ
اما وقتی ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ ﺩﯾﺪﻡ ، ﺷﻨﯿﺪﻡ ، ﺭﻓﺘﻢ ، ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻧﻪ !!!
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻢ ﻧﯿﺶ ﻣﯿﺰﻧﻨﺪ و ﻫﺮﭼﻘﺪﺭ ﺻﻤﯿﻤﯽ ﺗﺮ و ﻋﺰﯾﺰﺗﺮ ، ﻧﯿﺸﺸﺎﻥ ﺳﻤﯽ ﺗﺮ
.
از خدا بخواین بهم آرامش بده چون واقعا بهش نیاز دارم
واقعا....
گاهـــی مـــی ترســـم با مهـــربانـــی هـــایم وارد پرتگاه شــــوم ...
نمــی خواهـــم کســـی واردِ مهـــربانی هـــایم شــــود ...
همـــان بیـــرون بمـــاند بهتـــر است ...
گاهـــی مــــی ترســـم غمگین مــــی شـــوم ...
وقتـــی دشمنــــی بیــــداد مــــی کنــــد
تنهــــا از مهربانــــی هــــا
بــــرای شکستــن و پیــــروزی استفـــــاده مــــی کننــــد ...
ایـــن عــــادلانه نیستــــــــــــ !
.
از خدا بخواین بهم آرامش بده چون واقعا بهش نیاز دارم
واقعا....
زندگی را لحظه به لحظه درد میکشم...
اگر درد داری
تحمل کن
روی هم که تلمبار شد
دیگر نمی فهمی کدام درد از کجاست
کم کم خودش بی حس میشود...
دیشب خدارو دیدم... گوشه ای آرام میگریست... من هم کنارش رفتم وگریستم... هر دو یک درد داشتیم ...
"آدم ها...." عجب از آدمایی،
که نشانههایت رامیبینند و انکارت میکند ...
و عجب از تو که انکارشان رامیبینی و مهربانی میکنی
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد....امشب دلی کشیدم...شبیه نیمه سیبی....که به خاطر لرزش دستانم....در زیر آواری از رنگها ناپدید ماند....
عشق
نه زیبایی میخواد نه ماشین و نه هیچ چیز دیگه ای ...!
فقط و فقط دو تا آدم میخواد ...
تاکید میکنم.... آدم...!!
A SONG OF ICE AND FIRE
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربر و 1 مهمان)