یک نعره مستانه ز جایی نشنیدیم
ویران شود این شهر که میخوانه ندارد
نمایش نسخه قابل چاپ
یک نعره مستانه ز جایی نشنیدیم
ویران شود این شهر که میخوانه ندارد
دل با امید وصل به جان خواست درد عشق
آن روز درد عشق چنین بی دوا نبود
شهریار
در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز
چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود
حافظ
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
از خدا میطلبم صحبت روشن رایی
حافظ
یار گرفتهام بسی، چون تو ندیدهام کسی
شمع چنین نیامدست از در هیچ مجلسی
سعدی
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
شهریار
می بخشی یا الهی، جرم مرا که گاهی
گر غیر حضرت تو، یاری گزیده بودم
عارف طوطی همدانی
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
سعدی
یادایام جوانی جگرم خون می کرد
خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد
ایرج میرزا
دلارامی که پا بر دل گذارد
جفا پاشد که پا بر گل گذارد
تمنایی که دارد یار استامینوفن (علی)
قدم بر چشم ما مشکل گذارد
در خیال آمدی و آینه قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد
بس که دلتنگم اگر گریه کنم میگویند
قطرهای قصد نشان دادن دریا دارد
فاضل نظری
دست طمع چو پیش کسان میکنی دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد
خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
فاضل نظری
تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
سزد اگر همه دلبران دهندت باج
جز عشق نبود هیچ دمساز مرا
نی اول و نی آخهر و آغاز مرا
جان میدهد از درونه آواز مرا
کی کاهل راه عشق درباز مرا
مولوی