دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن بر آید
نمایش نسخه قابل چاپ
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن بر آید
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
( البته منظور حافظ از پدر شدن ، با تجربه شدنه:yahoo (99):)
یــا بــه آهــو روشــان انــس وصــفـا ده یـارب
یـا ز صـاحـبـنـظـران بـازسـتـان ذوق سـلـیـم
شهریـــــار
من خنده زنم بر دل،دل خنده زند بر من
اینجاست که میخندد دیوانه به دیوانه
: )
هر نا کس و کس مي کند آزار دل من
با آنکه به گيتي سر آزار کسم نيست
تو مو می بینی و مجنون پیچش مو
تو ابرو او اشارت های ابرو
وحشی بافقی
هر شب از حسرت ماهی، من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
یقین مرد را دیده بیننده کرد
شد و تکیه برآفریننده کرد
دام تزوير كه گسترديم بهر صيد خلق
كرد مارا پايبند و خود شديم آخر شكار
پروين اعتصامي
نی حریف هر که از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید
دستت مبارک است كه چَک میزند به گوش
دستت مبارک است كه میآورد به هوش
عيسای دستهای مبارک بزن مرا
تا مُردهای به زنده شدن مفتخر شود
دیدمت دورنمای در و بام ای شیراز
سرم آمد به بر سینه سلام ای شیراز
وامداریم سرافکنده ز خجلت در پیش
که پس انداخته ایم اینهمه وام ای شیراز
شهریار
زان یار دلنوازم شکریست با شکایـــــــت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست
در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست