یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی اخزان شود روزی گلستان غم مخور
نمایش نسخه قابل چاپ
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی اخزان شود روزی گلستان غم مخور
راه دل عشاق زد آن چشم خمارین
پیداست ازین شیوه که مست است شرابت
تا در کف نیستی عنانم دادند
از کشمکش جهان امانم دادند
چون شمع، سراغ عافیت می جستم
زیر قدم خویش نشانم دادند بیدل دهلوی
در ناامیدی بس امید است
پایان شب سیه سپید است
تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
براي برفي که آب مي شود دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم
شاملو
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
:)):)):)):)):yahoo (79):
تنها پرانتزی که دوست ندارم
بسته شود لبان توست
وقتی می خندی ...
یکی قطره باران ز ابری چکید :)
خجل شد چو پهنای دریا بدید:))
دخترک اندک اندک در آغوشش جان داد
تن خویش فروخت و نامش عشق داد
ناخدا
:))
دوش آن صنم چه خوش گفت د رمجلس مغانم/با کافران چه کارت گربت نمی پرستی
یک پنجره براي ديدن
يك پنجره براي شنيدن
يك پنجره كه مثل حلقه چاهي در انتهاي خود به قلب زمين ميرسد
و باز ميشود به سوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ
يك پنجره كه دستهاي كوچك تنهايي را
از بخشش شبانه عطر ستاره هاي كريم سرشار ميكند
و ميشود از آنجا خورشيد را به غربت گلهاي شمعداني مهمان كرد
يك پنجره براي من کافی ست...
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودازده از غصه دو نیم افتادست
چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است
این قدر هست که این نسخه سقیم افتادست
در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست
نقطه ی دوده که در حلقه ی جیم افتادست
حافظ
تویی بهانه آن ابر ها که میگریند...
بیا ک صاف شود این هوای بارانی:yahoo (15):
یکی نظر به گل افکند و دیگری به گیاه
ز خوب و ز شب، چه منظور، هر که را نظری است...!
ترسم از آن قوم که بر دردکشان می خندند ... بر سر کار خرابات کنند ایمان را
درود بر حافظ