منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را
هر که باشد، دوست دارد دوستار خویش را
هر نگاهی از پی کاریست بر حال کسی
عشق میداند نکو آداب کار خویش را...وحشی بافقی
نمایش نسخه قابل چاپ
منع مهر غیر نتوان کرد یار خویش را
هر که باشد، دوست دارد دوستار خویش را
هر نگاهی از پی کاریست بر حال کسی
عشق میداند نکو آداب کار خویش را...وحشی بافقی
آنچه از دریا به دریا می رود / از همان جا کامد، آنجا می رود
دنیا که به پایان برسد
دنیایی دیگر خواهند ساخت
و خنده تو جای آفتاب را خواهد گرفت
توانا بود هرکه دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود:دی
در اين دنيا كسي بي غم نباشد
اگر باشد بني آدم نباشد
دستم به تو نمی رسد،
حتی در شعرهایی که با دست خودم می نویسم
پس همچنان در ارتفاع دورترین استعاره ها بمان،
مبادا که دست کسی به تو برسد
در جهان بال و پر خویش گشودن اموز
که پریدن نتوان با پر و بال دگران
نی حدیث راه پر خون میکند
قصه های عشق مجنون میکند
دستم را داغ می گذارم که نبینمت دیگر ،
تو اما هر شب داغم را تازه می کنی
یافتم روشندلی، از گریه های نیمه شب / خاطری چون صبح دارم، از صفای نیمه شب
بیدار شو ای دل که جهان میگذرد
وین مایهٔ عمر رایگان میگذرد
در منزل تن مخسب و غافل منشین
کز منزل عمر کاروان میگذرد
دل من ناگفته درد دارد زیاد
نشسته کنج سینه سوی نیاز
واقعا زیبا بود,نه؟؟؟
:))
زلف بر باد نده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد نكن تا نكني بنيادم...
Sent from my iPhone using Tapatalk
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی
ساده نگذشتم از این عشق خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا((تو))مبادا بشوی...