دل ز دست غم مفر ندارد
ديده غيراز اشک تر ندارد
زندگي دگر ثمر ندارد
نمایش نسخه قابل چاپ
دل ز دست غم مفر ندارد
ديده غيراز اشک تر ندارد
زندگي دگر ثمر ندارد
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
یک قطره آبم که در اندیشه دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
مکن به نامه سیاهی ملامت من مست/ که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت
تیغ دادن در کف زنگی مست
به که آید علم ناکس را به دست
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
مو آن دلدادهی بی خانمانم
مو آن محنت نصیب سخت جانم
مو آن سرگشته خارم در بیابان
که چون بادی وزد هر سو دوانم
مرگ را همسنگ با هجران مدان ای دل که من
بارها سنجیده ام مردن یکی، هجران صد است
تا کـی به تمـنای وصـال تو یـگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
هر بار این درو محکم نبند نرو
این چشمای ترووووو نکن تو بدترو...
هوشنگ ابتهاج.
واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن
در حضورش نیز میگویم نه غیبت میکنم
با صبا افتان و خیزان میروم تا کوی دوست
و از رفیقان ره استمداد همت میکنم
«حافظ»
من ترک چایی کرده بودم سالیانی
موکب به موکب اربعین چایی خورم کرد
دلی نازک بسان شیشه دیرم
اگر آهی کشم اندیشه دیرم
سرشکم گر بود خونین عجب نیست
مو آن نخلم که در خون ریشه دیرم
سید مهیار یار :
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
بنشستند لب بار و دو سه پیمانه زدند :))
در عالم بیوفا کسی خرم نیست**شادی و نشاط در بنیآدم نیست
*****
آن کس که درین زمانه او را غم نیست**یا آدم نیست، یا از این عالم نیست
تندیس بی وفایی،تقدیم به تو ،
با عشق...
وین سازِ بی نوایی، تسلیم تو ،
با عشق...
از خودم
قرض است کارهای بدت نزد روزگار /یک روز اگر ز عمر تو ماند ادا کند
دنیا مرا فروخت ، ولی کاش دست کم
چون بردگان مرا به تماشا نمی گذاشت
تا ولولهٔ عشق تو در گوشم شد
عقل و خرد و هوش فراموشم شد
تا یک ورق از عشق تو از بر کردم
سیصد ورق از علم فراموشم شد
دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
بلکه چون برده مرا هم بفروشند ، نشد
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست
زین همرهان سستعناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
گفتم که یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنچه یافت مینشود آنم آرزوست
تو در اول سر و جان باختی اندر ره عشق
تا بدانند خلایق که فنا شرط بقاست
#یاحسین
تا کی اندر دام وصل آرم تذروی خوش خرام
در کمینم و انتظار وقت فرصت میکنم
مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است
سهم برابر همگان نا برابری ست
تو که باری ز دوشم بر نداری/
میان بار، سر بارم چرایی؟
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
از چرخ به هر گونه همیدار امید
وز گردش روزگار میلرز چو بید
گفتی که پس از سیاه رنگی نبود
پس موی سیاه من چرا گشت سفید
دندان بقصد لعل لبش تیز چون کنم؟ / کان لعل گوهریست، که سفتن نمی توان
خون بسته غنچه وار دل تنگم از فراق / دل تنگم، آن چنان، که شکفتن نمی توان
نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت
نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آن است که نیست
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
https://ganjgah.ir/api/audio/file/3787.mp3
تـــا بــدیــن جـــا بــهر دینــار آمـــدم.................................... .چـــون رســیدم مســت دیــدار آمـــدم:yahoo (35):
مو سوختوم مو برشتوم که تو شونومه نوشتم / چقد خوشحالوم که اومدی تو سرنوشتوم:))
مو سوختم مو برشتم که دیشو نومه نوشتم
آی تاکسی بیو شوفر برو مال اندیمشکوم:))
:yahoo (110): موی سفید ، ناخن بلند ، دستای کثیف / واه و واه و واه
همه اسباب پریشانی ما جمع آمد
تا ز مجموعه آن زلف پریشان شده ایم
من پریشان تر از آنم
که تو می پنداری ...
شده آیا تهِ یک شعر ، تَرَک برداری ؟
یار با ما بی وفایی میکند*
بی گناه از من جدایی میکند
******
شمع جانم را بکشت آن بی وفا*
جای دیگر روشنایی میکند
دلتنگم و دیدار تو درمان من است / بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی / آنچه از غم هجران تو بر جان من است
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پرکن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
همه هست آرزويم که ببينم از تو رويي
چه زيان تو را که من هم برسم به آرزويي
فضيع الزمان رضواني