دور است سر آب از این بادیه هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
نمایش نسخه قابل چاپ
دور است سر آب از این بادیه هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
تا به افسون مالک دلها شویم
این نمیبینیم ما کهاندر گَویم
ما را به چشم سَر مَبین، ما را به چشم سِر ببین
آنجا بیا ما را ببین، کآنجا سبکبار آمدم
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که بر خواست مشکل نشیند
دردیست غیـر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
نعل وارون و کلید فتح از یک آهن است
تن به طوفان میدهم تا ساحلی پیدا شود
گر کند غربال صد ره دورِ گردون خاک را
نیست ممکن همچو من بیحاصلی پیدا شود
رتبهٔ گفتار ما و طوطی شیرین زبان
میشود معلوم اگر روشندلی پیدا شود
دلی نگذاشت در من وعدههای پوچ او صائب
شکست این کشتی از موجِ سراب آهسته آهسته
همای اوجِ سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که محتاج لقاییم
موات از ایجا دور بشم جایی برم که چوک ارم
غیر از خیال خوب خوم چیزی نهسته تو سرم
مگر نه خاکِ ره این خرابه باید شد؟
بیا که کام بگیریم از این جهانِ خراب
به خنجر زمین را میستان کنیم
به نیزه هوا را نیستان کنیم
مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
من دارم میروم؛ مثل برگی که بیصدا از شاخه جدا میشود،
نه به قهر، نه به اختیار…
فقط به حکم باد؛
و در فرودِ این سقوط آرام، خرد شدنم استعارهای از صداییست که شنیده نمیشود....
دردِ ما را نیست درمان الغیاث
هجرِ ما را نیست پایان الغیاث
ثناگوی تو باشد هر گیاهی
اگر سرچشمهٔ زاینده باشی
یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ی ما پیدا بود
مرد اگر گریه کند معترف ضعفش نیست
رود اشکیست که از کوه حکایت دارد
‹ غم زمانه به پایان نمی رسد، برخیز!
به شوق یك نفس تازه در هوای بهار:)🌱
روز وشب دیگر ندارد هرکسی دل داده است
عشق را گفتن معمّایی عجیب و ساده است
تماشای گل و گلشن بدون روی یارم چیست؟
بهار بیتو در چشمم خزانِ جاودان باشد.
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
آنکه از من به تو صدگونه سخن می گوید؛
بخدا عیب تورا نیز به من میگوید
مولانا
در غلغله جمعی و تنها شدهای باز
آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی
شـــعر
یارب، آشفتگیِ زلف به دستارش ده
چشمِ بیمار بگیر و دلِ بیمارش ده
هرکه ویران کرد ویران شد در این آتشسرا
هیزم اول پایه ی سوزاندن خود را گذاشت
تا به کی از غمِ هجران تو نالم، صائب؟
طاقتِ صبر نماندهست، چه تدبیر کنم؟
مرا حلوا هوس کردست حلوا
میفکن وعده حلوا به فردا
مولانا
ای ساربان آهسته ران کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
دایم ز ولایت علی خواهم گفت
چون روح قدس نادعلی خواهم گفت
تا روح شود غمی که بر جان منست
کل هم و غم سینجلی خواهم گفت
مولانا