محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد ،
قصه ی ماست که بر هر سر بازار بماند ...
نمایش نسخه قابل چاپ
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد ،
قصه ی ماست که بر هر سر بازار بماند ...
دی ، پیر می فروش که ذکرش به خیر باد ،
گفتا شراب نوش و غم دل ، ببر ز یاد ...
گفتم به باد می دهدم باده نام و ننگ ،
گفتا قبول کن سخن و هرچه باد ، باد ...!!!
داد چشمانِ تو در کشتن من دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بدمست به هم
هر یک ابروی تو کافیست پیِ کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پیوست به هم؟
من که عیب توبه کاران کرده باشم بار ها ،
توبه از می ، وقت گل ، دیوانه باشم گر کنم ... !!!
من همانم که ندانم لحظه ای جز به پریشانی و اندوه
به که گویم درد دل را که شود تکرار در آینه ی کوه
همت بلند دار که نزد خدا و خلق ،
باشد به قدر همت تو اعتبار تو ...
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم ،
بند را برگسلیم ، از همه بیگانه شویم ...
جان سپاریم ، دگر ننگ چنین جان نکشیم ،
خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم ...
ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون
او به مقصد ها رسید و ما هنوز آواره ایم
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد ،
قصه ی ماست که بر هر سر بازار بماند ...
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی ،
ز کدام باده ساقی ، به من خراب دادی ... !!!
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
شبي مجنون به ليلي گفت کاي محبوب بي همتا
تو را عاشق شود پيدا ولي مجنون نخواهد شد
در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم
تنـــت بــه نــاز طبـــیـبان نیازمـند مباد
وجــود نـازکــت آزرده گـزنـد مباد
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
یه توپ دارم قلقلیه ، سرخ و سفید و آبیه ، میزنم زمین هوا میره نمیدونی تا کجا میره
من این توپو نداشتم ، مشقامو خوب نوشتم ، بابام بهم عیدی داد یه توپ قلقلی داد
دلی کز معرفت نور و صفا دید
ز هر چیزی که دید اول خدا دید
دیگران را اگر از ما خبری نیست ، چه باک ... ،
نازنینا ، تو چرا بی خبر از ما شده ای ... !؟
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دوستان ببخشید میدونم اسپمه شرمنده
ولی الان شما ک اینهمه شعر میتویسین ینی همه رو حفظین؟:|:|
شت:yahoo (39):
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی ... سعدی
یار آن بود که صبر کند بر جفای یار
ترک رضای خویش کند بر رضای یار
روزی هر روزه از یزدان گرفتن مفت نیست ... ،
میدهد روزی ، ولی از عمر روزی می برد ... !!!
درد عشق از تندرستی خوشترست
ملک درویشی ز هستی خوشترست
عقل بهتر مینهد از کائنات
عارفان گویند مستی خوشترست
سعدی
ترک ما کردی ، برو هم صحبت اغیار باش ،
یار ما چون نیستی ، با هر که خواهی یار باش ... !!!
شکوه در مذهب درویش حرام است ولیکن
با چه یاران دغا و دغلی ساخته ام
استاد شهریار
می خواهمت چنان که شب خسته خواب را می جویمت چنانکه لب تشنه آب راقیصر امین پور
از عشق من به هر سو در شهر، گفتگويي ست
من عاشق تو هستم، اين گفتگو ندارد
شهريار
در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم
مرا از خود مران که جز تویی برای من نیست....
تا نباشد چوب تر فرمان نبرند گاو و خر:))
راستی کن که راستان رستند ...
در جهان راستان قوی دستند ...
درد عاشقي را دوايي بهتر از معشوق نيست
شربت بيماري فرهاد را شيرين كنيد
عصري تبريزي
دل در اندیشه ی آن زلف گره گیر افتاد
عاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد
دردی است غیر مردن،کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم،کاین درد را دوا کن