تا کی می صبوح و شکر خواب بامداد / هشیار گرد که گذشت اختیار عمر
نمایش نسخه قابل چاپ
تا کی می صبوح و شکر خواب بامداد / هشیار گرد که گذشت اختیار عمر
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
مُردم ز رشک، تا کی ببینم که جام مَی
لب بر لبت گذارد و قالب تهی کند؟
دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی
مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی
یاد یاد آن که سر کوی توام منزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
آرایه ها: جناس ناقص بین یاد و باد
Sent from my ST25i using Tapatalk
در سرم نیست به جز دیدن تو سودایی
در دلم نیست به جز پیش تو مردن هوسی
یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
آه… آری… این منم… اما چه سود
"او" که در من بود دیگر نیست، نیست
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
من نه منم نه من منم !!!
حضرت مولانا در حال رپ کردن!
چه تاپیک جالبی
مرا چو چین سر زلف تو آورد به دام ؟
نظر بله دانه ی خال بتان چین چه کنم؟
Sent from my ST25i using Tapatalk
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
من چه دانم که چرا از تو جدا افتادم
نیک نزدیک بُدم، دور چرا افتادم...
منم دائم تو را خواهان، تو و خواهان خود دائم
مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی
یاران غمم خورید که غمخوار ماندم
در دست هجر یار گرفتار ماندم...
مرا گویی: مشو غمگین که غمخوارت شوم روزی
ندانم آن، کنون باری، مرا غمخوار می داری
یاد دارم در غروبی سرد سرد
میگذشت از کوچه ما دوره گرد
داد میزد کهنه قالی میخرم
دسته دوم جنس عالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی میخرید ؟
محمدرضا يعقوبى
دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
لیکن از لطف لبت صورت جان می بستم
سعديمعلمت همه شوخی و دلبری آموختجفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت
همه قبیله من عالمان دین بودندمرا معلم عشق تو شاعری آموخت
تا چند خوری دلا غم جان؟
با غم همه وقت در جهادی
یادم نمی کنی و ز یادم نمی روی
یادت بخیر یار فراموشکار من...
نگارا وقت آن آمد که یک دم ز آن من باشی
دلم بی تو به جان آمد بیا تا جان من باشی
یار گرفتهام بسی چون تو ندیدهام کسی
شمع چنین نیامدهست از در هیچ مجلسی
سعدي
یک حرف صوفیانه بگویم اجازتست
ای نوردیده صلح به از جنگ و داوری
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری
يك شب درون قايق دلتنگ
خواندند آن چنان؛
كه من هنوز هيبت دريا را
در خواب
ميبينم
نيما يوشيج
مژده ای دل که مسیحا نفسی می اید // که از انفاس خوشش بوی کسی می اید
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت
تا چشم من فتاد فروغی ب روی او
خورشید برده روشنی از چشم روشنم
مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق
راه مستانه زد و چاره مخموری کرد
درون حبه ای صد خرمن امد
جهانی در دل یک ارزن امد
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
در ره عشق که از سیل بلا نیست گذرا
کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش
شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
غنیمت است چنین شبی که دوستان بینی
یا رب دل شکسته ی خاقانی آن توست
درد دلش به فیض الهی فرونشان
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندی داند
دنیا نیرزد آن که پریشان کنی دلی
زنهار بد مکن که نکرده است عاقلی
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بازی چرخ از این یک دو سه کاری بکند
حافظا گر نروی از در او هم روزی
گذری بر سرت از گوشه کناری بکند
درستی ده هر دلی کو شکست
شفاعت کن هر گناهی که هست
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش به جز ناله شبگیر نبود