ز لب دوختن غنچه را زندگي ست چو بشکفت زان پس پراکندگي است
نمایش نسخه قابل چاپ
ز لب دوختن غنچه را زندگي ست چو بشکفت زان پس پراکندگي است
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل میگوید
بیا بگذر ز تقدریت همین یک کارمان مانده
هر کس بد ما به خلق گوید
ما چهره زغم نمیخراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
ما فقیران قلبمان بی کینه است
دوستی با هرکه کردیم جای اون در سینه است
تو را بــاید مثل مـاه، رو قـله ها نگاه کرد
..............
با هرچی چشم تو دنیا است، فقط تورو نگاه کرد
در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زندبه دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
در نماز و در رکوع و در سجود سر بجنبد دل نجنبد این چه سود
در خرابات مغان نور خدا می بینم
وین عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
ترک دنیا به مردم آموزند / خویشتن سیم و غله اندوزند
در آن ساعت كه خواهن اين و آن مُرد نخواهند از جهان بيش از كفن برد
دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم کنون عزم لقا دارم من اینک رخت بر بستم
دلی دارم چو مرغ پا شکسته / چو کشتی بر لب طوفان نشسته
همه گویند طاهر تار بنوار / صدا چون میدهد تار شکسته
- - - - - - پست ادغام شده - - - - - -
مریدان در این ره ز طفلان کم اند / مشایخ چو دیوار مستحکم اند
هر کجا رفتيم داغي بر دل ما تازه شد سوخت آخر جنس ما از گرمي بازارها
از گنه توبه کن ز طاعت هم / طاعتی کز ریا شود محکم