تا تو را دیدم که داری سنبله بر آفتاب
اسمان حیران بماند از اشک چون پروین من
نمایش نسخه قابل چاپ
تا تو را دیدم که داری سنبله بر آفتاب
اسمان حیران بماند از اشک چون پروین من
نمیشود در عشق تو پنهان شد
بیا که درد دلم را بگویکم اشکارا
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
امده ام که سر نهم عشق تورا به سر برم
اوست نشسته در نطر من به بکجا نظر برم ؟
من بستهام لب طمع، اما نگار من،.............دارد لبان بوسه فریبی که آه ازو
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
((حافظ))
ناز نکن در بر من
من همه نازت میخرم
گر تو نگاه من کنی
یک تنه عاشق میشوم
(شعر ازخودم )
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند
((طبیب اصفهانی))
دلا تا کی در این زندان فریب این و ان بینی
یکی زین چاه ظلمانی بون شو تا جهان بینی
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
چنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کسی چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
دیدی ای دل که اخر ان بیگانه چه کرد ؟
دل و قلبم ببرد و عقل و هواس
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید
تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست
((حافظ))
تا تو نگاه میکنی کار من اه کشیدن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است ؟
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده ی گزند مباد
((حافظ))
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زجر هجری کشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و اخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس