تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است / ای به فدای آن نگاه این چه نگاه کردن است
نمایش نسخه قابل چاپ
تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است / ای به فدای آن نگاه این چه نگاه کردن است
تیغی که آسمانش از فیض خود دهد اب/تنها جهان بگیرد بی منت سپاهی
تو غنچه بودی و بلبل خموش غیرت عشق
به حیرتم که صبا قصه از کجا دانست
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان
چرا که آن گل خندان چنین روا دانست
تا توانی دلی به دست اور
دل شکستن هنر نمیباشد
دوست آن است که بگیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی
یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست
تا خواست لبم سوی تو پیغامی فرستد
از شوق لبت بوسه به پرواز درامد
دل زنده هرگز نگردد هلاک تن زنده دل گر بمیرد چه باک
کاش تا دل میگرفت و میشکست
عشق می امد کنارش مینشست
تو خفته ای و نشد عشق را کرانه پدید / تبارک الله ازین ره که نیست پایانش
شبی مجنون به لیلا گفت که ای محبوب بی همتا
تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد ...!
در چشم من نیاید خوبان جمله عالمبنگر خیال خوبش مژگان من گرفتهمن خسته گرد عالم درمان ز کس ندیدمتا درد عشق دیدم درمان من گرفته