ب تاریکی
ب محو شدن
نمایش نسخه قابل چاپ
ب تاریکی
ب محو شدن
شاید مسخره باشه
ولی الان تنها خواسته ای که دارم
دوس دارم یکی باشه سلیقه اهنگیمون مث هم باشه
براش اهنگ قفلیمو بفرستم
خوبم
ولی خیلی استرس دارم نگرانم
دلم واسه بعضیا تنگ شده
آدم جدید میخوام
خسته ام
به اینکه دیگه چیکار باید بکنم توی طول روز تا زمان بگذره!
جنگنده ها خواب ندارن ؟ :|
با اصفهان مشکلی دارن ؟
اگه اونجا روزه
اینجا ساعت ۲ نصفه شبه
و من فردا باید برم سر کار :|
بمب هاتونم یواش تر بندازید
هی تق و تق
بخدا من چیزی به ارزش دو میلیون دلار داشتم با احترام میزاشتم روی زمین
همینجوری ول میکنین از اسمون به امون خدا و میرین
دلم برات تنگ شده باباااااا
اه
خیلی وقت بود اینجا نیومده بودما
یادش بخیر پارسال این موقع با استرس درس میخوندم و اتمام حجت میکردم که مهمونا اومدنی من پیششون نمیرم تو اتاق میمونم درس میخونم :yahoo (23)::yahoo (23)::yahoo (23):
یه بوی پلاستیک خاصی
که معمولاً تو تحریر فروشی ها هست و ی بوی تازگی خاصی داره .
به زندگی که هعی از هم میپاشه و دوباره روزی از نو
به نگرانی ها و نگاهای زیر چشمی بابا
به بغضی که 3 نفر همزمان کردیم
به اینکه چجوری خودشو نگه داشت
به دیشب که هعی باهاش حرف میزدم که فراموش کنه که یکم حالش بهتره
به اینکه چرا تو اینجور موقغیتی میبینمش استرس میگیرم؟چه رفتارش تند باشه چه مهربون
به نگرانی که داره با اینکه دوره
همین.
ب ارزوهای از دست رفته ادما و خودم
این چن مدت بیشتر درباره ارزوی ادما شنیدم و چه ساده همه دل کندن
کاش میشد بغلشون کرد : (
سیدنی سویینی تو فیلم reality شده جاسوس نیرو هوایی ایران !
خوشحالم که میدونه وجود داریم : )
به آینده ای که بدون او بگذره...
به سختی آینده...
به مرگ
به آینده پوچ
به روزگار پوچ
به هرچیزی ...
به اینکه پس کی وضعیت ایران درست میشه
پوسیدیم بخدا
نه میتونم کتاب بخونم نه درس
همه کارام اینترنتی هستش و ... کاری از دستم برنمیاد .
به تاپیک های زیرو
و چند نفر دیگه
دارم ب این فکر میکنم واقعاًاااا صبح زود بیدار شدن انگیزه میخواد
خودم ی زمانی ۴ ۵ صبح بیدار بودم
الان برام محال میاد ،ذهنم مثل اون موقع ها کاش آزاد تر بود
دارم به تاجر های خیلی موفق بینالمللی فکر میکنم
کلا زندگی عجیبه
همش حس left out بودن از زندگی دارم ،همش انگار براش ساخته نشدم ،هیچی کافی و خوب نیس و راضی کننده نیست (و کاملا آگاهم فقط زاییده ی ذهن من هست این موضوع)
به اینکه خوشحال نیستم ،امروز خیلی فکر کردم که چی خوشحالم میکنه و واقعاً چیزی به ذهنم نرسید ،ارامش ندارم واقعا و تنها چیزیه که میخوام
دارم فکر میکنم چی میشه بالاخره این جنگ کی تموم میشه
دارم به خود آقای قلم چی فکر میکنم
دارم به جادی فکر میکنم
دارم به همکلاسیام فکر میکنم که بعضی هاشون ارشد میخونن حتما و بعضی ها هم اپلای (به من چه ربطی داره :| هیچ ربطی)
دارم به اون اقا فکر میکنم که اومده بود سخنرانی و مفهوم کلی اچن یکساعت و خوردی هم اخرش معلوم نشد چی بود ولی خب ادم دنیا دیده ای بود و پر از تجربه
به اون خنده ها دارم فکر میکنم
اوکی من بعضی جاها واقعاً شانس هم داشتم (ولی الان فقط احساس بدبخت بودن دارم)
نصف مشکلاتم بخاطر مقایسه کردنه
دارم فکر میکنم اخرش چی میشه
مسیر ناجوره
افتضاحه
ذهنم روزی ده هزار بار سناریو میچینه چند روزه ،امروز یکم موفق شدم مهار کنم هی میگفتم استاپ ،کِی پس خلاص میشم ؟
دارم به اون روزا فکر میکنم ،روزای بدی بودن واقعاً ،برن برنگردند
اخرش چی میشه آخه
دارم فکر میکنم از اهنگ گوش دادن دیگه خوشم نمیاد
دارم به خیلی چیزها فکر میکنم که بیشتر تک تکش اعصابم رو خورد میکنه .