به خودخواهیای میم!
راستش حذف کردن یهویی آدما کار خیلی سختیه
من پذیرفتم که ذات آدما هیچ وقت عوض نمیشه، حتی اگه هزاران بار فرصت جبران بهشون داده بشه
به اینکه حس میکنم شعور داشتن نه ربطی به تحصیلات داره، نه به سن و سال!
(حالا شاید بپرسین که پس به چی ربط داره؟ باید عرض کنم که فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه:)) ولی میدونم به اون دو مورد هیچ ربطی نداره:| )
تو میتونی بارها و بارها بیای منو بابت انتخابی که کردم سرزنش کنی، و من فقد یه لبخند کوچولو بزنم و چیزی نگم
از زیاد وقت گذاشتن برای کسی که خودشو میزنه به نفهمی خسته و درموندهام
ازدواجی که از روی عشق نباشه، میشه عادت!
و من از عادت کردن بیزارم ...
به دلخوریایی که فقد یه سکوت جوابشونه
به همون یه جملهی مامان: «دلم برات تنگ میشه»
همونجا جلو جمع زدم زیر گریه، یه کم لوس بازی بود ولی واقعا بغضی شده بودم
به نقاشیایی که با رنگ انگشتی رو دیوارای خونه کشیدیم ..
به ذرت مکزیکیایی که تو ظرف یکبار مصرف ریخته بودیم واسه اینکه ظرف نشوریم:))
به حرفای ف، میگفت تو هیچ وقت بزرگ نمیشی:))
به زبان انگلیسی و رویا پردازیای ما سه تا
قراره با ممد جون کلاس برداریم، خدا بخیر کنه:))
به بستنی کاپلیمون که از بس حواسش به گوشیش بود نصف بیشترشو من خوردم:))
به کتک زدنامون:))
تا همدیگه رو سیاه و کبود نکنیم نمیخوابیم:|:))
به ایدههایی که تو سرمه ولی تا عملیشون نکردم نباید راجبشون حرف بزنم
به پیشنهادایی که واسه خرید کادو میداد
انقد گرون و سنگین بودن حتی اگه همهی پولمو هم خرج میکردم باز نمیتونستم بگیرمشون:|
به غرغرای سار
به فیلم ترسناک امشب
به گرمای صگ ذوب اینجا
به فحشای جدید:))
به امیدی که خودش باعث شد خاموش بشه ...
