اعتراف می کنم اول دبیرستان که بودم یه روز که برای اولین و آخرین بار تو عمرم گوشی بردم مدرسه وقتی مامانم زنگ زد ریجکت کردم....:|:|:| دیگه این که رفتم خونه و چی انتظارم و می کشید بماند.....:)):)):))
نمایش نسخه قابل چاپ
اعتراف می کنم اول دبیرستان که بودم یه روز که برای اولین و آخرین بار تو عمرم گوشی بردم مدرسه وقتی مامانم زنگ زد ریجکت کردم....:|:|:| دیگه این که رفتم خونه و چی انتظارم و می کشید بماند.....:)):)):))
اعتراف میکنم اسمم مهیار نیست! اسمم رو دوست ندارم خو...
و همینطور اعتراف میکنم که برخلاف تصور همه اصلاً هم آدم دل رحمی نیستم! فعلاً فقط "سـکــوتـــ"
به موقعش حساب یه سریا رو میذارم کف دستشون.../تا اون موقع،،،
اعتراف میکنم گاهی خودم از خودم میترسم !
خودمم خودمو نمیشناسم یه وقتایی ...
اعتراف میکنم به شدت نیاز به یه روانپزشک دارم !
اعتراف میکنم قبل عید ی گربه رو گرفتم انداختم تو یکی از کلاسهای دانشکده معماری گربه ک جمعیتو دیده بود وحشی شد پرید اینور اونور کلاس و بهم ریخت خلاصه خر تو خری شده بود
فک کنم از خوشحالی ی لحظه مردم
اعتراف می کنم
در زمان های قبل(16 سالگی) پوست گردو رو با چسب به پای گربه چسبوندم ( با رفقا ) :|
تق تق صدا می داد وقتی راه می رفت ، دیوانه شده بود :))
از اون اعترافا که کسی نفهمیده؟
من نمیتونم...با اینکه کار اشتباه زیاد انجام دادم ولی از جایی که خیلی خیلی خیلی زود لو میرم (خندم میگیره!!!حتی کاراییم که من نکردم گردن من می افته!)
پس نمیتونم کار اشتباهی بکنمو کسی نفهمه!
ولی این خاطره جالبه از بچگیم... توی حیاط مدرسه بودیم:
دوست 1_بهار خسته نشدی؟
من_ چرا خیلی!
دوست1_بیا فرار کنیم !
من_باشه !(ساده بودم دیگه!)
دوست 2_ پس بذارین از معلم اجازه بگیرم بعد بریم!(یه ذره خل میزد!ولی دوست خوبی بود! )
منو دوست 1 چون میدونستیم این واقعا میره صبر کردیم دوست 2 بره اجازه بگیره برای فرار!اما تا رفت مثل چی سرمونو انداختیم پایین از مدرسه زدیم بیرون!
بگم که خونمون خیییییییلی نزدیک مدرسمون بود!
من توخونه:
مامانم_چرا زود اومدی؟(اعصابش خورد بود زود رفته بودم خونه! زیاد دوسم نداره!)
من _خخخخخخخ گفتن برین خخخخخخخخخخ تعطیلیم خخخخخخخخ
زنگ زدن!
مامانم یه ذره حرف زدو ...
میدونین چی شده بود؟ اخراج شده بودم!مدیره بی ادب!یه بچه پاکو معصومو اخراج کرده بود!
فرداش رام نمیدادن سرکلاس خخخخخ یه حالی داد! قرار بود الان گاو بچرونماااااا به لطف مامانم گذاشتن برم سر کلاس!
این بود قضیه فرار من و دوست 1 از مدرسه!
اعتراف میکنم که دلم تنگ شده:yahoo (110):
اعتراف میکنم که غرور احمقانه ام بیشترازهرچیز دیگه ای تو زندگی بهم آسیب زده.
اعتراف میکنم توی عکس دسته جمعی آخر سال، واسه معلم هندسمون شاخ گذاشتم :yahoo (76):
معلم آدمی نبود :/
اعتراف میکنم سنم پایینتر که بود از پسرا خیلی میترسیدم حتی تنههایی مدرسه نمیرفتم..پهلو مدرسمون 8تا مکانیکی بود یعنی هرچی مکانیکی تو شهر بود بغل مدرسمون زده بودن..
.1 روز 1پسره تو خیابون بهم گفت عروس ننم میشی دوپا داشتم دوپا دیگه قرض کردم د فرارررر... تازه اینا خوبشه..
اعتراف مکنم که تا سوم دبیرستان نمیدونسم نر مرد میشه یا زن..در این حد گاگول بودم سر امتحان زیست کروموزومای جنسی ملخ نرو میخواست ترم اول بود از ناظممون پرسیدم نر مرده یا زنه..1ساعت فقط میخندید..
واعتراف اخر اینکه تا دیپلم اسمسایی که دوستام برام میفرستادن که +18 بود معنیشو نمیدونستم همیشه مگفتم اینا چرا مخندن اینکه خنده نداره..ولی بعدش کم کم ب معنیشون پی بردم..من خیلی اسکول بودم البته با تمام اینا دوس دارم دخترم مث خودم تربیت شه:))
اعتراف میکنم........چیزی برای اعتراف کردن ندارم....
اعتراف میکنم
،
،
،
،
،
،
،
بهترینم
اعتراف میکنم که .....
وقتی 9-10 سالم بود منو برادرم رو فرستادن بریم کلاس زبان!!:yahoo (16):
منم از املای انگلیسی متنفر بودم یاد گرفته بودم روزایی که املا بود میرفتم گیم نت تا بعد از کلاس
چشتون روز بد نبینه یکی از این روزا که رفته بودم گیم نت پدرم زنگ زد و گفت جلو در کلاسم همه دارن میرن کجایی!!!!؟؟؟؟:yahoo (13)::yahoo (13):
من بدبخت زودی دست داداشمو گرفتم و بدو بدو رفتیم کلاس زبان دیدم فقط یکی از دوستام مونده کنار پدرم !
منم رفتم و سلام دادم دوستم گفت چرا نمی یای کلاس چند جلسه است؟؟؟؟
منم تنها چیزی که به ذهنم اومد این بود: سطح ما خیلی بالاست مدیر آموزشگاه گفته شما باید با خودم کار کنید!
بله پدر ما هم حساب کار اومد دستش و رفتیم خونه!!!
تا یک هفته حرف نزد با ما!!!!!
منم تو این یه هفته فقط کارم شده بود پاچه خواری!!!!
تا یه سال نرفتم کلاس بعدش ما رو فرستاد کلاس خصوصی که تحت کنترل باشیم!!
:yahoo (68)::yahoo (68)::yahoo (68)::yahoo (68)::yahoo (23):
جدیدترین اعترافمو میکنم
امتحان فیزیک داشتم نمیخواستم برم مدرسه (همین دوشنبه ای ک گذشت) حسش نبود خو !مدیونید اگه فک کنید نخونده بودم :))
مامان گرام و پدر گرام تر فرستادندم مدرسه (چقدددر مظلوم و حرف گوش کنم من) منم ی باند پیچیدم ب دست راستم یکمم بتادین مالیدم خیلی ضایع نباشه و اون یکی دستمم رو دندونم بود (کار از محکم کاری عیب نمیکنه) تازه نمیدونم چرا حواسم نبود لنگم میزدم همه رو هم با بغض نگاه میکردم جوری ک یکی از دوستام ب خاطرم گریش افتاد فک کرده بود تصادف کردم:( خلاصصه بسی خوش گذشت امتحاااان ندادممم فقط بدیش این بود زنگ شوم دوستم برام بستنی خرید همین ک اومدم گاز بزنم یادش اومد دندونم درد میکنه پسش گرفتتتت اون لحظه برام حتی از گند زدن فیزیکمم بدتر بود:(:(
هیشکی ک نمیفهمه اا خو بزار بگم ی نفسی بکشم
تو عید عموهام اینا اومدند پشت در خونمون و من اون بنده خداها رو از پشت آیفون میدیدم اما درو باز نمیکردم هی روزگار بابام بهشون گفته بود من تو خونم:))(اخه چرا؟) [/b]اما من بازم درو باز نکردم خو اخه من ب مدت 45 دقیقه بابیش از 10 نفر چیکار کنم؟ جمعه ک دیدمشون گفتم بابام اشتباه کرده بهناز (خواهرم) خونه بوده همه کاسه کوزه ها رو سر خواهر بیچارم شکستم اونم درگیر پایان نامش بود متوجه مظلوم نمایی من در جمع نشد فقط نمیدونم چرا نمیفهمید همه دارن خصمانه نگاش میکننن:))