اعتراف میکنم که تو تنهایی بلند بلند با خودم حرف میزنم:|
در مواردی دیده شده وی با خودش درگیر شده یا قربان صدقه خودش هم میرود:))
نمایش نسخه قابل چاپ
اعتراف میکنم که تو تنهایی بلند بلند با خودم حرف میزنم:|
در مواردی دیده شده وی با خودش درگیر شده یا قربان صدقه خودش هم میرود:))
اعتراف می کنم با اینکه فارس نیستم اما وقتی با خودم حرف میزنم فارسی حرف میزنم :yahoo (56):
اعتراف میکنم که امیدم رو از دست دادم ...
اما هنوز دارم ادامه میدم!
چیه این آدمیزاد؟
من تا وکیلم نیاد حرف نمیزنم:yahoo (31):
اینقدر در درون خوشحال و ناراحت بودم ک وقتی اتفاقی میوفته یادم میره ک باید با جسمم هم واکنش بدم
همونجور بی تفاوت ولی در درون طوفان
فکر می کنم اضطراب اجتماعی دارم
خب اینم مینویسم تا بعدا بخونمش . اعتراف من اینه:
من اصلا دوست ندارم نزدیک خانوادم زندگی کنم . قطعا میخوام روزی که مستقل شدم خونم حداقل یک شهر فاصله داشته باشه با خانواده ام .
نه اشتباه نکنید من هرگز کتک نخوردم ، هرگز کمبود اقتصادی نداشتم و امکاناتی تقریبا اوکی بوده و...
تنها چیزی که هست اینه که حس میکنم دیگه هیچ حرف مشترکی بین من و مادرم و پدرم نمونده و ما داریم یواش یواش برای همدیگه سمی میشیم .
بخاطر شرایطشون احتمالا به من نیاز داشته باشن اما یک ذره هم دلم نمیخواد دیگه این نزدیک بودن ها رو . به هیچ قیمتی .
اعتراف میکنم
بعضی از پستارو بدون خوندن متن تایید میزنم فقط به خاطر اینکه کاربر رو میشناسم :))
اعتراف میکنم امروز خبر انصراف دادن یکی از آشناها از دانشگاه که خیلی اذیتم کرده بود رو شنیدم، خیلی سعی کردم خوشحال نشم ولی نشد:,)))
حس میکنم آدم بیشعوریم و نباید از شنیدن شکست خوردن کسی حتی اگه اون فرد یه زمانی بشدت باعث اذیت شدنم و ایجاد مشکلات روحی روانی شده خوشحال شم:,)))
ولی این شخص و دوستاش رو من هیچ وقت نتونستم از ته قلبم ببخشمشون...
تاحالا این حسو نداشتم ولی این آدم انقد اذیتم کرده بود که واقعا خوشحال شدم ضدحال خورده=)))
و میدونم که نتونسته بخونه و انصراف داده چون همون ترم اولش که مجازی بود همه امتحاناشو پول میداد بقیه براش بدن و بعدشم که حضوری شد همش یا حذف میکرد یا در حدی خراب میکرد که معدلش به زور به ۱۲/۱۳ میرسید، بعد یه ترمم مرخصی گرف و بعدشم انصراف=)
هی میخوام قضاوت نکنم، آدم خوب و باشعوری باشم، ولی تو این یه مورد نمیشه بخدااااا
نمیتونم
اعتراف میکنم خیلی ناشکرم:/
منو ببخش خدا
اعتراف میکنم خیلی تنبلم:))
اعتراف میکنم یکم حسودم:/
اعتراف میکنم استعداد خاصی ندارم
اعتراف میکنم یکم خودخواهم
اعتراف های بعدی جلسه بعدی دادگاه خواهم گفت...
اعتراف میکنم در لحظه تصمیم میگیرم و در لحظه هم پشیمون میشم و به شکر خوردن میوفتم:)
اعتراف می کنم تو بچگی مایع دستشویی رو از شیروونی هل دادم افتاد پایین پله و ترکید و پاشید :))
اعتراف میکنم وقتی 6 سالم بود گوشواره های مامانمو از پنجره انداختم بیرون چون از شکلش بدم میومد و تا همین لحظه همه فکر میکنن دزد دزدیدتش:yahoo (23):
اعتراف میکنم که حرف زدن با بیشتر شدن سن، داره سخت تر میشه
اعتراف میکنم که حرف های زیادی رو دم گفتن، قورت دادم
اعتراف میکنم
من کل عمرم در حال بازی کردن بودم ولی چون سیستم زغالی داشتم معدود گیم هایی رو بازی میکردم قدیم الایام هر سروری که میرفتی شلوغغغ اصلا باید صبر میکردی سرورا خالی میشدن بعد میرفتی
ولی الان دیگه هیشکی نیست الانم اگه هستن یه مشت سالمند هستن که سنشون بالای ۵۰ هست
با خودم میگم اگه این همه وقت و صرف بازی کردن نمیکردم و میشستم یچی یاد میگرفتم مثلا گیتار چقدر تو زندگیم جلو میوفتادم تا الان که بخوام یاد بگیرم حالا سالی که کنکور داشتم سنگ خورد تو مغزم یکم آدم شدم نشستم درسامو خوندم
من اصلا به درس خوندن علاقه خاصی نداشتم و اصلا هدفی برای کنکور نداشتم اصلا نمیخواستم کنکور بدم ازش خیلی میترسیدم
بعد که درس خوندم یه مبحثی رو فهمیدم و تستاش رو تونستم بزنم ذوق مرگ شدم و داد زدم که احمق نیستمممممم من میتونم مسعله هارو حل کنم
خلاصه که نشستم درسامو خوندم لامصب چه علاقه ایی هم به درس خوندن داشتم اصلا درس شده بود برام مثل مواد وقتی یه روز درس نمیخوندم دیوونه میشدم البته اذیت کردن دانش آمورای زرنگ کلاس هم خیلی لذت بخش بود مثلا شاگرد اول کلاسمون انتظار داشت تو امتحانای ترم اول نمرش بالاتر از همه بشه ولی من شدم نفر اول منی که پارسال معدلم ۱۲ بود انقدر حرص میخورد به من میگفت چرااا تقلب کردی ؟ الان خانوادم پوستم رو میکنن و میگن چرا شدی نفر دوم ؟
خلاصه که یه دعواهایی باهاش داشتم و جفتمون ۱ هفته از کلاس اخراج شدیم و بعد از عید دیگه من دیگه مدرسه نرفتم
هر روز صبح ساعت ۵ بیدار میشدم تا شب فقط تست میزدم و مطالعه هر روز همین بساط بعد دیگه نزدیکای کنکور فهمیدم شناسنامم عکسدار نیست و برای شرکت در کنکور شناسنامه عکسدار لازمه.. خلاصه که رفتم پیشخوان دولت و اونجاهم تا ۲ ۳ پوستم رو کندن و هیچکاری نکردن شب کنکور هم خیلی خسته بودم و اصلا یادم رفته بود فرداش کنکور دارم و کنکور اردیبهشت و خواب موندم همونی که خیلی تراز بهتری نسبت به تیر داد و خب من گفتم اشکال نداره یه کنکور دیگه و امتحانای نهایی هم هست ولی وقتی سطح سوالای اردیبهشت رو دیدم (رشته ریاضی) با خودم گفتم عه چقدر راحت اگه من سر جلسه بودم ریاضی و حداقل ۵۰ میتونستم بزنم بازم به خودم امید دادم و امتحانای نهایی هم دادم و کنکور تیر رو هم دادم و از شانس بد ما همه ی اینا هم تراز افتضاحی دادن ولی خب با خودم میگم اگه مثل قبل بیخیال زندگی بودم همین تراز رو هم نمیتونستم بیارم و الان خیلی خوشحالم که عادت بدمو ترک کردم و این مسیر و انتخاب کردم با اینکه نمیدونم بعدش قراره چیکار کنم
یادش بخیر این تاپیک : )))