روز اول بعد امتحانات[emoji28]
همه چی عالیه[emoji23][emoji23][emoji23][emoji23]
Sent from my iPhone using Tapatalk
نمایش نسخه قابل چاپ
روز اول بعد امتحانات[emoji28]
همه چی عالیه[emoji23][emoji23][emoji23][emoji23]
Sent from my iPhone using Tapatalk
عالیم خداروشکر ^_^
دارم یه کتاب جدید رو میخونم ، حس میکنم تو شرایط فعلیم بتونه خیلی کمکم کنه ♡
مث ی گرداب ک هی پیچ میخوره و پیچ میخوره و پیچ میخوره و تو با تمامی محتویاتت رو غرق میکنه...
فکر نمیکردم ک انقد سفت شده باشم
انقد روحم کثیف و ل ج ن مال شده باشه
همیشه گفتم دوس داشتم ی آدم قرون وسطایی بودم
ی کسی ک اگه در خونشو باز میکرد میتونست صدای طبیعت رو بشنوه...
علفای بلند
ی مزرعه پر از مرغ و خروس
ی رود ک کنار کلبه چوبی جاری باشه
شایدم نع
شایدم خونم وسط مسیر غارت هر شب ی عده یاغی و ی عده سرباز حکومت بود
باید پاک کنم
خودمو از این کثافط...
هیچ چیز و هیچکس اونجوری ک ب نظر میاد نیست
هیچ چیز...
نگاه
لبخند
یا
سکوت
زندگی این طوری قشنگ تره ...
خب خب:)))))
آخرین امتحانمو دادم *-* خوب بود خدا رو شکر
عمیقا احساس آرامش میکنم : ))
بعدش فاطمه زهرا رو دیدم :)) حیف دیدار کوتاهی بود،، ولی بازم کلی خوشحال شدم از دیدنش و هم صحبتی باهاش
خیلی حس خوبیه ادم دوست مجازیشو برای اولین بار بعد مدت ها از نزدیک ببینه ^•^
چند تا دیگه از بچه هام واقعن مشتاقم به دیدارشون: )))
امیدوارم اون روز برسه *-*
رفتم کتابخونه *-* جنایت و مکافات رو گرفتم + باباگوریو
امشب شروعشون میکنم : )
ابله رو خیلی دوست داشتم بگیرم ،، اما متاسفانه ترجمه ی سروش حبیبی رو پیدا نکردم..... فایل پی دی افش رو دارم ،،، اما تصمیم گرفتم در راستای رعایت حقوق ناشر و نویسنده، دیگه دانلود غیر قانونی انجام ندم : ))
( سوسن بهم تذکر داد ،، و واقعن ممنونم ازش... راستش بعضی وقتا یه کارایی رو خودمون انجام میدیم،، اما اصلا خبر نداریم که اون کار اشتباهه...اینجاست که قدر دوستای خوبتو رو میدونی:yahoo (8):)
با الهه رفتیم سینما ،، قانون مورفی رو دیدیم
از لحاظ سینما و هنر و فرهنگ و محتوا هیچ:/
اما به عنوان یه فیلم طنز ، بعد یه ترم خسته کننده ،، حسابی مفرح بود
کلی خندیدیم... خنده که چه عرض کنم ،، رسما پهن شده بودم وسط سالن :yahoo (20):
بامزه بود... اگه دوست دارین حسابی بخندین،، پیشنهادش میکنم
دلم برای فاطمه خیلی تنگ شده : ))
اما بهش پیام نمیدم
چون حس میکنم هیچ رغبتی به صحبت کردن باهام نداره
حیف شد : )
وقتی طی یه مدت خیلی به آدم فشار میاد همه ی تمرکزشو از دست میده و به شدت احساس خستگی میکنه ، به این حال دچارم.حتی برای انجام کارای ساده هم کلی دست دست میکنم ، استرسم که میگیرم وسواسم بیشتر میشه...کاش اینقدر مشکل نداشتم .
گاهی وقتا کنار اومدن با بعضی از مسایل خیلی سخته!با همه ی سختنیهاش ترجیح دادم با این مسایل کنار بیام و دیگه بهشون فکر نکنم!بعضی وقتا میخای یه کاری رو کنی ولی صدتا سنگ و مانع جلوت میاد نمیدونم اسمش خیریته یا بدبختی اما چاره ای نداری جز اینکه قید اون کاری که میخای کنی رو بزنی وقتی میبینی کسی نیست از اون کارت حمایت کنه حتی اگه به صلاحت باشه
حس امروزم حس کنار اومدن با این سری از مسایل هست هر چند فکر کردن بهش آزار دهندس ولی سعی میکنم بهشون فکر نکنم دیگه:yahoo (106):
نکته ی مثبت دیگه ی امروز این بود که باکلی کلنجار رفتن با خودم بالاخره یه برنامه ی درست حسابی واسه درسای خودم ریختم که حقمو از این دنیا و آدماش بگیرم تا وقت هست;)
من آیههای دفترت بودم
عمری خدایِ پیغمبرت بودم
حالا مرا ناچیز میبینی ؟
دیوانگان را ریز میبینی ؟
عشق آن اگر باشد که میگویند
دلهای صاف و ساده میخواهد
عشق آن اگر باشد که من دیدم
انسان فوق العاده میخواهد !
سنی ندارد عاشقی کردن
فرقی ندارد کودکی ، پیری
هروقت زانو را بغل کردی
یعنی تو هم با عشق درگیری
حوّای من ، آدم شدم وقتی
باغ تنت را بر زمین دیدم
هی مشت مشت از گندمت خوردم
هی سیب سیب از پیکرت چیدم
سرما اگر سخت است ، قلبی را
آتش بزن درگیر داغش باش
ول کن جهان را ! قهوهات یخ کرد ..
سرگرم نان و قلب و آتش باش !
این مُردهای را که پیاش بودی
شاید همین دور و ورت باشد
او رفت و با خود برد شهرم را
تهران پس از او تودهای خالیست
آن شهر رویاهای دور از دست
حالا فقط یک مشت بقالیست !
#علیرضا_آذر
خسته ام/کل روزهام تابع زیگزاگی شده بین خوب وبد وافتضاح
در قطاری که هنوز نمی دونم به کجا مرا می برد به خواب غفلت فرو رفتم /کاش زودتر بیدار شم
یک تغیر تو زندگی ام نیاز دارم
بی قرارم روز شب ودر انتظار طلوع روزی زیبا شب بر بالشت خیس از اشک سرفرود می اورم
آرومم
خیلی آروم
امیدوارم تا قبل از خواب این آرامشم بیشتر بشه
یه آرامشِ واقعی: )
نه پوچ و تهی
بیرون کار داشتم
داشتم راه میرفتم که یهو چشمم افتاد به یه دخترخانومِ جوون که روی یکی از صندلیای رو به روی رستوران نشسته بود و تو خودش جمع شده بود و داشت آروم آروم اشک میریخت و تکست میداد
قلبم درد گرفت وقتی این صحنه رو دیدم...چهره ی ناز و قشنگی داشت...اشکاش همینجوری میریختن...خیلی دلم می خواست برم کنارش بگم چیشده؟!حالت خوبه؟!
اما گفتم تنها باشه بهتره و خودمم یجورایی خجالت میکشیدم برم جلو
عمیقا براش ناراحت و متاسف شدم
خدا میدونه چه دردی داشت که بدونِ توجه به نگاهِ رهگذرا نشسته بود روی صندلی و گریه میکرد و تند تند تکست میداد
امیدوارم حالش بهتر بشه و دلیلِ گریش چیزِ خاصی نباشه: )
الهی آمین: )
خیلی چیزا تو ذهنم وجود داره که باید قطعا اجرا بشن
خیلی چیزا باید تغییر کنه
خیلی چیزارو تغییر میدم
اتاقم بسیار بسیار نامرتبه و تقریبا هیچ چیز سر جای خودش نیست...تمیزش نمیکنم،چون حس میکنم دارم وسواس میشم و نمیخوام به هیچ عنوان دچارش بشم...باید یاد بگیرم با همین شلوغی و نامرتبی و گرد و خاک و بی نظمی هم میشه پیشرفت کرد و ذهنِ آروم و همچنین قلبِ پر از آرامشی داشت...داره جواب میده خداروشکر: )
آوا هستم یک عدد جاجول: ))
الا بذکر الله تطمئن القلوب:yahoo (90):
خسته ام:(
درددارم:y (664):
تب دارم:((
آروم نشستمو دیوارای اتاقمو نگاه می کنم
تنها جایی که پناهگاه تنهاییامه و هر از گاهی می رم خونه ی خواهرمه
ولی این بار دلم یه جای جدید می خواد
کجا برم
هیچ جا به ذهنم نمی رسه
مث همیشه پناهگاه بعدیم خیابونای سرد شهره
خوش به حال اونایی که یه همراهِ همدل دارن
این طوری حداقل اگه جایی هم برا رفتن نداشته باشن وقتی خیابونای سردو قدم می زنن دلشون به بودن هم گرمه و از زنده بودن لذت می برن ...
پ ن: چه غریب ماندی ای دل
پ ن: هوای گریه با من ...
داغونم داعون :28:
نرمالم
چه اهمیتی داره دورت چقد شلوغه وقتی هیچکدوم قلق تورو بلد نیستن و همیشه تنهایي
شایدم تنها بودن بهتر از هرچی باشه تو دنیا...
:y (568):