جنسیت:دختر
پویا سجاد عالی بودید شما
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم قد برافراز که از سرو کنی آزادم شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس تا به خاک در آصف نرسد فریادم حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که دربند توام آزادم .
زمان گریستن است... اگر تنهـا بتوان گریست یا به رازداری دامـان تو اعتمادی اگر بتوان داشت، با این همه به زندان من بیـا که تنهـا دریچه اش به حیاط دیوانه خانه می گشاید... .
مستي هميشه از شراب نيست... يك جفت چشم قهوه اي يك فنجان اسپرسو اندوه ميزدايد مست ميكند تو از لب فنجان بنوش من از لب تو ديوانگي ام حتمي ست ...
از نگاهت _مثل نسخه پزشک_ چیزی نمی شود خواند اما؛ چشم هایت دوای درد من است...
. به من حق بده دوست داشتنت تنها؛ راز زندگی ام باشد.. من همیشه هرچه را که دوست داشته ام از دست داده ام!
. با یک دست تو را لمس می کنم و با دست دیگرم به تو می اندیشم .. . عزیزم! در پی تو دستم آنقدر بزرگ می شود که از مرز می گذرد ... .
تو را نه با دست هایم بلکه با قلبم به آغوش کشیدمت دوست داشتنی ترین جای قلبم همان سمتی است که تو را دوست می دارد...
سلام ))
چه خبره اینجا ؟؟؟؟؟ سلام دوستان
در امتداد هر پنجشنبه معشوقهای قدم میزند که شراب را مویش به سخره میگیرد سرخِ غروب را تا در حافظهی دسته جمعیِ هیچ مردی نگنجد که زیبایی در بنفشه حلق اویز است بسان شکوهی معلق از باغهای بابل...
کدام بدن را می توان فشرد آنگونه عمیق آنگونه مبتلا که هیچ کدام "تو" نیست نمی شود حالا خیال کن چندکیلوگرم بر متر مربع باید از خاطره ی دست هایم پاک شود یا چند فرسنگ را باید تلو خورد تا عطرت از گیج گاه خطور نکند آغوش - همانکه تنگ تورا داشت - حالا هیچ حرفی برای فشردن ندارد..