
نوشته اصلی توسط
lMahyal
سال اول دبیرستانم مجازی بود و هیچی نخوندم سال یازدهم خوندم یه مقدار و دوازدهم هیچی هیچی نخوندم . امتحان های نهایی رو به زور مامان بابا میرفتم و حتی میوفتادم چون کتابام سفید بود و در نهایت تراز 3000 خورده ای نهایی و 4000 و خورده ای کنکور و یک رتبه نجومی ...
هنگ بودم میدونستم میرم سال بعد اما اما یه لحظه یاد چیزی که همیشه میخواستم افتادم. چی شد که اینطوری شد واقعا ؟ من هدفم دندان یا پزشکی بود ولی الان رتبم جوریه که بدترین رشته تو دانشگاه ازاد یه شهر دور افتاده کوچیک هم نمیارم ... روم نشد به هیچکس بگم . فقط یه لحظه شک شدم و برام عجیب بود چون انتظار رتبه خوبی هم نداشتم . به خودم گفتم چرا چرا نخوندی چرا وارد رابطه شدی تو دبیرستان و چرا همش گزارش فیک دادی ؟ تصمیم گرفتم بخونم ولی هه خیال باطل اینم مثل همون ده هزار باری که میخواستم شروع کنم و نکردم بود . گذشت گذشت تا همین الان . ابان من یه رتبه نجومی رو به دوش میکشم با پایه ضعیف و ادمی که انقدر تنبله که حتی نیم ساعت هم سختشه بشینه پای کلاسش . ترازای خراب و وضاع داغون درسی . از طرفی وابسته شدید به یک ادم که عشقم نیست بلکه تنها چیزیه که میتونم بهش پناه ببرم وسط این همه فشار
امروز داشتیم صحبت میکردیم و من هر دو دقیقه کلاسمو قطع میکردم تا صحبت کنم اما بحث رشته و پزشکی و دندان شد ... بغض کرده بودم چون من میخواستم پزشک بشم اما الان با یک دانش اموز تنبل و ضعیف که از قضا وابسته به یکی دیگس رو به ر شدم . روز داره میگذره و من هر روز حالم بدتر میشه . کاش بگذره این روزا که روزای مسخره ایه ... دعام کنین